مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
مازيار و چارشنبه سوری

دوتا دندون جديد دارم در ميارم البته يكيش سرش زده بيرون. پايين راست با يه فاصله از قبليا! يكيش هم بالا چپ با فاصلس كه خيلي سفت دردناك شده ولي در نيومده بيرون هنوز. خلاصه كه اين دهن ما حسابي داره پرو پيمون مي‌شه... البته به خاطر همين دوتا دو روزه غذا نمي‌خورم و بد اخلاق هم شدم يه كم . البته فقط يه كم. 

ماه رو تو آسمون ياد گرفتم . انگشتم رو هوا مي‌كنم و مي‌گم ماه. به چراغ هم مي‌گم آگا. چه ربطي داره؟ چه‌مي‌دونم مي‌گم ديگه...

رفتم شهر كتاب يه عالمه كتاب خريدم . سري كامل مي‌مي‌ني و سري كامل دنياي شيرين ني‌ني‌ كوچولوها. ديروز هم با مامانم دوتايي رفتيم جام‌جم و كلي توي جاي بازيش بازي كردم و با سه تا دختر مهدكودكي دوست شدم. آخه صورتاشون رو رنگ كرده بودن و خيلي خوشگل شده بودن. دُرين و دريا و شهرآزاد.

جديداً‌ اصلاً خوشم نمي‌آد مامان و بابا باهم حرف بزنن. مثلاً از پنجشنبه تا ديشب مي‌خواستن حرف بزنن كه براي امشب كه چارشنبه‌سوري‌يه مهموني بدن ، من اونقدر نذاشتم و هي مامان رو مجبور كردم آواز بخونه كه آخر سر ديشب تونستن و تصميم گرفتن ولي به چند زوج اول كه زنگ زدن همه زودتر مهمون شده بودن. خلاصه كه مهمونيه كنسل شد. حالا بايد امشب بشينيم خونه و مامان برام آواز بخونه!

چند شب پيش خونه عمو نادر اينا رفتيم. البته بقيه دوستام نيومدن. منم اولش غريبي كردم ولي بعد خاله شكيبا همه اسباب بازياش رو داد به من و خودش هم كلي با من بازي‌كرد و بعدم كلي ماست ماليدم به كانتر آشپزخونشون و ....

فرداش هم رفتيم خونه عموي بابا كه فوت كرده بود و من خيلي بازي كردم . يه بچه ديگه هم بود به اسم مهدي كه خيلي خوشگل بود . منم باهاش بازي كردم و باهم كتاب پيشيم رو خونديم. البته من خيلي خوشم نمي‌اومد كه كتابم دست اون باشه و سعي مي‌كردم ازش بگيرم. عمه سي‌سي و مامان‌بزرگ و بابابزرگ هم از مشهد اومدن و كلي باهم بازي كرديم . تازه يه روز ظهر با عمه سي‌سي رفتيم رودهن ناهار خورديم و برف بازي كرديم.

رادين يه روز به من زنگ زد كه بريم آب‌علي برف بازي ولي نتونستم به علت فوت عموي بابا برم و كلي خيط شدم! 

اين عكسا مال قبل از رفتن خونه عمو نادر و خاله شكيباست:

توي اين عكس پاييني خيلي حوصله نداشتم و به زور يه لبخندي زدم:

اين عكس زير هم سوژش اينه كه از وقتي فهميدم تارا پيانو مي‌زنه منم شديداً علاقه‌مند شدم و هر روز يه عالمه تمرين مي‌كنم البته اونقدر تمرين كردم كه ديگه مثل تارا از رو نت نمي‌زنم و همش رو حفظم!:

چارشنبه سوري خوش بگذره.

پ.ن:يادتونه دوسال پيش چارشنبه سوري من وبلاگم به وجود اومد؟


مازيار و دوستان!

من اونقدر چيزاي جديد مختلف مي‌گم كه ديگه حسابش داره از دستم در مي‌ره. مامان كه تصميم گرفته كلمات جديدم رو توي يه دفتر يادداشت بنويسه!

از كارتاي ميوه‌هام كه خاله نگار و عمو مزدك برام خريدن ، ميمو (ليمو) و آلابا(آلبالو)‌ و سي(سيب)‌ و مو(موز) رو ياد گرفتم . از حيووناش هم عر(‌خر)‌ ،‌ماو (گاو) ، پيشي و هاپو(قديمي)‌ ابس‌(اسب) ،‌ ميمه‌( ميمون) جيجه (‌كبوتر ، اردك، گنجشك و جوجه)‌ و طي طي ( طوطي)‌رو بلدم.

بتركه چشم حسود ، كور شه اوني كه نمي‌تونه ببينه ، ۳ روزه خوب غذا مي‌خورم!!!

ديروز داشتم فكر مي‌كردم كه مدتهاست كتاب نخوندم و خلاصه خيلي از بازار نشر روز عقب موندم. آخه خونه مامان‌بزرگم دويه تا كتاب بيشتر ندارم كه ۲ تاش مال حمومه يكيشم پاره شد! يعني راستش پارش كردم!!! خلاصه كه وقتي رفتيم خونه خودمون مي‌رم يه سر شهر كتاب ببينم چي هست يه چندتايي كتاب بخرم. كسي پيشنهادي نداره؟

توپ و لگو اسباب بازيهاي مورد علاقم هستن. ( حالا همه نرن عيدي برام توپ بخرن ها ۴ تا توپ دارم) .

