مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
پيش تولدانه

هه ! داره يه سالم مي‌شه پنجشنبه! كلي عاقل و چيز بلد و شيطون شدم.

به جمع حيوانات مغزم بَبَعي هم اضافه شده . البته بهش مي‌گم بَ . ديشب مامانم منو برده بود يه اسباب بازس فروشي و من به حيووناي اونجا مي‌گفتم پيشي بَ. هاپ هاپ بَ!

دارم كم كم فوتباليست مي‌شم . كلي توپ شوتيدن ياد گرفتم.

روز به روز مهارتم توي رقصيدن بيشتر مي‌شه. اگر همنجوري ادامه بدم و اين روند صعودي سرعتش كم نشه يا خرداديان مي‌شم يا آنتونيو باندراس توي اون فيلمه كه مامان داشت مي‌ديد و همه همش توش قر مي‌دادن! به نظر شما كدوم بشم بهتره؟

راه رفتنم هم خيلي پيشرفت كرده.

ديشب رفتم يه نمايشگاه عكس. اون خانومه كه صاحاب نمايشگاه بود اونقدر از من خوشش اومد كه ازم مخصوصاً دعوت كرد كه توي نمايشگاه بعديشون شركت كنم. تازه به مامانم گفت كه چون من رو از حالا مي‌برن اينجور جاها در آينده آدم حسابي مي‌شم. 

پريشب هم رفتيم يه رستوران و كافي شاپ انتلكتوِلي! توي تقاطع حافظ و انقلاب . من اونقدر اونجا اينور و اونور رفتم و بازي كردم و با همه دوست شدم كه مامان و بابام اصلاً نفهميدن چي خوردن. هي ديوار رستوران رو مي‌گرفتمن مي‌رفتم تا ته راهرو با گارشون دالي مي‌كردم بعد دوباره بر مي‌گشتم تمام صندليها رو گرفتم و رفتم به همه تو رستوران سر زدم كه كم و كسري نداشته باشن. پيتزا هم خوردم.

اصولاً خيلي تازگيا شيطوني مي‌كنم . كسي مشكلي داره؟ نه بگين ديگه. هي تلفن مي‌كنين بهَم مي‌گين اين خيلي شيطون شده . اون چي ؟ اونم شيطون شده اِ؟ چيكار كنيم پس؟ سينا جونم حواست باشه دارن غيبتمون رو مي‌كنن ها! آخه من يه دوست سيناي ديگه هم دارم كه از ما بزرگتره خيلي . خيلي هم مؤدبه و از اول به هيچي دست نمي‌زده و هيچي رو نمي‌انداخته و .... خلاصه مامانم خيلي آرزو داشت من مثل اون سينا بشم و لي من و اين سينا شيطونيم . همينه كه هست مي‌خواين بخواين نمي‌خواين هم بايد بخواين.

 ديگه من برم حاضر شم براي تولدم. بايد شمع فوت كردن ياد بگيرم. خدافظ


عصاي دست مادر

من حسابي دارم راه مي‌افتم . يعني راه افتادم. دستم رو از مامان و بابا ول مي‌كنم كه خودم برم . ولي هنوز از وسايل خونه دست بردار نيستم! وقتايي كه مامانم منو از خونه مامان بزرگ مياره خونه هم چون مامان دستش پره من خودم مي‌ام فقط انگشت مامان رو مي‌گيرم . تازه براي اينكه بارش سبك شه كليدش رو هم مي‌ارم. ولي خب اون وسطا هوس مي‌كنم برم پيشي توي حياط رو ببينم و برم پيش آقا صفا( سراي‌دارمون)‌و مامان هم مجبور مي‌شه بار و بنديلاشو بذاره و بياد دنبال من!

جديداً ديدم طول مي‌كشه تا بتونم خوب حرف بزنم و منظورم رو برسونم اينه كه تصميم گرفتم از زبان اشاره استفاده كنم. مثلاً وقتي خوابم مياد مي‌زنم به بابا و انگشتم رو مي‌مكم و گوشم رو مي‌گيرم يعني خوابم مياد يكي منو ببره بخوابونه. يا وقتي مي‌خوام به مامانم بگم كتاب بخونه از سر و كولش بالا مي‌رم و كتاب رو نشونش مي‌دم و لبخند بزرگ و مليح بهش مي‌زنم كه يعني مامان مي‌شه لطفاً برام كتاب بخوني؟ راستي سينا جون منم اولا همش مي‌خواستم كتاب رو بخورم ولي مامانم منو دراز كش مي‌كرد و كتاب رو بالاتر از دسترس من نگه مي‌داشت.منم عادت كردم كه فقط دورادور عكسا رو ببينم تا ياد گرفتم كه كتاب خوراكي نيست و كتابام رو فقط ورق مي‌زنم . فقط گاهي كه محكم ورق مي‌زنم كتابام پاره مي‌شه . اينه كه هر چند وقت يه‌بار مي‌ريم شهر كتاب و دوباره مي‌خريمشون!

