مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
قضاوتی قضاوتی قضاوتی

پريروز با مامان و بابا رفتيم يه دكتر ديگه. باباخيلی از اين يكی بيشتر خوشش اومد . می‌گه از اون عرق خورای باحاله! آخه يكی نيست به اين بابای من بگه آخه پدر من شما فكر نمی‌كنی اگر اين دكتر مست باشه و من از دستس بيافتم چي؟ يا مثلاٌ پسر بشم بعد آقا به جای بند نافم جای ديگه‌ايم رو ببره حداقلش هرچی پسرونه خريدين حدر می‌ره . من منتظر بودم مامان اين چيزارو به بابا بگه ولی در مقابل چشمان بهت زده من مامان هم اعلام كرد از اين بيشتر خوشش اومده لابد فكر كردن قراره با عمو احسان و عمو منصور و عمو علی و ... دكتره بساط جوجه و ودكا راه بندازن ! لابد من بيچاره هم جوجشونم ! واااااااااي  به هر حال كه فعلاٌ كاری از دست من بر نمی‌آد. چون اصلاٌ هنوز دستی در كار در كار در كار نيست.

دل دردای مامان كم شده و شب تا صبح ديگه بيدار نمی‌شه البته فعلاٌ  امروز مامان و خاله آيدا دارن می‌رن خريد عيد . الان سالهاست كه مامان و خاله آيدا و خاله نهال و خاله ليلا آخرين جمعه سال می‌رن تجريش و چيزای سفره هفت سين می‌خرن. خيلی هم بهشون خوش می‌گذره! بنابراين من هم چون می‌خوام با مامان برم خدافظ

پی.اس: عمو منصور مرسی ولی مارو دست كم گرفتی ها!


طبيعی يا سزارين،آبان يا آذر...

ديشب با مامان و بابا رفتيم پيش دكتر . آقای دكتر هم نه گذاشت و نه ورداشت گفت بچه ۲۹ آبان دنيا می‌آد . خلاصه كه بابا كه تمام تلاشش رو در جهت آذری شدن من كرده بود كلی خيط شد ، ولی مامان بهش قول داد كه حداقل دو روز هم كه شده من رو به زور نگه داره تو شيكمش كه من آذری بشم ، ولی به من هيچ ربطی نداره من هروقت خودم دلم خواست ميام بيرون حتی شايد صبر كنم تا ارديبهشت!!

دكتر چيزای ديگه ايم گفت ولی من ديگه خيلی توجه نكردم . همش راجع به غذا خوردن مامان و خوابيدنش و اينا حرف می‌زد فعلاٌ اينا به من ربطی نداره . فقط فهميدم كه من حدود ۱.۵ تا ۲ ميلی مترم ، البته مامان ميگه اگر به بابا رفته باشم مينيمم ۱۰ ميل رو دارم!!!

ديشب برای اولين بار رفتم پارتی و مامانم كلی رقصيد و منو تكون‌تكون داد . ولی خب خوش گذشت . فقط صداهای انفجار يه كم منو ترسوند.تازه مامان از اينكه همه خيلی بهش توجه كردن و بهش تبريك گفتن كيف كرد.

امروز می‌خوايم دوباره بريم دكتر ولی يه دكتر ديگه كه منشيش شبيه هيولا نباشه تا مامانم يكيشون رو انتخاب كنه. می‌گه دنبال يه دكتر می‌گرده كه منو طبيعی به دنيا بيارونه . آخه مامان از بيهوشی و جراحی و اينا می‌ترسه تازه همه بهش می‌گن اينجوری بهتره.

همين الان خاله همی مامان اومدشركت مامان.برای من يه سرهمی شيری خيلی خوشگل آورده!به دنيا كه اومدم زودی می‌پوشمش اين اولين لباس زندگيمه! يه نوشته خيلی خوشگل هم روش بود كه مامان می‌خواد برام بذاره تو آلبوم. خاله آزی هم مامان رو تو گروه والدين ايرانی عضوونده و مامان از صبح داره ايميل های اعضای گروه رو دريافت می‌كنه و می‌خونه.

من كماكان شكم مامان رو درد ميارم . دكتر ديروز گفت مال اينه كه رگهايی كه می‌خوان به من غذا برسونن دارن گشاد می‌شن . آخه منم مثل مامان و بابا خيلی شيكمو هستم اينه كه احتمالاٌ رگهای مامان رو بتركونم!!!

فعلاٌ مامانم بايد بره به كاراش برسه چون امروز روز آخره . تازه چون من ديگه تا ۶ فروردين با مامانم نميام شركت شايد خبری ازم نداشته باشين. ولی سعی می‌كنم خبر بدم .

