مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
جوجوی ناموس پرست!

بعد از ۷ روز جيغ زنی در هنگام دفع مايعات ديشب حلقه مربوطه با تلاشهای بابام که منو تو آب گرم قر می‌دادوند افتاد که از همين جا کمال تشکر و سپاسم رو از اين پدر فداکار اعلام می‌کنم . بنابراين من در ۲۰ روزگی يک پسر خوش‌اخلاق مثل قبل از ختنه شدم. امروز صبح هم برای اولين بار در طول زندگی ۲۰ روزم با مامان چند ساعتی تنها شديم و کلی حال کرديم. من اصلاً‌ نذاشتم که مامانم يک لحظه تنها باشه و تو بغلش چسبيده بودم . هروقت هم که مامان خواست منو جايی بذاره گفتم به جون شما اگر اجازه بدم ناموسم تو يه اتاق ديگه خونه تنها بمونه!

تو اين ۲۰ روز کلی هم کادو گرفتم . دست من که کوتاهه ولی اگر ديدين پس فردا بابام ۲۰۶ رو با BMW عوض کرد يا مامانم لباس کريستين ديور و ولينتينو پوشيد از قول من ازشون شکايت کنين.

فعلاً بايد استراحت کنم که شب نذارم کسی تو خونه بخوابه. اينه که تا بعد


مرا ببينيد!

قابل توجه علاقه‌مندان ديدن من يک فروند فوتو بلاگ توسط بابام برام درست شده ! به آدرس زير مراجعه فرماييد:

hermesjunior.blogspot.com


ختنه!

من امروز ۱۳ روزه شدم.ولی نمی‌دونم چرا نحسی ۱۳ منو يه نصفه روز زودتر گرفت! قضيه از اين قرار بود که ديروز بعد از ظهر منو سوار ماشين کردن که بريم پيش دکتر مامان. منم که عاشق ماشين و ماشين سواری هستم خوش و خرم برای خودم داشتم لذت می‌بردم تا رسيديم . اول هم مامان رفت تو بعد از يه مدتی من و بابا رو صدا کرد يهو ديدم لباسای منو دارن در ميارن بازم نفهميدم بعد ديدم بحث حلقه شد . گفتم حتماً نامزدی چيزی برام پيدا کردن!!!‌ بعد دکتر مامان و بابا رو از اتاق بيرون کرد . اونا تنها چيزی که فهميدن صدای جيغای من بود . ولی خب شما حتماً‌ می‌دونين چه بلايی سر من بيچاره آوردن .  آقا بريدن ! همچين هم بريدن که من از ديروز تا حالا هروقت می‌خوام جيش کنم جيغم به آسمون می‌ره

تازه صبح هم همچين تعريفی نداشت چون ازم خون گرفتن که تيروئيدم رو آزمايش کنن. معلوم نيست من نيم متری چی دارم که بخوام تيروئيد داشته باشم . ولی آقای دکتر گفت تاز‌گيا از همه نوزادا اين تست رو می‌گيرن!

ولی کلاً اوضاع خوبه . دارم به دنيا عادت می‌کنم. عاشق اينم که بابا منو بغل کنه و باهام حرفای جدی بزنه . شير هم خوب و زياد می‌خورم که زود هم اندازه بابام بشم. تازه وقتی که شير می‌خورم دست مامان رو محکم می‌گيرم که خوشحال بشه. اونم همش قربون صدقم می‌ره. هيکلم به بابام رفته ٬ دست و پام درازه . لباسای new baby اندازمه ولی قد شلوار وآستينش کوتاهه و لبسای سايز يک برام خيلی بزرگه ولی قد آستين و پاچه شلوار اندازس! از فردا هم قراره مولتی ويتامين بخورم که گنده‌تر بشم. رابطم با خاله آيدا هم محشره چون منو بغل می‌کنه و می‌دوه منم حال می‌کنم مامان بزرگ معمولاً منو عوض می‌کنه و پستونکم رو به زور تو دهنم نگه می‌داره گاهی هم مجبورم می‌کنه که انگشتم رو بخورم که مثل مامان و خاله آيدا که انگشت می‌خوردن بشم.من زير بار نمی‌رم ولی گاهی لبخندی تحويل می‌دم که دلش رو ببرم .  کلاً‌ مامانم می‌گه خوش خنده‌ام. مخصوصاً وقتی مامان کنار لپ و زير گردنم رو نوازش می‌کنه خيلی لبخندای مليحی می‌زنم!

ديگه بايد برم به جيغ و شير و ... برسم. تا بعد


هفت روز در دنيا!

چهارشنبه ۲ آذر  ۸۴

من دارم سعی می‌کنم که با کله بخورم زمين! نمی‌دونم چرا نمی‌شه! از ساعت ۸:۳۰ديشب تا حالا داره بهم فشار مياد . الان ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهره . دکتر می‌گه کلٌم گير کرده و بايد با مامان برم اتاق عمل .

ساعت ۶:۴۰ دقيقه من اومدم تو دنيا . مامان بيهوش بود و منو نديد ولی همه کسايی که بيرون منتظر من بودن منو ديدن! مامان بزرگام و بابابزرگم (بابای مامان) خاله آيدا عمو احسان و عمو حسام کتی جون و بهرنگ خاله همی خاله صدف و خاله سودابه و از همه مهمتر بابا جونم! همون موقع بابام اعلام کرد که اسم من مازياره . بابام به خاطر اين انتخابش از طرف مامانم ملقب به زن ذليل شده!