اعضاي صورتم رو كامل ياد گرفتم.

من جديداً خيلي شيطون شدم همش همه كشوها و كمدها رو خالي‌ مي‌كنم و ديگه نمي‌ذارم سر جاشون. همش با سرعت از اينور به اونور مي‌رم و همه چي رو بهم مي‌ريزم. از همه كيف دار تر هم سي‌دي‌ هاي فرندز مامان و باباس كه خيلي هيجان انگيزن چون زيادن و وقتي پخششون مي‌كنم خيلي حال مي‌ده. عاشق اينم كه انگشتم رو بكنم توي سوراخ وسط سي‌دي!

آي عموها چرا نمي‌آين خونه ما ؟مردم از بس هي عكستون رو ديدم و گفتم عمو.(اين يعني من بلدم بگم عمو!)

چند روزيه كه حسابي سرما خوردم. ولي تب نكردم . عمو نادر اسپند يادت نره لطفاً. حالا تبم مي‌كنيم تو اين هيري ويري.

بابا خب مامان رو دعوا نكن ديگه . كار داره آخه. مي‌ترسيد اينا يادش بره. ببخشيدش! هل هلي شد.

باي باي


اطلاعيه افزايش اعضاي بدن!

دندون پنجم ، بالا سمت راست، زد بيرون!

هيچ مي‌دونستين من ناف دارم. خودمم نمي‌دونستم ولي دارم!

اوه ، راستي!‌ مو هم دارم !‌ تازه مامان و بابا و بقيه‌ها هم مو دارن. البته بابام مي‌گه عمو علي مو نداره! تازگي نديدمش. بايد ببينم داره يا نه!

از راه رفتن يه كم پشيمون شدم. خب چه كاريه هي آدم مي‌افته همون دست به ميز خوبه.

اين مامان من اونقدر تو كار من دخالت و فضولي مي‌كنه. ديروز نشسته شمرده كه من چند بار دور ميز چرخيدم. خب مگه ۱۷ بار قابلي داره؟ تازه مي‌خواستم بازم بچرخم ولي اومد بغلم كرد نذاشت ركورد بزنم.

ديروز رفتم دكتر ۹:۳۰۰ وزن و ۷۷ سانت قدم بود . از قدم راضيه از وزنم نه. دُكي رو مي‌گم.

يه اتفاق جالب . مامان‌بزرگ برام يه كلاه شالگردن خريده بود كه كوچيك بود. مامان رفت عوضش كنه تنها چيزي كه اندازم بود يه يقه ‌اسكي و ژاكت بود كه عينشو كيان براي سينا كادوي تولد آورده بود. حالا ما يه دست لباس عين هم داريم.

از شهر كتاب كلي كتاب خريدم! خيلي خوشحالم چون همش مامان و بابا برام مي‌خوننشون.

خدافظ


juju's diary

دوستم يه سالش شد!!!!چهارشنبه تولد سينا بود . رفتيم خونشون . همه دوستام هم بودن خيلي خوش گذشت. مامان و باباي سينا همه خونه رو كاغذ رنگي و چيزاي برق برقي چسبونده بودن با بادكنك و خيلي همه جا خوشگل شده بود! من و سينا و شايا و كيان و تارا بوديم با مامانا و باباهامون . عمو نادر و خاله شكيبا هم بودن . خلاصه كه همه باهم بازي كرديم و رقصيديم و زبونامون رو نشون داديم و توپ بادي بازي كرديم و .... آخرشم كيك بود كه روش فشفشه گذاشته بودن و خيلي باحال بود. تولد بعدي خودمم!

ياد گرفتم بگم آتيش . آخه سه شنبه هفته پيش مامان نرفت سركار . اول باهم رفتيم اسمم رو مهد كودك ستارگان هم رزرو كرديم. بعدم ناهار با مامان و بابا رفتيم رستوران غروب. تا حالا ظهر وسط هفته با مامان و بابا بيرون نرفته بودم! اونجا هم وسطش يه شومينه بزرگ داشت با يه آتيش بزرگ . باباهم بهم ياد داد بگم آآآآآآآ‌تيشششششش. ( بهتره تعريف نكنم كه چه كثيف كاري‌اي توي رستوران راه انداختم و همه نونا رو خورد كردم ريختم دورم و دستم و كردم توي ظرف سس و دستمالا رو پرت كردم و .....).