عيدتون مبارك


من درد ايجاد می‌كنم،پس هستم

ديروز مامان جواب آزمايشش رو گرفت . از حولش وقتی آقای آزمايشگاه بهش گفت تبريك می‌گم مامان فقط جواب رو از دستش قاپ زد و دويد بيرون كه به بابا بگه كه من هستم! حتماٌ الان آقای آزمايشگاه فكر می‌كنه مامان از اين خانوم بدای ويژه خيابونيه كه حامله شده!!

خلاصه بابا برای مامان كلی گل نرگس خوشگل خريد و براش آورد بعدم سه تايی رفتيم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ و به اونا گفتيم كه من دارم می‌آم. مامان بزرگم اونقدر جيغ زد كه من بيچاره نزديك بود از ترس سقط بشم. تازه مامان بزرگ به همه عالم زنگ زد و خبر داد و مامان و بابا مجبور شدن با همه حرف بزنن! تازه خانوم دايی بابا و عمم و اونيكی مامان بزرگم هم خيلی ذوق كردن. مامان بزرگ و بابا بزرگم به مامانم يه گردنبند خوشگل كادو دادن . بيچاره بابام همه زحماتش به باد رفت! هيچكس بهش كادو نداد.

عمو احسانم انگار از همه بيشتر از اومدن من ذوق زده شده . عمواحسان همونه كه قراره بهم پيانو ياد بده!

ديگه همكارای مامانم هم خيلی ذوق كردن خاله سارا خاله مريم خاله هيدا و خاله شايسته!

دوستای مامانم و بابام هم همينطور خاله مريم و عمو علی و خاله سحر و عمو پارسا و ...

خاله آيدا خيلی تحويلم نگرفتحالا صبر كنين دنيا بيام مواشو می‌كنم! تازه می‌گفت كه خبر داشته كه من هستم . آخه خاله جون وقتی مامان و بابا خبر نداشتن تو از كجا می‌دونستی ؟ ديدی دستت رو شد ؟ من خيلی باهوشم!

شب هم كه خونه يه نی‌نی بوديم كه قراره با من دوست شه اسمش بارانه و نی‌نی دوست عمو احسانه . اون هی اومد بغل مامانم و من حسوديم شد!

ديگه همين ديگه فعلاٌ همه دارن به من توجهات ويژه می‌كنن! الا مامانم كه اين روزهای آخر اسفند خيلی كار داره و تازه من به شدت باعث دل دردش شدم! امروز عصر مامانم می‌ره دكتر كه بهش بگه من هستم. و همش دلش رو خيلی درد ميارم.اينم قيافه مامانم وقتی درد داره يا حالش بده!!!   

من ديگه می‌رم تا مامان به كاراش برسه خدافظ


بودن يا نبودن،مسئله اينست!

سلام

من يه موجود نمی‌دونم چه‌قدری هستم! امروزصبح مامانم با سه قطره جيش به وجود من مشكوك شد بعدم بدوبدو رفت آزمايشگاه كه ببينه من واقعاٌ هستم يا نه حالا قراره ساعت ۵ بره جواب بگيره . در ضمن اميدوارم نفهمه من جلوی همه گفنم جيش چون هم من رو دعوا می‌كنه هم بابای بيچارم رو جر می‌ده كه چرا از حالا بچت رو بی‌ادب بار می‌آري بابام از وجود من خوشحاله ولی همش مسخره بازی در می‌آره و می‌خواد حرص مامانم رو در بياره می‌گه اينجوری بچه(يعنی من!) شوخ‌طبع می‌شه. مامانم هم همش به زور آرامشش رو حفظ می‌كنه كه من آسيب نبينم. چه‌قدر اين پدر و مادرهای قرن ۲۱ به ريزه‌كاريهای ما جنين‌ها اهميت می‌دن!!!

مامانم هيجان زده شده كه چه جوری بايد وجود منو به مامان بزرگام و بابا بزرگام بگه!!! يكی نيست بهش بگه حالا برو ببين من هستم بعد به فكر خبر دادنش باش .

اين قالب وبلاگ مثل مال پسر عممه ولی من چون خيلی كوچيكم هنوز وقت نكردم يه قالب جديد پيدا كنم. حالا عيب نداره با مال اون يه جور باشه ديگه ، نه؟

حالا مامانم به زور می‌خواد منو ببره آزمايشگاه ببينه من هستم يا نه. بعداٌ می‌آم بقيش رو می‌گم باشه؟

بای باي