مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
كلاً ديگه...

اين عكس قديميه . مال 10 ماهگي حدوداً . اون كه پشتمه كيانه كه خيلي جاش خاليه و عكس از عمو منوچهره. عكساي تولدم به‌علت حضور دائمي اعضاي ديگر خانواده در عكسها قابل ارائه نمي‌باشد. وقتي خاله مرمر درستشون كرد( قولشو به مامان داده!) مي‌ذارم.قابل توجه دوستاي خاله مرمر كه اينجا رو مي‌خونن ولي كامنت نمي‌ذارن پيغاموتون رسيد!

من كلي دارم براي خودم مردي مي‌شم. بلدم آدما و اشيا و حيوونايي كه مي‌شناسم رو توي عكسا و كتابا نشون بدم. كلي حرفاي بي‌ربط و با ربط مي‌زنم. ولي گاهي هم گول مي‌خورم. مثلاً چند روز پيش رفته بوديم گل فروشي مامان گفت : مازيار ببين چه همٌه گل!!! منم از اون موقع به گل مي‌گم همه!!!! صداي حيوونا رو هم دارم يكي يكي ياد مي‌گيرم. ساعت هم بلدم كه مي‌گه تيك تاك.ولي جوجو هم اكثراً مي‌گه تيك تيك و گاهي هم تيك تاك!  نيست هم بلدم بگم و اشاره كنم. صبحها هم مي‌دونم كه كجا مي‌رم . وقتي از خواب بيدار مي‌شم بابا مي‌گه كجا مي‌ري؟ مي‌گم دَ دَ بابا مي‌گه خونه كي؟ مي‌گم آيدا!

راه رفتنم ديگه حسابي خوب شده. افتادنهام هم كمتر شدن.

حسابي وصل بابامم. شبا سرم رو مي‌ذارم روي بازوش يا سينش و لبخند مي‌زنم و مي‌خوابم. ولي مامانم رو هم جديداً بيشتر تحويل مي‌گيرم. آخه بابام شنبه داره مي‌ره سربازي و يه عالمه نيست. منم بايد هواي مامانم رو داشته باشم ديگه!

با آدمايي كه كاري بهم ندارن به‌زور مي‌خوام دوست بشم . ولي اگر كسي بخواد بغلم كنه و بوسم كنه و بهم توجه كنه حال نمي‌كنم. اگر جاي جديد با آدماي جديد بريم بايد يه مدت تو بغل مامان به همه نگاه كنم تا ببينم كي به كيه. بعد اشنا مي‌شم و دوست مي‌شم.

نقاشي رو دوست دارم مخصوصاً وقتي مامان برام پيشي مي‌كشه كيف مي‌كنم. البته نقاشي مامان افتضاحه و يه هيولا مي‌كشه به من مي‌گه اين پيشيه! ولي خب كيف داره ديگه.

يه سري كتاب جديد هم مامان بزرگ برام خريده كه خيلي دوسشون دارم. يه كتاب صداي حيووناست و چيزاي ديگه. يه كتاب هم خريده اسمش قصه‌هاي صبحيه . اصلاً نه عكس داره نه هيچي منم ازش خوشم نمي‌آد ولي مامان‌بزرگ خودش خيلي دوسش داره و به زور قصه‌هاش رو برام مي‌خونه!!!

اعضاي بدن رو تقريباً بلد شدم. فقط هر وقت با عمو علي اينا هستيم هي همه به من مي‌گن موهاي عموعلي رو نشون بده. منم هرچي مي‌گردم چيزي پيدا نمي‌كنم. بعد همه بهم مي‌خندن. آخه اين درسته بچه به اين كوچيكي رو مسخره و اذيت مي‌كنين؟ مثلاً يكيش همين جمعه رفته بوديم خونه خاله سحر و عمو منصور هي اينا منو اذيت كردن سر اين قضيه! ولي از جمعه بگم كه خاله ماندانا (همون خاله فرانكلين خودمون!) با عمو فرشاد هم اومده بودن و برام كتاب و DVD لاكپشت فرانكلين رو آوردن كه خيلي دوسشون دارم. مرسي خاله ماندانا 

يه چيز خوشمزه كشف كردم . باقلوا! پنجشنبه‌اي بعد از اينكه ناهار ته‌چين مرغ و ته چين بادمجون خوردم يه كم خوابيدم بعد بعد از ظهر 3 تا باقلوا خوردم بعدم بابام بهم سرلاك گندم و عسل با ماست چكيده داد بعدشم پنيربرشته با كلي شير خوردم بعدشم ساعت 3 نصفه شب همه رو گلاب به روتون! بعدشم هي مامان نق مي‌زنه به جون من كه چرا غذا نمي‌خوري...