روز پنجشنبه ظهر با مامان رفتيم يه جايي به اسم play house . ولي چون عصرش جشن هالوين بود نذاشتن من بازي كنم!‌(مثكه ايران خارج شده چون هم توي مهدكودكه هالوين بود هم توي اينجا!) البته من كلي با اون كدوهاي پلاستيكي و جادوگراي اسباب بازي كه اونجا بود بازي كردم . از اونجا هم رفتيم خونه مامان‌بزرگ و بابابزرگ چون نزديك بود. وقتي رسيديم من ديدم يه آقايي خونشونه كه دوست بابا بزرگمه و كلي مو داشت . ريش و سيبيلو .... منم تا ديدمش گفتم هاپو! مامان‌بزرگ كه خجالت كشيده بود اومد ماست‌مالي كنه گفت مازيار مي‌گه عمو . منم كه فكر كردم مامان‌بزرگ نفهميده من چي مي‌گم گفتم : هاپو هاپ هاپ هاپ!!! خلاصه بابابزرگ سر من رو به خودكارش گرم كرد كه من بي‌خيال شباهت آقاهه با هاپو بشم!

جمعه با مامان و بابا رفتيم دار آباد . من كلي از پرنده‌ها ي اونجا خوشم اومد . ولي اصولاً مكن معتقدم جانوران دودسته‌اند يا پيشي هستن يا هاپو . و همشون هم هاپ هاپ مي‌كنن. بنابراين تمام مدت جلوي قفس پرنده‌ها هاپ هاپ كردم! جلوي قفس شيرا و پلنگا هم هي مي‌گفتم پيشي. البته خب درست گفتم ديگه . اونجا خودشون نوشته بودند گربه‌سانان. بغل موزه دارآباد يه مغازه پيشي و هاپو فروشي كه من ديگه خيلي كيف كردم. 

ديروز هم عصري مامان ديد هوا خيلي خوبه و حيفه بريم خونه. اين بود كه من رو برد پارك نياوران و من كلي سرسره سواري و اسب مهيج! سواري كردم. آخه يه اسبي اونجا بود كده خيلي شل عقب و جلو مي‌رفت و اسمش هم اسب مهيج بود!

اين بود خاطرات من از 3 شنبه تا امروز


نه نه نه!

نه! نع!!

اينو تازه ياد گرفتم . نه!

بلدم از پله بالا برم. آخه مامانم يه كتاب داره كه توش نوشته توي ۱۲ ماه اول زندگي بچه چه كارايي بايد بلد بشه. مامانم هم هركاري من ياد مي‌گيرم توش تيك مي‌زنه. ولي يه مدت بود كه توي كتبه خونده بود كه من بايد از پله بالا برم . ولي هيچ جا پله نبود كه مامانم ببينه من بلدم ازش برم بالا يا نه. يا حداقل پله تميز نبود! خلاصه توي تعطيلي رفتيم شمال مامان تا چشم به هم زد ديد من دارم از پله‌ها مي‌رم بالا! دستام رو مي‌ذارم دوتا پله بالاتر بعد پاهامو صاف صاف مي‌ذارم روي يه پله بالاتر! اين يكي هم تيك خورد. آخه يادم رفت بگم ما رفته بوديم شمال منم خيلي خوشحال بودم و داشت بهم خوش مي‌گذشت ولي چون عمه جون مامان‌بزرگم فوت كرد برگشتيم تهران. من شمال رو كاملاً‌ يادم بود( آخه حافظم يه كم ضعيفه . در حد دو هفته يا ۳ هفته ماكزيمم!) . وقتي رسيديم كلي ابراز ذوق كردم. بعدم رفتم دم پنجره حياط و كلي پيشي رو صدا كردم . اونجا كه بوديم وقتي مامان و بابا مي خواستن پيشي رو صدا كنن مي‌گفتن پيش پيش. من بيچاره هم فكر كردم پيش پيش يه چيزي تو مايه هاي آهايه! ديروز توي مراسم ختم مي‌خواستم بابابزرگم رو صدا كنم هي گفتم پيش پيش كه ديدم مامان از خنده روده بر شد! خب آخه توضيح نمي‌دن چي به چيه! بعدم آدم رو مسخره مي‌كنن . نامردا!