وزن من ۳کيلو و نيم و قدم ۴۹ سانته!

مامان که بهوش اومد بهش گفتن که چون کيسه آبش سوراخ شده بوده منو بهش نشون نمی‌دن تا دکتر فردا صبح بياد منو ببينه. ولی مامانم اونقدر التماس کرد تا اجازه دادن منو ببينه . طفلک مامان امروز همش داشته برای ديدن آدمايی که دوست داره التماس می‌کرده چون وقتی هم که تو اتاق درد بود خانم پرستار نمی‌ذاشت بابام يا مامان بزرگ برن يشش ولی مامان اونقدر التماس کرد که اجازه دادان!!!مامانم اين شکلی شده خلاصه وقتی منو آوردن يش مامان من که خيلی گشنم بود با جديت تمام شروع کردم به شير خوردن و انگار نه انگار که روز اوله که به دنيا اومدم با زور فراوان ميک زدم .

مامانم معتقده من زيباترين نوزادی هستم که تا حالا ديده . فکر کنم همه مامانا راجع به نی‌نی‌شون يه همچين فکری می‌کنن. ولی فکر کنم کلاً‌خوشگلم ! چون همه اينو می‌گن . بابام می‌گه وقتی می‌خوان بگن بچه خوشگل نيست می‌گن با نمکه . ولی هيچکس به من نگفته با نمک ! بهم می‌گن خوشگل!!

پنجشنبه ۳ آذر

امروز آقای دکتر منو ديد و گفت من عاليم! بعدم همش پيش مامان بودم تا ساعت ملاقات شد و برای اينکه همه منو نبينن که يه وقت چشم بخورم !!!! من وبردن تو اتق نوزادان . هرکی ميومد می‌تونست من رو از شت شيشه اونجا ببينه . ۴۰ يا ۵۰ نفر اومده بودن ديدن منو مامان يه عالمه هم همه گل و کادو آوردن . قراره فردا منو مامان مرخص شيم. که بريم خونه . ديشب و امشب مامان بزرگ (مامان مامان) يش مامان و من مونده که بهمون کمک کنه. مامانی دوست دارم امروز عمه سعيده هم از مشهد اومد . فردا هم بابا بزرگ می‌رسه ! همه برنامه‌هاشون برای ديدن من بهم خورده . من خيلی عزيزم .

يکشنبه ۶ آذر

امروز تولد بابا جون جونمه . من براش به کمک خاله سارا يه بلوز يقه اسکی خوشگل خريدم! چند شب گذشته من يه کم باعث ايجاد کم خوابی در کل خانواده‌های وابسته شدم . اينه که قيافه همه درب و داغون و خستس! فقط من خيلی خوشگل و سرحالم ...

چهارشنبه ۹ آذر

امروز من يک هفته‌ای می‌شم ديروز رفتم دکتر و آقای دکتر گفت بر خلاف اکثر بچه‌ها که در هفته اول وزن کم می‌کنن من وزن اضافه کردم! آخه من خيلی خوب شير مامانم رو می‌خورم. ديشب و امروز به مناسبت يک هفتگيم حسابی پسر خوبی بودم و گذاشتم همه بخوابن مخصوصاً مامان.

ديشب برام مهمونی شب پاسی گرفته بودن . تو خونه عمه جونهای مامان‌بزرگ تو گوشم اذان گفتن و اسم در گوشی برام گذاشتن که چون بابام خوشش نمی‌آد نمی‌گم چی بود! بعد هم همه فندق بازی کردن .

 تقريباً هرروز بعد از ظهر آدمای مختلفی برای ديدن من ميان خونمون. ديشب ما خونه مامان بزرگ خوابيديم ولی تا ديشب خونه خودمون بوديم و هر شب يکی دو نفر می‌موندن پيشمون. من باعث شدم که مامان بزرک و بابا بزرگ بعد از ۳۰ سال ٬ چند شب دور از هم بخوابن.

و اين بود خاطرات من از يک هفته زندگی در دنيا


آخرين يادداشت يک جنين در حال تولد!
من هنوز نيومدم. ولی به نظر مياد نيروهای نامرئی در حال بيرون فرستادن منن! آخه دکترا گفته بودن من بايد ۲۹ آبان بيام . ولی خب با اين کار تمام تلاشهای بابام نقش بر آب می‌شد . منم صبر کردم تا ۱ آذر شد . دوباره بابام دبه کرد که خطرش زياده که شبيه آبانيا بشم منم مجبور شدم بازم صبر کنم. ولی امشب ديگه دل مامان درد می‌کنه و به نظر نمياد ديگه بيشتر از اين بتونه منو تو دلش نگه داره .
تو اين مدت اتفاق مهمی نيافتاده . مامان بيشتر وقتا خونه مامان بزرگه يا با اون ميره پياده روی. ‌ساک بيمارستان بسته شده و آماده گوشه اتاقمه. از همه مهمتر يه کادو مهم گرفتم از عمو احسان که cd پخش می‌کنه!!!
من ديگه برم نصفه شبی !!! دفعه ديگه واقعاْ از تو دنيا می‌نويسم.
فعلاْ