مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
آخه من با اين مامان ظالم چيكار كنم؟

يه خانوم مهربوني به اسم خواهرانه در حق من خواهري كردن و به مامانم ياد آوري كردن كه اينهمه خود خواه نباشه و وبلاگ من رو بنويسه. واقعاً ممنونم و نمي‌دونم چطوري ازشون تشكر كنم.مي‌بينين اين مامانم اصلاً به فكر من نيست و همش تو وبلاگ خودش مزخرف مي‌نويسه. آخه آدم با اين مامانا چيكار بايد بكنه؟؟

وايسادنم داره درست و حسابي مي‌شه ديگه. كم كم دارم تمرين راه رفتن مي‌كنم و مامان و بابا هم بهم كمك مي‌كنن. روبروي هم مي‌شينن و من رو به هم پاس مي‌دن! دارم كلمات رو درست و حسابي ياد مي‌گيرم و ديگه دري وري نمي‌گم! مثلاً ديروز خونه خاله آزي وقتي برام شربت آوردن هي گفتم آبه آبه...

اسباب بازي مورد علاقم الان يه جور لگوِ كه عمو نويد و خاله سمانه برام آوردن. همش مي‌ريزمشون بيرون بعد دوباره مي‌اندازمشون تو جعبشون.

پنجشنبه قرار بود كه با خاله مرمر و مامانم بريم سرزمين عجايب، آخه سينا و شايا كه رفته بودن خيلي بهشون خوش گذشته بود. ولي من تو راه خوابم گرفت و يه عالمه گريه كردم اين‌بود كه رفتم خونه خاله مرمر موندم و خوابيدم و پاشدم و با خاله مرمر دوست شدم و بازي كردم و كارتون نمو ديدم و .... خلاصه كه خيلي خوش گذشت.

شبشم رفتيم خونه پسر خاله بابام، عمو رضا، و من خيلي بچه خوبي بودم و كلي دست زدم و رقصيدم و بغل همه رفتم مخصوصاً بغل يه دختر كوچولو كه اسمش ناژين بود و خيلي خوشگل بود البته از من خيلي بزرگتر بود .

ديشب هم رفتم خونه عمو احسان و عمو حسام هم اونجا بود و من خيلي خوشحال شدم ولي نمي‌دونم چرا از خوشحالي خجالتم اومد!!! تازه يه چيز خيلي خوشمزه خوردم كه خيلي خوشم اومد . زيتون!!! مامانم هي مي‌گه اين بچه ذائقه عجيب و غريب داره. مگه عجيبه كه من آبجو(از نوع بدون الكل) و زيتون و  ليمو ترش با پوست دوست دارم؟ 

خبر آخر اينكه ديروز مامانم من رو مهد كودك ثبت نام كرد! نه كه فكر كنيد براي الانا! نه! براي ۳ سالگيم!!!! تازه كلي خانوم مهد كودك گفته بود كه بايد ۶ ماهگي ثبت نامش مي‌كردين. فكر كنم وقتي قرار باشه بچم بره مهد بايد امتحان تافل يا آيلتس بده تا قبولش كنن اونم تو شيكم مامانش!!!

ديگه خبري نيست


ويک اِند

۱- ديگه حسابي چاردست و پا مي‌رم.

۲- از حالت سينه خيز يا دراز كشيده مي‌شينم.

۳- چند ثانيه دست ولي واي‌مي‌ايستم .

۴- آخر هفته دبي بودم. كلي بهم خوش گذشت. اونقدر رفتم استخر، يه روزم رفتم وايلد وادي. كلي هم برنزه شدم . يه تيوپ هم خريدم كه پام رو مي‌كنم توش و شنا مي‌كنم . ولي خالي هم مي‌تونم يه كم شنا كنم. مامان يا بابا بزرگ يا مامان بزرگ كه من رو مي‌بردن استخر زير دلم رو مي‌گرفتن و من دست و پا مي‌زدم. البته دلم براي بابام خيلي تنگ شده بود و وقتي رسيدم اول كلي از پشت شيشه فرودگاه بهت زده نگاش كردم . اصلاً باورم نمي‌شد كه بابامه بعد ديگه كلي ذوق كردم و رفتم تو بغلش و ...