چندتا دوست جديد پيدا كردم كه لينكشون رو گذاشتم، يعني يه مدتي بود كه مي‌شناختمشون ولي خب تنبلي يه ديگه. اگر كساي ديگه‌اي هم هستن كه دوستمن و من يادم رفته لينكشون رو بذارم خودشون با زبون خوش كامنت بذارن كه من يه دفعه همه رو اضافه كنم چون ديگه مي‌ره تا ۱۰۰ سال ديگه! مي‌گم حالا كه ما اينهمه دوستيم مياين يه قرار وبلاگي توي يه پلي هاوسي يا پاركي يا توي قسمت بازي جام جم بذاريم؟ مثلاً‌بعد از عيد كه مامانا كارشون كمتره خوبه؟

چون نزديك عيده اين عكس عيد پارسالم خونه قبلي يه خاله مرمر اينا رو مي‌ذارم. حيف كه خونشون رو عوض كردن و من هنوز نمي‌دونم مي‌شه اون ويترين مثلثه رو بندازم يا نه!

فعلاً خدافظ


و بالاخره پس از مدتها اين شما و اين مازيار...

ببخشيد اينهمه مدت نبودم. اونقدر كه سرم شلوغه . همش بايد برم اينور و اونورو به همه چي دست بزنم ببينم چي مي‌شه و بخورم و بخوابم و بازي كنم و بشمرم و ....... خب ديگه به وبلاگ نويسي نمي‌رسم!‌

كلي توي شمردن پيشرفت كردم.

مامان : يك دو

من: سه

مامان : چاهار ، پنج

من : شي ، شفت! اَشت

مامان: نه

من : دََََه

يه مدل ديگه هم هست كه چشم مي‌ذارم و مي‌شمرم

من: سه چار پَچ اَشت اَشت ده

ديروز هم داشتم با مامان گل يا پوچ بازي مي‌كرديم . مامان به من گفت حالا تو گل رو قايم كن منم چشمام رو بستم و گل رو چسبوندم به چشمم و شروع كردم شمردن بعدم چشمم رو باز كردم و گل رو ديدم و خوشحال گفتم ايناااااش!

گفته بودم كه ايناهاش و اوناهاش ياد گرفتم؟

يه عالمه مدل هاي جديد رقص هم ياد گرفتم. وقتايي كه توي ماشين آهنگ باشه مي‌رقصم . اگر آهنگ نباشه مامانم رو مجبور مي‌كنم هي آهنگ بخونه مثلاً آهنگ baby chef از آهنگاي مورد علاقمه . وقتي هم كه مامان خسته مي‌شه خودم مي‌خونم : بيشه بيشه (همون بي بي شف!) و مي‌رقصم!

تولد شايا رفتيم پنجشنبه. اين دوستام همش تولدهاشون رو شب دير مي‌گيرن من هميشه خوابالوام! ولي خوش گذشت. كلي بادكنك بازي كردم و با اسباب بازي‌هاي شايا بازي كردم و با سينا بازي كردم و شمع تولد شايا رو فوت كردم و  خودم و بقيه با كادويي كه خودم خريده بودم كلي ذوق كرديم و بازي كرديم البته سينا هم ماشيني كه خودش آورده بود رو برداشت و رفت تنهايي يه جا نشست و براي خودش بازي كرد. من به مناسبت ميلاد باسعادت سومين اختر تابناك بچه‌هاي اكيپ (البته اگر كيان بيشتر به ما سر بزنه شايا چهارمين مي‌شه!) ياد گرفتم بگم شاشا (همون شاياي خودمون ديگه!)

كلاً تازگيها خيلي بيشتر حرف مي‌زنم و دارم مامانم رو از نگراني در ميارم لال بودگي در مي‌آرم!‌

يه فيلم گارفيلد 2 دارم كه توش پر حيوونه وقتي اونا رو مي‌بينم هول مي‌شم و مي خوام تند تند اسم همه حيوونا رو بگم يا صداشون رو در بيارم و حسابي قاط مي‌زنم!‌!!  

توي رنگها آبي و زرد و سبز رو ياد گرفتم ولي نمي‌دونم چرا همش قاطي مي‌كنمشون باهم.

من الان مدتهاست خونمون نرفتم . گويا داريم خونمون رو نقاشي و پاركت مي‌كنيم كه وقتي من مي‌خوام نقاشي كنم ديوارا ترتميز و مرتب باشن و جا براي نقاشي كردنم زياد باشه و وقتي هم مي‌خوام با سر بخورم زمين كمتر دردم بياد! فعلاً كه توي خونه مادر بزرگم دارم خوش مي‌گذرونم. رادين جون اينكه باهات قرار نمي‌ذارم هم دليلش همينه.

بابام هم كه اومد و من حسابي ذوق كردم و خوشحالم و همش باهم بازي مي‌كنيم.

ايندفعه عكس ندارم چون به قول مامانم فعلاً آلاخون والاخونيم.

تا بعد

پ.ن: بابا غر نزني كه هول هول همه كارامو نوشتم خب سرم شلوغه بعداً درست مي شه . يه يه هفته صبر كن.