مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
جوجوی با اراده

من يه ۱۰ روزيه که ياد گرفتم با دستم چشمم رو بمالونم! ولی اين بابا مامان من از ترس اينکه از اين پدر و مادرای کليشه که هی قربون صدقه بچه‌هاشون می‌رن نشن، اصلاً‌ به روی مبارک خودشون نياوردن . تا بالاخره مامان زحمت کشيد و به بابا گفت: مثکه اراديه ها!  واقعاً‌ که خسته نباشن

پريشب رفتم خونه عمه‌های مامان‌بزرگ . ديشب هم خونه خاله مونا . اونقدر همه‌جا همه منو دوست دارن!! به قول اون پدربزرگ مامان که تو مرحوميت دوم شد روزی يک کار نيک می‌شه کرد . وگرنه من همش می‌رفتم اينور اونور که همه خوشحال شن و قربون صدقم برن.

در ضمن اگر دنبال جای خواب گرم و نرميد آغوش دايی پيدی رو از دست نديد.البته با اجازه مخصوص از خاله صدف . در ضمن شقايق جون من يه دايی پيدی دارم شما يه نسبت جديد برای خودتون پيدا کنيد . من اگر جنسيت اطرافيانم قاطی شه گيج می‌شم و خطر گی شدنم می‌ره بالا.

خدافظ


رقيب مامان!

پنجشنبه روز بزرگی در زندگی من بود . چرا؟ خب من برای اولین بار با شیشه شیر خوردم !!! البته توش همون شیر همیشگی بود... دلیلش هم این بود که مامان و بابا می خواستن برن مهمونی بدون من. ولی مامانم اونقدر به این شیشه شیر من حسودی کرد که مهمونی به بابام زهر شد!!!

 

من کلی بزرگ شدم و خوب نگاه می کنم . موقع شیر خوردن باید به مامانم وصل بشم ،برای همین یا دست مامان  رو می گیرم یا یقشو!!! ولی وقتی هیچکدوم به چنگم نیفتن چونه مامان رو می چسبم! آهنگایی که مرتب شنیدم رو می شناسم و بهشون لبخند می زنم ولی اونا به من لبخند نمی زنن!!! عاشق آینه و حمومم، باور نمی کنین از خاله سحر و عمو منصور بپرسین... آخه اونا اومده بودن خونه ما و خاله سحر منو حموم کرد . عمو منصور هم کلی منو ساکت کرد!!! جمعه هم رفتیم خونه خاله مرمر و عمو علی و من هی بهشون لبخند زدم که گول بخورن و نی نی بیارن . آخه می گن به بعضیا که بالا اسمشون رو گفتم امیدی نیست . منم که بیخودی به کسی نمی خندم...

 

یه خبر خوب اینکه امروز معلوم شد نی نی یه خاله ثمانه و عمو نوید دختره. دیگه مامانم خیالش راحت شد که من مجبور به گی شدن  و اگر شدم خواست قلبی خودم بوده!!!!!!

الان چون دارم جیغ می زنم دیگه نمی تونم بنویسم...

خدافظ

 


باباجون متشکريم!

من در همينجا از بابام که ۱-صبحها منو عوض ميکنه ۲-برام رکوييم موتزارت می‌ذاره۳-منو روزی چند بار ماساژ ميده ۴-حواسش هست که اگر روی ملافه‌ام کثيفه منو روش نخوابونه و روی يه چيز ديگه بخوابونه ۵-بعد از حموم لباس تنم می‌کنه ۶-ازم هی عکس می‌گيره و فتوبلاگ درست می‌کنه و .... ....... ..... ... تشکر می‌کنم و معذرت می‌خوام که هنوز خوب نمی‌شناسمش!!!


هزينه مراسم صرف امور خيريه خواهد شد!

کسايی که از ۱ ماهه شدن من تعجب کردند بدانند و آگاه باشند که من پس فردا ۴۰ روزه هم می‌شوم. مامان  هم شديداً منتظره ببينه در ۴۰ روزگی چهل روزگی چه تحول عظيمی در من روی می‌دهد!!!

فعلاً که از ديروز به طور مشخص به مامانم لبخند می‌زنم و احتمالاً دارم می‌شناسمش . حالا من نابغه که به قول عمو منصور آلت و شيفت رو در دوران جنينی می‌گرفتم چرا تا حالا مامانم رو تشخيص نداده بودم ديگه از عجايبه!!!

۵شنبه مامان‌بزرگ برام مهمونی ۴۰ روزگی گرفته ولی به جای اينکه دوستای منو دعوت کنه دوستای خودشو دعوت کرده!!!!

در ضمن من در ۱ ماهگی ۴:۸۰۰ وزن و ۵۴ سانت قدم بوده...

تا بعد


 

من ۱ ماهه شدم ! اونم ۴ روز قبل . ولی هيچکس نمياد ۴ کلمه برام بنويسه! تو اين مدت من ۳ تا مهمونی رفتم .

۱- تولد عمو فرهاد که خيلی خوش گذشت و کلی جلب توجه کردم و رقصيدم

۲- تولد خاله پری که دوستای مامان‌بزرگ بودن

۳- شب يلدا که خاله همی برام پيشواز ۱ ماهگی هم گرفت.

بعد از اين کارا مامان و بابام که از خوش  خلقی من روشون زياد شده بود منو ورداشتن و با بابابزرگ و مامان بزرگ بردنم شمال . اونجا هم کلی خوش گذشت و هوای خوب خوردم. تو راه برگشتن هم به مناسبت اينکه برای اولين بار برف ديدم کلی جيغ کشيدم!!!

پريشب هم رفتم پيتزا پنتری برای عقد عمو مزدک و نگار جون . ولی نمی دونم چی شد منو بيرون کردن و با مامان بزرگ و بابا بزرگ فرستادنم برم !

در ضمن مامانم و مامان بزرگ تصميم گرفتن منو ۳ ساعته کنن . يعنی که من اجازه ندارم زودتر از ۳ ساعت شير بخورم!!! ببينيم کی پيروز ميشه !

منتظر پيامهای بعدی من باشيد