مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
آی جوجو كجا كجا !‌با ما مهمونی نيا!

من خيلی آقا شدم  دو روزه گذاشتم مامانم صبح تا ظهر بره سر كار. آخه راستش ديدم هرچی خودم رو جر می‌دم كسی تحويل نمی‌گيره و فرداش اين مامان باز پا می‌شه می‌ره . منم ديگه خودم رو كوچيك نكردم.

تو قلت دمر به رو خيلی ماهر شدم ولی وقتی می‌خوام از رو به پشت قلت بزنم گاهی وقتا گير می‌كنم و بر می‌گردم سر جای اولم!!! از قصه شنگول و منگول هم خيل خوشم مياد. مامانم می‌گه شنگول و منگول و منم می‌گم هوووو كه مخفف اسم حبه انگوره! سيب پخته هم می‌خورم و خيلی دوست دارم . در واقع از همه خوراكيهايی كه تا حالا خوردم بهتره!

اين چند روزه هم طبق معمول پسر گل و خوش اخلاقی بودم . چارشنبه رفتيم عيد ديدنی خونه عمو فرهاد و خاله همی و من يه عكس گنده خودم رو بهشون عيدی دادم.

روز پنجشنبه هم تولد عمو احسان بود تو خونه عمو بصير ولی هرچی همه به من اصرار كردن كه بيا برقص و جوجه كباب و كباب بخور من قبول نكردم .آخه آهنگاشون جواد بود كلاسم ميومد پايين!  تازه يه دوستم اونجا داشتم كه اسمش باران بود ولی اون رقصيد منم كه غيرتی شده بودم ترجيح دادم بخوابم...  

روز جمعه روز فرهيختگی من بود. رفتيم نمايشگاه عكس عمو عليرضا كه از آلمان اومده . از در كه رفتيم تو ديدم ای بابا فرهاد آييش اونجا وايساده . منم گفتم پس فردا بزرگ می‌شم ضايع می‌شه خودم رو به اين هنر پيشه‌ها بچسبونم الان كه كوچيكم بهترين فرصته! اين بود كه تا نزديك آقای آييش شديم بهش لبخند زدم و پريدم تو بغلش و يه نيم ساعتی تو بغلش بودم و باهم چرخيديم و نمايشگاه رو ديديم اونم برام در مورد عكسا توضيح داد . می‌گفت اين عكس اكسپرسيوی مزخرف برلينيه . اين عكس اكسپرسيوی آشغال برلينيه!...!!!! ولی هرچی به بابام گفتم از من باهاش عكس بگيره كه پز بدم نگرفت! شبش هم رفتيم خونه عمو مزدك و من كلی با مهری جون بازی كردم!

شنبه شب هم خونه خاله لاله مهمون بوديم . خاله لاله برام از آمريكا يه كاپشن آل استار خيلی باحال آورده ! ولی اونجا هم جو مهمونی خيلی خوب نبود اين‌بود كه من نموندم و رفتم خونه مامان‌بزرگ و بابابزرگ! و اونجا هم گرفتم خوابيدم!‌

بابا من چقدر مهمونی رفتم اين چند روز !!! ديشب و پريشب هم چون بابام رفته مسافرت كاری و منم از پس مسئوليت سنگين نگهداری از مامان بر نمی‌آم  مامان رو ور داشتم بردم خونه مامان‌بزرگ اينا...

‌ديگه فعلاً‌ خدافظ 


يه عالمه خاطره‌جات از تعطيلات!

من خيلی وقته از مشهد برگشتم‌ها!‌ ولی نه اينكه هر روز بايد برم سركار تو شركت مامان يا بابا اينه كه اصلاً نمی‌رسم وبلاگم رو بنويسم!  قضيه اينه كه من چون دوست ندارم خونه مامان‌بزرگم بمونم هر روز با مامانم ميام سر كار ( يه روزهم با بابام رفتم!) بعدش هم دوباره با مامانم می‌رم خونه مامان‌بزرگ تا عصر . فعلاً كه روال اين‌جوريه ولی‌ چون امروز آقای مديرعامل مامان از من بازديد به عمل آورد ممكنه كه روال از فردا تغيير كنه . مثلاً مامانم اخراج بشه!!!

