مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
FALLEN

امروز اولين سقوط زندگيم رو كردم! صبح تو تخت كنار بابا دراز كشيده بودم و مامان هم داشت حاضر می‌شد و ساك من رو می‌بست و ... كارهای روزانش رو انجام می‌داد. منم داشتم اينور و اونور و نگاه می‌كردم و با خودم حرف می‌زدم كه يهو بغل تخت چشمم به دوتا ليوان فيروزه‌ای رنگ خيلی خوشگل افتاد. منم با سرعت رفتم طرفشون و از اونجا افتادم رو دوره تخت و از اونجا هم افتادم رو زمين!!!بعدم نه كه زير تخت تاريك بود گريم گرفت. همين لحظه بود كه مامانم جيغ كشان و به بابام فحش دهان از راه رسيد و منو بغل كرد و بابام هم ترسان و لرزان البته بيشتر از ترس مامان!!‌ من و مامان و بغل كرد . منم از جيغای مامان بيشتر جيغم گرفت و خلاصه محشری بپا كرديم سر صبحی . از اون‌بدتر بعد كه من گريم قطع شد مامان يك ساعت داشت كلٌه و دست و پا و چشم مارو مونيتور می‌كرد كه ببينه چيزيم نشده باشه.منم هی قلقلكم می‌اومد و هرهر می‌خنديدم !!!

ديگه اوضاع كلاً خوبه ديروز به هوای دكتر رفتن با مامانم از دست مامان‌بزرگ جيم زديم و رفتيم گالری بامداد يه نمايشگاه كلاژ كه مامانم می‌گفت خيلی مزخرف محض بود ولی من خيلی خوشم اومد همه تابلو‌ها پر كاغذ رنگيای قرمز و آبی و ... رنگ و وارنگ بود و خيلی باهاشون حال كردم . خود آقا هنرمنده هم اونجا بود و اونم كلی با من حال كرد و هی می‌گفت خوشم مياد بچه هنر شناسه!!! مامانم هم هی حرص می‌خورد! بعدم آقاهه از مامانم تشكر كرد كه داره من رو از حالا اينهمه اهل هنر بار می‌اره!!! خبر نداشت من خودم كلی نمايشگاه تا حالا رفتم.

غذاهای‌ جديدی هم شروع كردم. هويج و كدو و امروز مامان‌بزرگ يه كباب هم داد دستم كه مك بزنم.

راستی دكتر گفت دندونام داره در مياد. به مامان يه چوب داد كه ميماليدش به لثم و خرخر صدا می‌داد. منتظر خبرهای دندونی باشيد. به‌زودی از همين جا!

فعلاً


و اين منم جوجويی تنها در آستانه نيم‌سالگي...

من از دوشتبه هفته پيش شروع كردم به پوره سيب‌زمينی خوردن . خيلی هم دوسش دارم. دفعه اول اونقدر پوره رو به همه جام ماليدم كه بعد از خوردنم قضيه با دست و رو شستن حل نشد و مامان مجبور شد حمومم كنه!!! تازه از حموم كه اومدم بيرون مامان ديد توی دماغم هم يه كم پوره جا مونده!

مامان و بابای من هميشه از آدمای كتاب خون تعريف می‌كنن و هروقت می‌خوان بگن يكی خيلی آدم روشن‌فكر و خوبيه می‌گن خوره كتاب داره. منم كه دوست دارم مورد علاقه مامان و بابام باشم چند روز پيش دوتا نصفه صفحه كتاب خوردم!!!  يه كتاب دارم كه بغلش يه سری دكمه داره كه وقتی فشارشون می‌دم صدا می‌دن و من كيف می‌كنم جلدش هم پلاستيكيه و خاله همی بهم عيدی داده. يه روز من موفق شدم جلدش رو باز كنم و ديدم به به بهترين فرصته برای خوره‌كتاب شدن. چون مامانم هم در اطراف نبود كه جيغ بزنه و كتاب رو از دهنم در بياره!‌ منم از پايين صفحه‌ها شروع كردم و حالانخور كی بخور! تو اين گيرو دار مامانم سر رسيد و من رو از تو جام بلند كردو نامرد انگشتش رو تا ته كرد تو حلق من بدبخت و هرچی مطالعاتم كه تو دهنم بود رو كشيد بيرون...  

تازه ديشب هم می‌خواستم كتاب سينا رو بخورم كه نشد چون جنسش غير قابل قورت دادن بود يه چيزی تو مايه كتابای دانيل استيل! حالا جريان اونم می‌گم...

ديشب من و مامان و بابا رفتيم خونه شايا اينا سينا و اهورا هم بودن .(عمو نادر و خاله شكيبا هم بودن كه به علت نداشتن بچه از ذكر نامشون خودداری می‌كنم!) اونجا من و سينا رو گذاشتن روبروی هم كه باهم دوست بشيم . البته بابا هی می‌خواست بين من و سينا رو دعوا بندازه ولی دوستی من و سينا قديمی‌تر از اين حرفاس! خلاصه سينا يه كتاب حموم داشت كه خيلی خوشمزه بود و گنده و من هرچی سعی كردم همشو مچاله كنم و بكنم تو دهنم موفق نشدم! حتی يه گازم نتونستم قورت بدم! تازه بعدشم من و سينا كلی با يه بطری آب معدنی بازی كرديم.به من كه خيلی خوش گذشت همه دوستام بودن. تازه شايا هم يه فوتو بلاگ درست كرده كه لينكشو می‌دم مامانم بذاره اين بغل!

امروز عصر متأسفانه بايد برم واكسن بزنم ولی بعدش ديگه تا يكسالگی تعطيل!