۵- ديشب رفتم عروسي عمو بهرنگ و خاله كتي. از اول تا آخرش خواب بودم ولي آخرش پاشدم و كلي خوش اخلاقي كردم و به‌همه خنديدم . البته يه كم هم خجالت خوش اخلاقانه كشيدم. لباساي مردونه شيك هم پوشيده بودم و خيلي آقا و خوش تيپ شده بودم. حالا شايد بابام عكسم رو گذاشت تو فوتوبلاگم. آخه قبل از عروسي با لباس شيكام و عينك آفتابي كه از دبي خريدم عكس گرفتم.


دس دسي عموش مياد

ديروز رفتم دكتر و دكتر گفت ۲ سانت قد كشيدم و ۲۰۰ گرم وزن اضافه كردم . بازم گفت وزنم كم اضافه شده و گفت چون خيلي ورجه وورجه مي‌كنم زياد انرژيم مصرف مي‌شه و بنابراين بايد بيشتر غذاهاي پر كالري بخورم(‌آي مامان و بابا به اين قضيه حسودي كردن!!!) مثلاً گفت كره و خرما رو قاطي كنن و روي نون بمالن و بدن من بخورم!

من معمولاً شبا حدود ۸:۳۰ تا ۹ مي‌خوابم و صبح ۶ تا ۶:۳۰ بيدار مي‌شم . ولي روز پنجشنبه ساعت ۱:۴۵ نصفه شب بيدار شدم و براي اولين بار دس دسي كردم قبلاً وقتي كسي بهم مي‌گفت دس دسي كن دستاشو مي‌گرفتم و مي‌كوبيدم به هم ولي ديگه درستشو ياد گرفتم! مامانم به اين نتيجه منطقي رسيد كه اگر من شبا نخوابم يه چيزي مي‌شم! صبحش كه از خواب پاشدم توي تختم نشستم و هي مي‌گفتم دَ دَ و دس مي‌زدم . اين دَ     دَ گفتم هم مدل اين خانوم چاقا توي مولوديهاي زنونه بود !!!!‌ از شنبه هم بعد از دو تا دست زدن نا ناي مي‌كنم . مامانم بابام يا مامان بزرگ مي‌گن : دس دس ، دس دس ، ناناي ناناناناناي ناي. منم دستامو مي‌برم بالا و دست راستم رو در حالت باي باي و دست چپم رو در حالت بي‌حال تكون مي‌دم!!!

ياد گرفتم كه كاري كه مي‌خوام انجام بدم و نمي‌تونم به مامان يا بابا بسپرم . مثلاً يه جعبه پودر فشرده دارم كه شكل خرسه و من خيلي دوست دارم بازش كنم وقتي امتحان مي‌كنم و مي‌بينم كه نمي‌شه مي‌ذارمش زمين و دست بابا رو مي‌گيرم و مي‌ذارم روش و مي‌گم اِه . يعني بازش كن! اگر بابا اينكارو نكنه از مامانم همين جوري خواهش مي‌كنم.

امروز خيلي خوشحالم چون عمو حسام هم داره مياد تهران زندگي كنه و بره دانشگاه. حالا ديگه همه عموهام پيشمن فقط عمه سي سي مونده و مامان‌بزرگ و بابابزرگ و خانوم دايي و دوست صميميم جلوه جون و عمه افسانه و ..........

ديگه بايد برم . تا بعد


از روزگار رفته حكايت

سلام

متأسفانه شركت مامانم اينا اسباب كشي كرده به يه جاي جديد و اين جاي جديد هنوز اينترنت نداره و مامانم و من نمي‌تونيم وبلاگ بنويسيم!!! گيري كرديما! اون موقع كه كامپيوتر بابام رو از اتاقم( اتاقش؟؟؟) بيرون كردم فكر نمي‌كردم اينهمه به بيچارگي بيافتم!