روز ۹ فروردين ما رفتيم ديدن شايا . اونقدر ناز و گرد و قلنبه بود كه نگو... منم اونجا تمام سعی خودم رو كردم كه از وسايل عوض كردنش كه خيلی هم نو بودن استفاده كنم و تا حدودی هم موفق شدم!‌

روز ۱۰ فروردين ما سوار هواپيما شديم كه بريم مشهد. تو هواپيما به من جايزه دادن ولی اونقدر جايزش زشت و مزخرف بود كه مامان ورداشت گم و گورش كرد كه يه وقت من تو دهنم نكنمش. آخه من همه چی رو می‌كنم تو دهنم!!! وقتی رسيديم كلی تو فرودگاه معطل شديم چون چمدونامون غيب شده بود . منم كه ديدم هوا پسه گرفتم خوابيدم! وقتی بيدار شدم ديدم ای دل غافل ۵ نفر بالای كلٌم وايسادن و دارن قربون صدقم می‌رن . منم ديدم زشته گريه كنم برای همين يه لبخند كج و معوج تحويل دادم . بعد فهميدم كه اونا مامان‌بزرگ و بابا بزرگ و عموهام بودن. تازه بعدش هم عمه سی‌سی و پسر عمه‌هام و باباشون اومدن . از اونجا من رفتم خونه دايی بابا و اونجا هم يه عالمه آدم بودن كه همشون خيلی منو دوست داشتن. منم از اينكه همه منو دوست دارن خيلی خوشحال شدم و به همه خنديدم و خوش اخلاقی كردم. روز ۱۱ فروردين هم عمه سی سی برای سپهر و پارسا(‌پسر عمه‌هام) عقيقه كرده بود. اين بود كه ناهار رفتيم يه رستوران و همه فاميلای بابا اومدن منو ديدن. عصرش هم با دوستای بابا رفتيم كافی‌شاپ ولی من بيشترش رو خواب بودم.شام هم پيش مامان بزرگ و بابا بزرگ بوديم و با عمو حسام كلی بازی كردم .‌ ۱۲ فروردين صبح بابا بادوستای قديميش رفته‌بود مدرسشون منم با خاله ساراو خاله تكتم رفتيم پارك و بعدش هم رفتيم مركز خريد پروما و من كفش و پوشك خريدم. ظهرش هم با خاله سارا و عمو ارشاد رفتيم ناهار شانديز . اونجا خيلی درخت داشت و من كلی كيف كردم و هی واسه خودم حرف زدم! شب هم رفتيم خونه جلوه خانم كه من از همه بيشتر تو مشهد با اون دوست بودم! ۱۳ فروردين هم رفتيم سيزده بدر خونه حميده جون كه حياط داشتن و خيلی خوش گذشت من هم اولين گل زندگيم رو كندم . يه گل بنفشه زرد! از اونجا هم رفتيم خونه عمه سی‌سی و اونجا هم كلی با سپهر و پارسا بازی كردم. بعدم رفتيم هتل هما ولی من از بس از صبح فعاليت كرده بودم خوابم برد و نفهميدم چی شد... شب رو خونه خانم دايی بوديم و صبح با عمه سی سی و پارسا باز رفتيم مهمونی خونه خاله بابا. و ظهر بعد از ناهار دوباره سوار هواپيما شديم و برگشتيم تهران. اين بار كه همون كادو مزخرفارم ندادن.!!! ولی من تو مشهد خيلی كادو گرفتم . مامان‌بزرگ و بابابزرگ بهم يه اسباب بازی جوجه و مامانش دادن . عمو حسام يه دندون گير خوشگل كه يخ می‌كنه بهم داد. عمه سی‌سی هم يه بچه لاك‌پشت و مامانش برام خريده بود. خانم دايی بابا بهم يه سكه دادن كه طبق معمول مامانم  هپلی هپوش كرده! دوتا لباس هم از حميده جون گرفتم و يه لباس از از جلوه جون. خاله ثمانه و عمو نويد بهم يه لگو دادن . خاله سارا و عمو ارشاد يه گردن بند دانلد داك دادن . خاله‌بزرگه بابا بهم پول داد و خاله ديگه بابا بهم يه گردن بند گاد!!!‌داد. سپهر و پارسا هم از يزد برام يه بشقاب خيلی خوشگل آورده بودن. خلاصه كه يه چمدون كادو جمع كردم.

از وقتی برگشتيم هم كلی كادو گرفتم . عمو احسان بهم يه قاب عكس داده كه رنگ وسايل اتاقمه. خاله مرمر و عمو علی برام يه جوجه خوش بوی آب بازی و يه چرخ وفلك دلقك دار خريدن. خالاه سحر و عمو منصورهم برام يه شير خيلی خوشگل خريدن كه من از كيسه نايلونش هم خيلی خوشم اومد چه برسه به خودش!‌

ديگه خسته شدم از بس حرف زدم . فقط اينم بگم كه شروع كردم به حريره بادم خوردن . و اصولاً هم خوردن با قاشق و ليوان رو خيلی به شيشه شير ترجيح می‌دم! خب آخه من ديگه برای خودم مردی شدم و به قول خاله آزی كسی كه سر كار می‌ره كه نمی‌تونه با شيشه شير بخوره!‌ضايس!

