مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
 

بابا: خانوم بزی سه تا بچه داشت شنگول و منگول و

من: پنگه منگول (اِه مامان چرا مجبورم می‌کنی این رو بنویسم . منکه بجز اولین بار همیشه درست گفتم دیگه!!!)

********

من در حمام فریاد کشان: مامااااااان بیا من از حموم بیون کن!!!

********

بابا: مازیار بیا ببین برف اومده!

من: برف اومده ‌‌baby خرابه. سی دی پیشی و هاپو ( همون گارفیلد) ببینیم!

*******

مامان در حال نوشتن اعداد فارسی : این ۶ این ۷ این ۸

من: هفت وهشت شبیه دبلیوه!!!! (W)

*******

مامان: اگر هوا خوب بود و مامان تارا اجازه داد جمعه با تارا می‌ریم آبعلی

من: با نی!!!

مامان: چی ؟

من: آبعلی رو با نی بخورم!!!!!! (این قضیه پیرو خوردن آب جو نی و آب نی و آب پرتقال نی ه!!!)

*******

دیشب تولد کیان بود تارا هم اومده بود. من اولش خیلی خوشحال بودم و کلی با اسباب بازی‌های خارجکی کیان بازی کردم . ولی کم کم طبق معمول وقت خوابم شدو اخلاقم فنا شد! ولی تارا هرچقدر هم من بد اخلاقی می‌کنم من رو دوست داره و باهام کنار میاد . دیشب خاله مامان کیان، تارا رو صدا کرد که با کیان عکس بگیره. منم غیرتم گل کرد و به مامانم گفتم: تارا نره! تارا هم رفت یه خوشه انگور آورد داد به من و دیگه نرفت پیش کیان!!! در ضمن بازم به من کلی خوراکی داد و من خوردم که هنوز مامانامون نمی‌دونن چی بوده ! 

******* 

جدیداً ، یعنی از وقتی مامانم بهم گفته اگر خوراکی‌های سوپر آقای دریانی رو بریزم ، آقای دریانی ناراحت می‌شه و غصه می‌خوره ، دائم دارم از این موضوع به نفع خودم استفاده می‌کنم.

مامان: مازیار بیا بریم خونه.

من:‌آخه آقا گریه می‌کنه. نریم خونه.

مامان: مازیار baby خراب شده.

من: حالا آقا گریه می‌کنه ....

و ......

*******

یه شب یه سینای دیگه اومده بود خونمون اونکه ۵ سالشه!

بابا : سینا میاد خونمون که با تو بازی کنه

من: شیدا هم میاد

بابا: نه اون سینا که!!! سینا بزرگه

من چند روز بعد: رادین بزرگه بیاد لگو بازی کنه...

*******

اکثراً اگر جمعه‌ها صبح بیاین کافه آنتراکت من رو می‌بینید اگرم نیاین این رو ببینید!:

و این یکی

فعلاً تا بعد


 
پدر بزرگ تارا فوت کردن. به تارا و خاله مریم و خاله آزاده تسلیت می‌گیم.
مازیار پر چونه...

باز من غیبت کبری شدم!

اول از همه از شمال رفتنم با تارا بگم که خیلی خوش گذشت.

من قبل از بیرون رفتن شبها!

 در ابتدای این مطلب مراتب سپاس و تشکر خودم رو از آقای سلطانی که باعث شد مامان من و تارا اجازه بدن ما دو تا هر کاری (غلطی!!!) خواستیم توی این سفر بکنیم!  ما هم که ته کلاس رو در آوردیم . اول که من سعی کردم اون جنگل به اون بزرگی رو تمیز کنم. تمام سنگها رو بر می‌داشتم و می‌نداختم کنار مسیر توی جنگل.بعدم همه چوبها رو جمع کردم. بعدم برگها رو شروع کردم ولی لامصبا اونقدر زیاد بودن که کم آوردم.

من در حال جمع آوری چوب

من در حال جمع آوری سنگ و برگ

کلی هم با تارا توپ بازی کردیم و هی افتادیم و توپ رو از هم گرفتیم و...

من و تارا در حال بازی

یه روز ظهر هم با هم رفتیم دریا. کفش و جورابهامون رو در آوردیم و کلی آب بازی و شن بازی کردیم.

