مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
جاده آغوشش و وا کرده برام...

من اونقدر خوش خنده شدم که نگو و نپرس . البته برای اينکه روی مامان و بابام زياد نشه هر از چند تا خنده يه غری گريه‌ای چيزی هم می‌کنم!!!کلی هم حرف می‌زنم ولی هيچکس نمی‌فهمه من چی می‌گم . مثلاً می‌گم قووووو ماااااا کخخخخخ . گاهی وقتا هم صدای غذای کودک غنچه در می‌آرم!!! در ضمن عاشق خودمم و از ديدن عکس خودم تو آينه خيلی کيف می‌کنم!

جمعه مامان و بابام منو بردن رستوران اردک آبی که صبحانه بخوريم . ناگفته نماند که خودشون خوردن و به من ندادن. خاله مرمر و عمو علی و عمی احسان(خودش گفته بهش بگم عمی!!)هم بودن. منم کلی لبخند زدم ! بعدم غر زدم.

مامان و بابا و مامان بزرگ مرتب يه چيزايی می‌دن من بو کنم . آخريش قهوه بود که در کمال تعجب همه من کلی با بوش حال کردم و می‌خواستم بخورمش . بابا از اين موضوع خيلی خوشحاله! قراره با بابام تو بالکن سيگار بکشيم و قهوه بخوريم...

من دارم می‌رم مسافرت و چون بابام بدون من و مامان رفت ايندفه من و مامان بدون بابا می‌ريم. خب خودش پاسپورت نداره به من چه؟؟؟!!!! کسی نمی‌خواد سربازيشو بفروشه؟ بابا مشتريه ها!

تا از مسافرت بر گردم خدافظ


آمنه چشم تو جام شراب منه!

امروز يه اتفاقی افتاد که من به عقل مامانم شک کردم. آخه صبح من دراز کشيده بودم و يه صدای آهنگی می‌اومد. يه دستمال هم بغل دستم بود. منم گفتم يه کم مثل آغاسی مرحوم برقصم هم ورزشيه و هم روحيم خوب می‌شه. اينبود که دستمال رو برداشتم و شروع کردم بالا و پايين کردنش که يهو مامانم به حالت ذوق مرگ شد و گفت وای دستمال رو گرفت(۲). حالا يکی نيست بهش بگه تو متوجه رقص زيبای من نشدی گير دادی به دستمال گرفتن . تازه کلی هم به خودش فحش بد داد که چرا نمی‌ره فيلم دوربين فيلم برداری بخره که از من فيلم بگيره!

من کلی تازگی با دنيای درونيم حال می‌کنم!!! مامانم منو می‌ذاره تو يه چيزی که خاله هايده داده و من برای خودم حرف می‌زنم و دست و پا می‌زنم و حال می‌کنم. مامانم هم هی می‌ره و مياد به من می‌گه چی می‌گی . بهش می‌گم خب گوش کن ولی نمی‌فهمه!!!

طبق روال گذشته هرشب مامانم منو حموم می‌کنه (عمو امير نگران نباش هفته‌ای يه بار شامپو دارم) بعدش هم بابام ماساژم ميده که کماکان خيلی کيف داره.البته بابام فردا می‌ره مسافرت ۲ روزه و احتمالاٌ ۲ روز ماساژ تعطيله.

پنجشنبه هم يه کادو گرفتم از شهريار که ۵ سالشه اون خيلی مهربونه چون کتاب بامزی خودش رو داد به من! اميدوارم منم اونقدر مهربون بشم که چيزای خودم رو به اونای ديگه بدم...

ديگه برم


کادويی برای جوجو...

من ديروز ۲ ماهه شدم ولی می‌دونين کادو چی گرفتم ؟ ۳ تا واکسن!!! اونقدر درد داشت که نگو . اونم با چه ناجوان‌مردی... من واسه خودم خوش و خرم روی تخت دکتر دراز کشيده بودم و به دکتر و مامان و بابا و مامان‌بزرگ لبخندای گنده می‌زدم که کيف کنن که يهو بابا پاهام رو محکم گرفت و دکتر يه آمپول زد توی رون راستم منم يه جيغ اساسی کشيدم و تا بيام ببينم چی شده ديدم يکی هم زد تو رون چپ. خلاصه که نامردی نکردن و تا تونستن منو سوراخ کردن . البته يه واکسن فلج اول بود که خوراکی بود تلخ هم بود منتها چون من عادت به طعم‌های تلخ دارم و خيلی هم باهاشون حال می‌کنم چيزی نگفتم و فقط واکسن رو مزمزه کردم . ولی نمی‌د.نم چرا بعدش چيپس و ماستی چيزی ندادن که تلخيش رو بگيره!! خلاصه که من از ديروز تب دارم و بی‌حالم .اشتهام هم کم شده و هر از گاهی جيغ‌های بنفش می‌کشم .ديشب هم خونه مامان‌بزرگ مونديم که اونم از جيغ‌های من نتونه بخوابه و غصه بخوره تا بفهمه اين نشد کادوی دوماهگی بچه...

من يه هفته يا يه کم بيشتره که عاشق زرافه های بالای تختم که پسر عمه‌هام برام خريدن شدم و بهشون نگاه می‌کنم و چرخيدنشون رو دنبال می‌کنم ولی يه وقتها که يکی رو نگاه می‌کنم ولی اون ميره يه جايی که نمی‌بينمش حرص می‌خورم تا بعدی برسه!!! آهنگش رو هم دوست دارم. وقتی هم کسی باهام حرف بزنه يا بازی کنه می‌خندم

يه نی‌نی يه ديگه هم داره مرداد ماه مياد . نی‌نی يه اون خاله و عمويی که عيد مامان و بابا رو بردن توی يه جزيره متروک و شب گير افتادن و نتونستن برگردن!!!! حالا به نظر شما من تلافی بکنم؟

مامان کما کان به تلاش برای تيزهوش کردن من ادامه می‌ده و هر از گاهی کتابی CD چيزی می‌خره که من نابغه بشم... 

وزن من ديروز ۵:۶۰۰ و قدم ۵۸سانت بود.

تا بعد