همين خدافظ! 


بهاريه

عيد شما مبارك

تازه ۲۴ اسفند تولد وبلاگم هم بود . چرا تبريك نگفتين؟؟؟ حالا اشكال نداره . من به فسقلی خودم می‌بخشم

عيد به من تا حالاش كه خيلی خوش گذشته. كلی عيدی گرفتم يه عالمه اسباب بازی و پول و سكه و يه دستبند طلا!

سر سال تحويل لباسای خوشگل پوشيدم و بابا و مامان كلی ازم عكس وفيلم گرفتن. اونقدر شيك شده بودم كه نگو و نپرس! بعد مامان و بابا سهم يه عالمه اسباب بازی عيدی دادن. منم به مامانم يه كيف جين خوشگل و به بابام ۴ تا كتاب عيدی دادم. بعد دايی پيدی و خاله صدف تندی اومدن خونمون و بهم يه جعبه بلوك رنگی دادن . بعد ما تندی رفتيم خونه مامان‌بزرگ و بابابزرگ و خاله آيدا يه اسباب بازی يه تله تابيز بهم داد مامان فرح هم يه صندلی ناهار خوری و كلی اسباب بازی و پستونك بند و مسواك و قاشق چنگال و ... بابا سياوش هم ۲تا پول داد كه خيلی بود!!! من كه حاليم نشد چقدر فقط وقتی خواستم پول ها رو بخورم مامانم ازم گرفتشون از اونجا رفتيم خونه عمه جونهای مامان فرح و اونجا هم همه بهم عيدی دادن خاله همی يه كتاب داد كه خيلی دوسش دارم و صدا می‌ده. عمه جون بزرگه پول دادن و عمه جون كوچيكه سكه. يه عيدی ديگه هم دارم كه قراره خاله آزی بهم بده ولی يادش رفته بود بياره. از اونجا هم رفتيم خونه مامان بزرگ مامان كه بهم يه دستبند داد.قراره اسمم رو روی قسمت پلاكش بنويسم.دوتا عموی مامان هم از خارجا اومده بودن . عمو سعيد از ايتاليا برام چند تا پيشبند و يه لباس خواب آورده . عمو جواد از آمريكا هم برام هيچی نياورده چون يه ماه پيش تو دبی عيديم رو داده بود و فكر نمی‌كرد كه باز بياد ايران! آخه شب اولی كه ما دبی بوديم عمو جواد و زن‌عمو بتی هم بودن و برام يه چمدون لباس و كفش و آلبوم و قاب عكس و كلاه كپ و .... آورده بودن.

فردای عيد ما با عمو مزدك و نگار جون ( خودش می‌گه عمه نگار! من هنوز تصميم نگرفتم) رفتيم شمال اونا هم بهم يه استخر بادی و تيوپ و توپ بادی دادن و يك پازل گنده كه رو زمين پهن می‌شه و من روش ولو می‌شم و خيلی هم دوسش دارم. تو شمال مامان‌بزرگ بابابزرگ و خاله آيدا و نيكا جون و خاله همی و عمو فرهاد و دايی نويد ودايی‌ نيما هم بودن. خلاصه همه همش من و بغل و بوس می‌كردن و دوسم داشتن. منم همه رو دوست داشتم و بهشون می‌خنديدم و از هوای خوب لذت می‌بردم . تازه اشتهام هم تو شمال خيلی زياد شده بود!‌ و كلی تپل شدم! از همه مهمتر اينكه اولين غلت زندگيم رو هم روی همون پازل تو شمال زدم و همه به اين مناسبت جشن گرفتن .

قبل از عيد ۲۴ اسفند من رفتم دكتر و واكسن زدم ولی خيلی پسر خوبی بودم و فقط وقتی واكسن رو زد گريه كردم و بعدش دوباره به دكتر خنديدم! قدم ۶۵ سانت و وزنم هم ۶:۸۰۰ شده. البته قبل از شمال كه چاق شدم!

۲۶ اسفند هم سال پدر بزرگ مامان بود و همه فاميل منو ديدن! خيلی هم همه از من خوششون اومد

امروز هم صبح با مامان اومدم شركتشون بعد بابا اومد دنبالم و منو برد خونه مامان فرح حالا شايد دوباره ظهر كشوندمش خونه . تا ببينيم چی می‌شه!

پنجشنبه هم دارم می‌رم مشهد پيش خانواده بابام...

تا بعد خدافظ و سال خوب و تعطيلات خوبی داشته باشين!‌