ديشب از مامان‌بزرگ مامان و عمو كيوان كادوي تولد گرفتم . تصور كنين 25 روز بعد از تولد من هنوز دارم كادو مي‌گيرم. زندگي خيلي شيرينه!

ديگه فعلاً‌برم تا بعد


پس تولدانه

مي‌دونم خيلي از تولدم گذشته ولي خب ديگه... اين عكس كادويي كه مامان و بابام بهم دادن و من از دور! عكس از بابام‌( البته مامان فكر مي‌كنه خودش اين عكس رو گرفته. ولي چون حافظش خوب نيست بي‌خيال شده و مي‌گه عكس از بابامه!)

روز ۵ آذر يعني ۳ روز بعد از تولدم رفتم دكتر. از موقع تولدم ۶كيلو ۴۰۰ وزنم اضافه شده و ۳۲ سانت قدم . قدم روي خط ماكزيممه و وزنم زير خط ميانگين. بعد از اندازه‌گيري‌ها بهم يه واكسن هم زد. منم كلي گريه كردم ولي اصولاً اون موقع خبر خاصي نبود . تا اينكه از جمعه يهو تمام تنم دونه‌هاي قرمز ريخت بيرون و تب كردم. خلاصه كه يه نيمچه سرخكي گرفتم.شبا هم بد مي‌خوابم مخصوصاً ديشب خيلي همه‌جام مي‌خاريد و اصلاً خوابم نمي‌برد و هم خيلي گريه كردم.

يه مدته اصلاً غذايي رو كه كسي بهم بده نمي‌خورم حتماً‌ بايد بذارن جلوم خودم بردارم و بذارم تو دهنم. البته هيچ تضميني هم نيست كه توي دهنم بره. اينه كه خيلي غذا مي‌خوردم حالا كمتر هم شده. فقط شير مي‌خورم.

جديداً شديداً تر به بابام وابسته شدم . مامان همش نگرانه كه اين يه ماه و نيمي كه بابام نيست من مريض بشم. اصلاً وقتي بابام هست به هيچ بني بشر ديگه‌اي محلٌ سگ هم نمي‌ذارم.

كلي فوتباليست شدم براي خودم . همش تو خونه راه مي‌رم هر توپي جلوي پام باشه مي‌شوتم. ديشب هم با مامان نشستيم بازي ايران و چين رو ديديم . كلي شرمنده شدم از اينكه تنها كسي كه پنالتيش رو گل نكرد مازيار زارع بود . آخه چون هم اسممه، روش تعصب دارم!

رادين جون من اون كتاب رو دارم ولي از زبان اشاره خودم استفاده مي‌كنم و در ضمن جيغ هم مي‌زنم. بازم مرسي از راهنماييت . ولي جيغ يه حال ديگه مي‌ده . امتحان كن. وقتي جيغ مي‌زني يهو همه شروع مي‌كنن به دويدن براي برطرف كردن خواسته‌هاي تو . و يك حالي مي‌ده!

مامانم و من به يه مشكلي برخورديم. وقتي به من مي‌گه جوجو چي مي‌گه من مي‌گم تيك تيك . حالا با صداي ساعت يه‌كم قاطي شده . چيكار كنيم؟

فعلاً بايد برم به كارام برسم.


جوجوي بافرهنگ

تو اين عكس مامان بهم گفت دندوناتو نشون بده! البته مال دو روز قبل از تولدم بوده و هنوز ۸ دندونه نشدم!

جمعه‌اي با دوستام رفتيم play house البته تارا نيومد.كيان هم كه برگشته كانادا. به‌جاش عرشيا اومده بود از دبي دوست سينا بود.من خيليش رو خواب بودم . بعدشم مامان به زور بيدارم كرد و منم از اين موضوع كفري شدم . بعدِ كلٌي تازه داشت حالم بهتر مي‌شد كه ديگه اومديم بيرون . از اونجا هم با شايا و مامان و باباش رفتيم رستوران. اونجا هم هي واسه خودم راه رفتم و بازي كردم ولي اين‌بار شايا خوابيد! اونجا يه دوست پيدا كردم اسمش كيارش بود. خلاصه كه خوش گذشت فقط آخرش دم در يخ زده بود پام سر خورد افتادم زمين! اونم با پس كلٌه . اصولاً  تازگيها همش مي‌خورم زمين. آخه مي‌خوام تند راه برم يادم مي‌ره جلوي پام رو نگاه كنم.! 

جديداً جيغ جيغو شدم . اوستا هم همسن من كه بود جيغ جيغو شده بود. يادته اوستا جونم؟ آخه هي مي‌خوام حرف بزنم و يه چيزايي رو به اين مامان و بابام حالي كنم . ولي اونا نمي‌فهمن. منم جيغ مي‌زنم و با انگشت چيزي كه مي‌خوام رو نشون مي‌دم. يا مثلاً مامانم يه شعري رو مي‌خونه كه من نمي‌خوام يه جيغ مي‌زنم اونم شعر بعدي رو مي‌خونه و ...

