مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
بستني آي بستني

من روز چهارشنبه و پنجشبه روزي يك بار گفتم بابا .بعد روز جمعه مامانم گفت جيش كردي؟ منم گفتم ديسسسس(‌احتمالاً همون جيش) روز شنبه مامان داشت لباس تنم مي‌كرد . گفت كلٌت گير كرده .گير گير گير. منم گفتم گيييييي! امروز صبح هم به مناسبت روز مادر وقتي بابام كلشو كرده بود زير ملافه كه راحت بخوابه با صداي بلند بهش گفتم بابا!!! آخ اون براي روز پدر بود .... اشتباه شد. برم جبران كنم.....

خب رفتم براي اينكه مامانم ناراحت نشه از سوتي‌اي كه دادم ، براش يه جفت گوشواره خوشگل خريدم!

روز جمعه اولين بستني زندگيم ، بستني خود خودم رو خوردم . البته ۳ قاشق من خوردم و بقيشو مامان و بابا زحمتش رو كشيدن ولي مهم قضيه اين بود كه اونا ۳ تا بستني خريدن. يكي براي مامان، يكي براي بابا، يكي هم براي من !!!! من بستني بسكين رابينز  قهرماني ايتاليام رو گرفتما! خاله‌ها و عموهاي قول داده شده بشتابيد تا جام آفريقا شروع نشده...

 اين شكلكا جديده؟ چه باحال!

فعلاً خدافظ 


جوجوی متبحر خودخواب!

برای اولين بار رفتم تو دريا! پنجشنبه مايو پوشيدم و با مامانم رفتم پلاژ خانوما! تو شمال و رفتم تو آب . اولش همچين كه پامو گذاشتم تو آب يه موج گنده زد به من و مامان و آب پاشيد تو چشمم و خيلی هم شور بود و چشمم سوخت منم گريه كردم . ولی بعدش با مامان نشستيم لب آب و من پامو كردم تو آب و يه حيوونايی خوردن به پام و هی خيس شدم و خلاصه خيلی كيف كردم. ولی زود مامان‌بزرگ اومد و من رو برد خونه! قرار بود جمعه هم برم تو آب ولی چون آب و برق شهرك مامان‌بزرگ اينا قطع شد نصفه شب برگشتيم تهران. ولی بابا قول داده هر هفته من و مامان رو ببره شمال كه بريم دريا...

توی پاپايی‌ خيلی تبحر پيدا كردم . آآآآ هم همينطور. تازه ب ب ب ب و م م م م هم می‌گم.آدا ، اگا ، بيز ، هوووو  و كلی حرفای مهم ديگه هم می‌زنم .ولی اين مامان و بابا هی به من می‌گن: بگو مامان ،بگو بابا. پيش درآمدی بر چاردست و پا رو انجام می‌دم. ولی هنوز هم نمی‌تونم زياد ادامش بدم اما سينه خيزم توپ توپه! توی ايستادن با كمك لبه ميز و يا مبل هم ديگه استاد شدم! ديروز خونه عمو مزدك و خاله نگار كلی وايسادم و اونا هی از قدرت من تعريف كردن!!! تازه با اسباب بازيام هم دالی بازی می‌كنم ، مثلاً ديروز هشت پای حموم رو گذاشته بودم روی تخت مامان و بابا .هی ملافه رو می‌كشيدم روش بعد برش كه می‌داشتم و هشت پام رو می‌ديدم خوشحال می‌شدم و می‌گفتم دا يا هو.

غذاهای قبلی رو ادامه می‌دم ولی دكتر اجازه داده بستنی سفيد بخورم كه احتمالاً‌ همين روزا شروعش كنم.شنيدم خوش مزس، آره؟ كماكان عاشق ماستم و خانواده هرچی رو می‌خوان به خورد من بدن وسطش ماست بهم می‌دن كه گول بخورم! 

و از همه مهمتر ديشب برای اولين بار خودم بدون كمك خوابيدم!‌ يعنی اينكه مامانم منو گذاشت تو جام و من بعد از يه مدت كه از لای تختم نگاش كردم خوابم برد!

ديگه خبری نيست


juju the devil

من جمعه ۷ ماهه شدم . شنبه كه رفته بودم دكتر گفت ۴۰۰ گرم چاق شدم و ۲ سانت قد كشيدم. مامانم كه خيالش راحت شد ولی فكر كنم دوباره بايد رژيم بگيرم. اگر همين جوری چاق شم واويلا!!! ديروز هم دو بار گفتم مامان ولی جلوی مامان‌بزرگم گفتم و وقتی مامانم اومد خونه هرچی بهم اصرار كرد ديگه نگفتم.

جمعه علاوه بر اينكه تولد ۷ ماهگی من بود تولد بابای سينا هم بود و ما رفتيم خونشون. شايا هم بود. شايا برای من يه ۱۰۰۰ پا كه ۸ تا پا داره ولی ۸پا نيست و ۱۰۰۰پاست ،آورد.خيلی هم كپلی و بامزه شده! سينا هم خيلی بزرگ و خوشگل شده و چشماش داره سبز سبز می‌شه.تازه كم كم داره چاردست و پا هم می‌ره. منم كلی با لسباب بازياش بازی كردم و تو اتاقش كيف كردم. يه دفعه هم با بابام و سينا تو اتق بوديم بابا به من گفت سينا رو نازی كن منم يه نازی خشن كردم و انگشتم رفت توی چشم سينا!!! سينا هم زد زير گريه و پشت سرش منم گريه كردم! 

جديداً ها خيلی شيطونی می‌كنم. مثلاً از لبه مبل با پا ميام پايين و وايميستم. لبه ميز رو می‌گيرم و وايميستم.توی حموم لبه وانم رو می‌گيرم و بلند می‌شم. و ازهمه هيجان انگيزتر روميزيا رو می‌كشم. مامان بدبختم هميشه فكر می‌كرد نمی‌ذاره بچش از اين بچه‌ها بشه كه وقتی می‌رن يه‌جا بايد همه‌چی رو از جلوی دستشون جمع كرد. و فكر می‌كرد اين قضيه آموزشيه، ولی حالا داره می‌فهمه كه كور خونده! البته هنوز مقاومت می‌كنه و هيچ چيزی رو جمع نمی‌كنه و همش مؤدبانه از من می‌خواد كه روميزی رو نكشم. منم تمام سعيم رو می‌كنم كه مستأصلش كنم! جديداً‌ به اسباب بازيهايی كه وقتی من يه كاری می‌كنم اونا هم يه كاری می‌كنن علاقه‌مند شدم. قابل توجه خاله فرنيس. مثلاً همون چرخ و فلكی كه خاله مرمرو عمو علی برام خريدن كه می‌تونم با دستم بچرخونمش. يا يه زرافه لگو دارم كه می‌تونم تيكه تيكش كنم.همون كه تولد ۶ ماهگيم عمو احسان و مامان‌بزرگ بهم دادن. يه كار جديدی كه ياد گرفتم اينه كه پا پايی می‌كنم. يعنی دوتا پام رو با دو تا دستم می‌گيرم و می‌كوبم به هم!

ديگه برای امروز بسه!