من ۹ ماهه شدم. هنوز دكتر نرفتم كه قد و وزن جديدم رو بنويسم. ولي يك عالمه كاراي جديد و باحال مي‌كنم . اتل متل توتوله ياد گرفتم ولي چند تا روي يه پام مي‌زنم بعد چند تا روي اونيكي پام. لي‌لي حوضك بلدم ولي يهو همه انگشتاي كسي رو كه دارم براش بازي مي‌كنم مي‌بندم كه بيچاره خيلي وقتش تلف نشه!

ماما- بابا- ددر- آبه- آيدا- به‌به-عمه ( خاله سارا اين كامپيوترتون ويرگول نداره؟) رو مي‌گم به علاوه يه عالمه حرف رمز كه هنوز جان مش وقت نكرده دي‌كدش كنه كه بقيه بفهمن مثل ديش (البته نه منظورم بشقاب اينگيليسيه نه بشقاب ماهواره) ديزززززز و خيلي چيزاي ديگه.

 يه مدت روزه شير گرفته بودم چون مي‌گن تو ماه رجب صواب داره ولي ديگه گذاشتمش كنار و حالا دارم شير مي‌خورم البته مارك شيرم تو اين مدت عوض شد چون مامان اصلاً‌ اين مسائل اسلام رو نمي‌دونه و بيچاره فكر كرد من از مزه شيرم خوشم نمي‌آد كه نمي‌خورمش.

دندونام ۴ تا شدن ولي در آوردن چهارميش خيلي سخت بود و من خيلي درد كشيدم.

جديداً‌ بازي مورد علاقم اينه كه يه چيزايي رو بندازم توي جعبه يا قوطي بعد دوباره درشو ن بيارم بعد دوباره بندازمشون توش بعد دوباره......

عاشق رانندگي و نشستن پشت فرمونم . جاي سوئيچ رو خوب بلدم . بابا برام يه قانون گذاشته كه هروقت ماشين ايستاده بود و ترمز دستي كشيده بود من اجازه دارم بشينم پشت فرمون. منم اين قانون رو خوب ياد گرفتم و به محض شنيدن صداي ترمز دستي خودم رو پرت مي‌كنم تو بغل بابا!٬ (اإإإ اين ويرگوله پيداشد!)

رابطم با بابام و بابابزرگم از همه بهتره و اين دوتا رو از همه بيشتر دوست دارم.تازگيا خجالتي شدم و وقتي آدم غريبه مي‌بينم كلم رو برمي‌گردونم و لبخند مليح مي‌زنم ولي وقتي خوابم مياد و آدم جديد ببينم بد اخلاقي و بغض و گريه مي‌كنم.

تو اين مدت يه سفر رفتيم مشهد و خيلي به من خوش گذشت . چون پيش عمه سي‌سي و مامان عصي و بابايي و خانم دايي و دختر داييها و پسر دايي هاي بابا بوديم و همه خيلي من رو دوست داشتن و باهام بازي مي‌كردن . از همه مهمتر سپهر و پارسا بودن كه من خيلي دوسشون داشتم ولي چون تا حالا آدماي اين سايزي نديده بودم بلد نبودم چه‌جوري باهاشون بازي كنم و مي خواستم به زور برم بغلشون يا لباسشون رو بكشم و وقتي اين اجازه رو پيدا نمي‌كردم عصبي مي‌شدم و جيغ مي‌زدم و موهاشون رو مي‌كشيدم!!!چه احساسات متضادي در درون من موج مي‌زنه به خدا. ولي هي هم مي‌گفتم عمه كه دل بري كنم از مامانشون كه اونم تلافي نكنه موهاي منو بكشه!

ديگه برم و اين كامپيوتر خاله سارا رو بهش پس بدم . مرسي خاله سارا

خدافظ