يه كتابي كه جديداً دست گرفتم و خيلي بهش علاقه دارم كتاب پيشي پيشي جون چه نازي يه كه خاله سحر و عمو منصور برام خريدن. من عاشقشم و همش به پوست پيشي زبون پيشي سيبيل پيشي كه توش چسبيده دست مي‌زنم و پيش پيش و ميوميو مي كنم! پيشنهاد مي‌كنم اين كتاب رو حتماً‌ بخونيد. (چيه؟ خودم ديدم تو وبلاگا هي بهَم فيلم و كتاب پيشنهاد مي‌دين!)‌ تازه فيلم هم هست . يه سري فيلم هاي بچه انيشتين هست كه مامان كيان از كانادا آورده بود و مامان و باباي تارا به عنوان كادو براي من رايتش كردن. من خيلي اونا رو دوست دارم . اين فيلم هارو هم بهتون توصيه مي‌كنم . اونقدر پيشي و هاپو و ني‌ني داره. به عمو امير برادر عمو منصور هم مي‌سپرم كه نقد و بررسي‌شون كنه! يا اينكه فيلم‌نامشو ترجمه كنه. چون حرفاي حيووناي خارجي با مال ما فرق مي‌كنه مثلاً خروساي ايراني مي‌گن قوقولي قوقول ولي خروساي آمريكايي مي‌گن كوكودودِلدو! 

راستي قضيه روروك لو رفتا! اين مامان و باباي بدجنسم من رو گذاشتن توي روروك و رفتن قايم شدن كه ببينن من چه‌جوري اومدم بيرون. منم كه نفهميدن اونا هستن . از كنار روروك اونقدر كش اومدم به سمت زمين كه دستم رسيد به كف بعد پاهام رو هوا كردم و از توي سوراخاي روروك در آوردم و با دست رو زمين راه رفتم. رفتم جلو تا پاهام از بالاي روروك افتاد پايين! كه يهو ديدم اي دل غافل مامان و بابا هاج و واج بالاي سرم وايسادن!

مامانم مي‌گه كه از كشو خالي كردن من به ستوه اومده. من هي بهش مي‌گم بابا من خودم بعدن دوباره مي‌ذارمشون سر جاشون. فقط گاهي وقتا يادم مي‌ره و مي‌رم سراغ يه بازي ديگه.

ديگه بايد برم . يه كم سرما خوردم بايد استراحت كنم. راستي عمو منوچهر عكساي تولدم رو دادها. مرسي عمو منوچهر خيلي عكساي خوب و خوشگلي بود. بابا نوبت توئه! يكي دوتاش رو بذار ديگه. خدافظ 


پيزتا مي‌خوري؟

مامان مهسا يه بار گفت يهو همه رو دربيار قال قضيه رو بكن . من فكر كردم با منه! دوتا دندون ديگه هم درآوردم. پايين اينور و پايين اونور . بغل دوتا وسطيا! حالا دندونام ۸ تا شدن.

اينهمه بابام و مامانم سعي مي‌كنن به من حرف زدن ياد بدن و من هيچي نمي‌گم.ديروز يهو گفتم پيزتا!‌ كه البته بعد از پيتزاي مامان گفتم.آخه بي‌بي شِف داشت پيتزا درست مي‌كرد منم كه عاشقشم. 

امروز صبح خودم تنهايي از توي روروكم اومدم بيرون و نشستم رو زمين به بازي. نمي‌تونم بگم چه‌جوري چون مامان بابام مي‌فهمن و يه جوري مي‌بندم به جايي كه ديگه نتونم در برم! ولي از اينكه مامان و بابا از صبح تو كفن كه من چيكار كردم و هي براي خودشون تز مي‌دن دارم حال مي‌كنم.

بابا و عمو بصير تاب و سرسره تولدم رو وصل كردن و من از پله‌هاش بالا مي‌رم و با سر از سرسره!!!!!! همين ديگه.

هنوز عكساي تولدم رو از عمو منوچهر نگرفتيم به خدا.

عمو نادر من مي‌خواستم شما رو ببرم كافه دونات نيومدين . بعداً عقده‌اي نشين ها!

تولد بابا جونم بود . منم براش يه پيراهن خريدم. گويا مامان هم قبلاً يه پيراهن براش خريده بود ولي بابا خيلي خوشحال شد و من رو بوس كرد. آخه من موقع دادن كادوش يه‌دونه ازون لبخند دندوني‌ها كردم . عكس لبخند دندوني‌ رو هم مي‌ذارم قول. تازه پيرهني كه من خريدم با مال مامان فرق داشت.