ولي مي‌دونين من نه كه خيلي مهربونم ، اين چند روز براي اينكه مامان و بابام غصه نخورن كه مي‌رن عزاداري هي شيرين كاري كردم. مثلاً‌ اون روز شتر اسباب بازيم كه خاله نگار و عمو مزدك برام خريدن دستم بود و داشتم باهاش بازي مي‌كردم مامانم گفت دسدسي كن منم دستاي شتررو زدم به هم! يه كار ديگه هم مي‌كنم . يه سري كتاب دارم كه خاله مرمر برام خريده( اين خاله مرمر خيلي باحاله هر وقت مي‌رم خونشون برام يه چيزي داره مثلاً اين دفعه يه پازل ابري بهم داد كه من همش مي جومش!) اين كتابا توشون شعره با عكس ني‌ني‌هاي خوشگل و من خيلي دوسشون دارم. هروقت مامان داره شعرا رو برام مي‌خونه و به بيتي مي‌رسه كه تو ش اسمي از دهن دندون يا زبون اومده باشه من دهنم رو باز مي‌كنم ! قضيه اسب آبي كه يادتونه؟ با بابام يه بازي مي‌كرديم كه مي‌‌شستيم روي تخت و بابام مي‌گفت حاضري؟ و من رو هل مي‌داد و من ولو مي‌شدم و ريسه مي‌رفتم . حالا وقتي بهم مي‌گن حاضري ، قبل از هل من خودم خودمو ولو مي‌كنم روي تخت!شيرين كاری ديگه اينه كه دستمو زير بالش قايم می‌كنم و وقتی در ميارم می‌گم هي!‌ با خودم هم گل يا پوچ بازی می كنم توی يه دستم يه چيز كوچولو قايم می‌كنم بعد با اونيكی دستم يكی يكی انگشتام رو باز می‌كنم و وقتی اون چيزی رو كه قايم كردم ديدم خوشحال می شم و می‌گم هوووو .

واي يه آبروريزي كردم كه نگين! دفعه پيش كه شمال بوديم يكي از دوستاي مامان‌بزرگ اونجا بود. خيلي هم من رو دوست داشت . يه بار داشت قربون صدقه من مي‌رفت ولي من حواسم نبود و داشتم اونوررو نگاه مي‌كردم. مامان بزرگ گفت : مازيار ببين خاله نازي چي‌مي‌گه. من بيچاره فكر كردم مامان بزرگ گفته ماهي چي مي‌گه. منم شروع كردم اداي ماهي درآوردن!!!! ولي خب همه گذاشتن به حساب بچگيم و خنديدن و شانس آوردم به اين نازيه بر نخورد!

   ديگه براي امروز بسه! باي باي


يه بوس بده...

من كلي دارم بزرگ مي‌شم ها ! هاپو پيشي و هاپ هاپ و آب و مامان و بابا و به‌به و دَ دَ و اينا كه درست و به موقع مي‌گم هيچي راه رفتنم هيچي . كل اجزاي صورت رو ياد گرفتم به علاوه دست و پا.وقتي بهم مي‌گن زبونت كو ؟دهنم رو اندازه اسب آبي باز مي‌كنم و زبونم رو تكون مي‌دم.سرفه الكي و خميازه الكي بلد شدم. بازيهاي زيادي هم بلدم مثل اتل متل ، لي لي حوضك ،كلاغ پر، تاپ تاپ خمير (‌كه يا دست خودم رو مي‌برم بالا يا دست يكي رو مي‌گيرم و بلند مي‌كنم) . ياد گرفتم بگم بوس و عشق و وقتي بهم مي‌گن فرنچ كيس كن دهنم رو باز مي‌كنم و لب طرف رو مي‌خورم!!!! البته طرف بايد مامانم يا بابام يا ديگه حداكثر از اقوام درجه يك و محارم باشه.

با بابام وقتي از شركت ميادكلي بازي مي‌كنيم با اسباب بازيام سرسره بازي مي‌كنيم و لگو بازي.با بابابزرگم هم هل بازي مي‌كنم و تا بغلم مي‌كنه خودكارش رو از جيبش در ميارم و پرت مي‌كنم زمين.

جمعه شب با مامان و بابا رفتيم سرزمين عجايب كه من !!!‌بازي كنم ولي نشون به اون نشون كه من از اول تا آخر تو بغل بابا در حال مكيدن شصتم بودم و مامانم هي از اين‌ور به اون‌ور مي‌دوويد و بازي مي‌كرد چند تا هم از اين بليطهاي جايزه برد و باهاش يه عروسك بي‌ريخت گرفت!‌ من فقط از مي‌ني بولينگ خوشم اومد . اونم از فضاش و موكتش و توپاش . ولي هنوز نمي‌تونم توپش رو دستم بگيرم چون سنگينه! بعدش هم رفتيم خونه خاله مرمر و عمو علي و من كلي بازي كردم خاله مرمر برام يه پازل ابري خوشگل خريده بود. عمو احسان و عمو حسام هم اومدن و خلاصه خيلي خوش گذشت.

ديشب هم با خاله سارا و دوستاش رفتيم رستوران اردك آبي و افطاري خورديم. منم سبزي پلو ماهي و سوپ و آش و كيك و شله زرد و ... خوردم!‌

فعلاً تا بعد يه بوس معمولي