فعلاً خدافظ

پ.ن.: عمه مكين عزيزم لطف كنين به خاله سحر بگين اون س مخفف اسم مامانمه مثلاً


جوجو دريايی

من رفته بودم شمال نمی‌دونين چه خوب بود. خنك بود. و چيزايی كه من عاشقشونم به وفور بودن. ۱- باد كه می‌خورد تو صورتم و من عشق می‌كردم ۲- برگ كه خيلی دوست دارم و از ديدنش خيلی خوشحال می‌شم ۳- مامان كه هر ساعت از روز به هر علتی كه لازمش داشتم بود ۴- بابا كه ايضاً مامان . اونجا رفتم كنار دريا و پياده‌روی كردم . رفتم نارنجستان . رفتم تو حياط و گل و برگ بو كردم. خلاصه كه عالی بود.

ولی وقتی برگشتيم من دچار ديپرشن شدم و شنبه اونقدر بد اخلاقی كردم كه مامان تصميم گرفت نره سر كار و با من بازی كنه كه يه كم از بار غصه‌هام كم بشه! اسباب بازی مورد علاقه جديدم هم يه چرخ و فلك كه خاله مرمر و عمو علی بهم عيدی دادن و من هی می‌زنم به دلقكای توی چرخ و فلك و اونم می‌چرخه و من ذوق می‌كنم!

اوضاع كلی خوبه فقط يه مولتی ويتامينی مامان‌فرح بهم می‌ده كه توش آهن داره و بينهايت بد مزس و من هروقت می‌خورمش حالم بد می‌شه و كلی هم گريه می‌كنم! مامان‌فرح به مامانم گفته كه ديگه خودش اونو به من نمی‌ده چون می‌ترسه من ازش بدم بياد و ديگه دوسش نداشته باشم. از امروز قراره مامان‌فرح تری وی سول كه مزه آلبالو می‌ده بهم بده بعد عصر مامانم جدا بهم قطره آهن بده! كسی راهی سراغ نداره كه من بتونم از زير خوردن اين كوفتی در برم يا اصلاً يه خوشمزش وجود نداره كه بگم بابا جونم برام بخره؟؟؟؟؟

كماكان دارم سوپ پلو مرغ و سرلاك برنج و پوره سيب می‌خورم فكر كنم از اواخر اين هفته ديگه به سوپم هويجم بزنن! در ضمن قراره همين روزا يه روروك بخرم كسی اطلاعاتی در اين زمينه داره كه به مامانم و مامان سينا كمك كنه؟

نی‌نی عمو نويد و خاله ثمانه (سمانه؟) هم دنيا اومد. شنيديم كه خوشگله و قرمز وبر خلاف من مو داره!‌  آخه من كچلم هنوز!

ديگه كاری ندارم . قربان شما . خدافظ


جوجه‌ی‌ ريزه‌ميزه

ای بابا اين مامان منم كه وقت نمی‌كنه من وبلاگ بنويسم!‌

من ۱۰ روزه ۵ ماهه شدم . اون موقع ۷ كيلو وزنم بود و ۶۹ سانت قدم طبق معمول وزنم كم بود! خب بابا جان من ر‍‍ژيمم ديگه چرا هی گير می‌دين؟ 

تولد مامانم هم بود . من برای مامانم يه كيف خريدم. كه خيلی خوشگله. سالگرد دوست شدن مامان و بابا هم بود . ولی من ديدم اگه بخوام واسه همه اين لوس بازيهاشون كادو بخرم دائم بايد در حال كادو خريدن باشم. واسه همين بی‌خيال شدم . حالا شايد سالگرد ازدواجی چيزی‌! يه چيز باحال اين كه من تصميم گرفتم امسال به هر مناسبتی كه بود برای مامان كيف بخرم . فعلاً عيدی و تولد كيف خريدم تا بعد...

من ديروز شروع به سوپ خوردن كردم و اولين سوپم سوپ پلو مرغ بود و خيلی هم دوسش داشتم. فقط اگر يه كم زرشك تفت داده شده در زعفران هم برام توش ميكس كنن خيلی ممنون می‌شم!

كلی كارای جديد باحال هم می‌كنم. يه كمی می‌شينم.البته بعد ولو می‌شم. موقعی كه تو ماشين می‌شينيم ، دستم رو می‌گيرم به دستگيره در . توی وان حمومم هم دستامو می‌گيرم به لبه وان. گاهی كه حوصله دارم دست می‌دم با همه. جديداً موفق به كشف يه عضو جديد در بدنم شدم و اون پاهه . پامو با دست می‌گيرم و به دقت درش غور می‌كنم ! از اون مهمتر اينكه با كمك بابام راه می‌رم! بابا زير بغلم رو می‌گيره و می‌گه يك و من پای راستم رو يه كم بلند می‌كنم و جلو می‌ذارم بعد می‌گه دو منم پای چپم رو خيييييلی بلند می كنم و جلو می‌ذارم و همينجوری ادامه می‌ديم. برچشم بد لعنت . هركی چشمم كنه خره . بتركه چشم حسود و اينا!

تازگی به خونه مامان فرح عادت كردم و اونجا می‌مونم. مامان فرح هم انصافاً ته حالو به من می‌ده. هی منو می‌بره پارك و به دخترای خوشگل معرفی می‌كنه و تازه به مامانم هم لوم نمی‌ده!  بهم شير و سرلاك و پوره سيب می‌ده و برام تلويزيون روشن می‌كنه كه ببينم. فقط ديروز گردنش گرفته بود منم اول با مامانم رفتم شركتشون. بعدم با مامانم رفتم خونه مامان فرح كه بهش كمك كنم.

ديگه خدافظ تا بعد