يه چيز جديد فهميدم. پيشي كه نمي‌گه هاپ . مي‌گه مياو . اِه . همتون مي‌دونستين؟ پس چرا هيچكس به‌من چيزي نگفت. فهميدم كه پيشي مي‌گه مياو . هاپو مي‌گه هاپ . بَبَعي مي‌گه بَ ماهي هم بلدم چي مي‌گه ولي اجرائيه!

 ديگه فعلاً همينا تا بعد خدافظ


تولدم شد.

ديدين يه سالم شد؟

پنجشنبه يه ساله شدم. دوستام هم اومدن خونمون. فريا،‌ تارا، ۲ تا سينا (بزرگه و كوچيكه !)،‌شايا با يه عالمه خاله و عمو. من چون خيلي هيجان داشتم ظهر خوابم نبرد. آخه مي‌دونين خيلي يه سالگي هيجان انگيزه! ولي چون نخوابيده بودم مامان ترسيد كه بد اخلاق شم اومد قبل از اومدن مهمونا ازم با كيكم و شمع روشن عكس بگيره منم به نشانه اعتراض دستم رو كردم تو كيكم . چون كيكم روش عكس خودم بود يه تيكه از كلم كنده شد. خاله كيميا هم كه تنها كسي بود كه به حرف مامان گوش كرده بود و زود اومده بود گفت واي. منم به علت كسر خواب عصبي شدم و كلي گريه كردم و بابا من رو برد تو ماشين و خوابوند. خلاصه همه مهمونا اومدن و با اسباب بازياي من و استخر توپم كه پارسال سينا برام خريده بود بازي كردن . منم ساعت ۸:۳۰ پاشدم خلاصه يه كم حالم بهتر شده بود و رقصيديم و كيك خورديم و كلي كادويي كه گرفته بودم باز كرديم و .... خلاصه كه جاي همه خالي خوش گذشت. آخر شب هم عمو احسان كلي برامون پيانو زد . البته منم چند جا هنر نمايي كردم ولي براي اينكه عمو احسان ضايع نشه ديگه ادامه ندادم. كادوهام هم خيلي چيزا بود از جمله لباس و سه چرخه از طرف مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله آيدا. تاب و سرسره از طرف مامان و بابام يه ژاكت كه مامان‌بزرگ مشهدم خودش بافته با اسباب بازي و يه شلوار پيش سينه دار با پيرهن از طرف عمه سي سي و سپهر و پارساو يه چادر و يه صندلي بادي و چند تا اسباب بازي‌هاي مختلف TOLO و PLAY MOBILE و LEGO كفش و كتاب‌هاي مختلف و يه سينتي‌سايزر(ارگ)و يه سري سي‌دي.

راستي ديروز كه فرداي تولدم بود هم مامان‌بزرگ تو خونشون برام تولد گرفت و فاميلاش رو دعوت كرد اونجا هم كادو گرفتم . شب هم رفتم خونه عمو مزدك و خاله نگار و اونجا هم كادو گرفتم. خيلي اين دو روزه خوب بوده ها!

به مناسبت تولدم يه دندون جديد هم درآوردم. شيشميه. قرينه قبلي. بالا سمت چپ.

ديروز هم ياد گرفتم بگم بيا و BABY . يه كلمه جديدي كه از 22 آبان مي‌گم ولي يادم رفته بود جريانش رو تعريف كنم حمومه! يعني راستش نمي‌خواستم خنگي مامانم رو تعريف كنم. آخه من عصري كه با مامان اومدم خونه هي به مامان گفتم حموم . مامان گفت آره مامان عمو . من گفتم حموم . مامان گفت پسرم آخر هفته عموهات رو مي‌بيني. من هي گفتم  حموم حموم حموم . مامان هم منو بغل كرد و برد جلوي عكس عمو احسان و عمو حسام و گفت بيا مامان عموهات ايناهاشن. منم كه ديدم اين خنگ خدا انگار حاليش نيست ، خودم رو به زور از بغلش پرت كردم پايين و رفتم طرف حموم و توي حموم و هي زدم به وان خودم و گفتم حموم . آب . حموم!!!! كه بالاخره اين مامان IQي من فهميد كه من مي‌خوام برم حموم و منو برد حموم آب بازي. واقعاً من تعجب مي‌كنم اين با اين هوشش چه‌جوري كار مي‌كنه تو اين مملكت. همينه كه وضع مملكت اينه ديگه. 

عكساي تولدم رو عمو منوچهر زحمت كشيده و گرفته. وقتي ازش گرفتيم يه جايي مي‌ذارم كه همه ببينن.

مرسي هم از تبريكايي كه بهم گفتين و بوس به همه