 عصرش هم تارا اومد تو کلبه ما و کلی باهم لگو بازی کردیم . بعدش هم باهم سیب خوردیم. باهم سیب خوری این جوری بود که تارا یه تیکه سیب داشت . همش رو کرد تو دهنش. یهو یادش افتاد که من که دوستش هستم سیب ندارم این بود که سیب رو از دهنش در آورد و فرو کرد تو دهن من. منم یه تیکش رو گاز زدم و بعد تارا یه تیکه گاز زد و تا مامان سر برسه و ما رو جمع و جور کنه ما یه نصف سیب رو به صورت مشارکتی خورده بودیم!!!

 در طول این سفر من و تارا یه اشتباه نسلی کرده بودیم که حالا بعداً جبران می‌کنیم اونم این که توی این نسلی که الان جوونن تعداد پسرا بیشتر از دخترهاس اینه که دخترها منت پسر ها رو می‌کشن و پسرها خودشون رو می‌گیرن. من و تارا هم همین کار رو کردیم . تارا هی من رو ناز می‌کرد و می‌گفت: مازی مازی! منم روم رو می‌کردم اونور و یه لبخند یواشکی می‌زدم!‌ البته وقتایی که نبود من رویه‌ام رو عوض می‌کردم مثلاً یه شب همونجابابا به من گفت تارا رو دوست داری؟ منم گفتمدوست دارم خیلی زیاد خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد!!!  بعد که برگشتیم تهران دیدم این نسل ما همه پسرن همش سینا و شایا و رادین و .... خلاصه که پشیمون شدم مثل دور از جون سگ و از اون روز همش اسم تارا ورد زبونمه. امروز صبح هم که دیدم برف اومده و خوشحال بودم به مامان گفتم برف بازی. مامان گفت می‌خوای با سینا و شایا بریم برف بازی گفتم نه، با تارا! امیدوارم تارا اینجا رو بخونه و منت کشی من رو بپذیره.

عکس اشتباهات ما!

یه شب هم با تارا و شایا رفتیم سرزمین عجایب و کلی بازی کردیم و من حسابی خسته و داغون شدم. ولی قبل از سرزمین عجایب رفتیم دم خونه عمو احسان و عمو حسام و اون لحظه بهترین خاطره منه چون همه کسایی که من دوسشون دارم بودن!‌احسان و حسام و بصیر! کلی هم باهم شعر خوندیم و آواز خوندیم و عمو بصیر به من رهبری ارکستر یاد داد...

این بابایی یه من خیلی باحاله یکی از بهترین دوستای منه. اسم همه اسباب بازیهای من رو هم اون گذاشته . البته اسم عباس رو خودم گذاشتم ولی اسم یه عروسک دیگم رو گذاشته هوشنگ و یکی دیگه که دختره هم اسمش شده آتوسا اونم چون بابایی از من پرسید اسم این چیه منم گفتم عئوساک! بابایی هم شنید آتوسا!!! بابایی خیلی در راه پیشرفت علم و دانش من کوشاست . به من داره پرچم کشورهای مختلف رو از روی توپم یاد می‌ده. منم تا حالا ایتالیا اسپانیا انگلیس ژاپن و مراکش رو یاد گرفتم. با من حسابی تمرین فوتبال هم می‌کنه. وقتایی هم که خونشونم و فوتبال داره تمام بازی رو به زبان کودکانه برای من تعریف می‌کنه و اسم فوتبالیستهای مشهور رو بهم یاد می‌ده!

تازگیها من دچار یک مشکلی شدم که فکر کنم باید به یه کلاس رفتار با مادر برم. مامانم الان دوشبه که دم رفتن بیرون می‌شینه روی صورتش نقاشی می‌کنه. اصلاً فکر نمی‌کنه که کی باید صورتش رو بشوره و دیر می‌شه و اصلاً براش مضره که روی صورتش نقاشی کنه. شب اول من از روشهای تربیتی خانوم ساسان نژاد استفاده کردم و سعی کردم حواسش رو به چیزهای دیگه پرت کنم. در حالی که مامان خیلی توی نقاشی بود گفتم : مامان کتاب بوخون. مامان گفت خودت بخون پسرم . این یکی نگرفت! مامان بیا لگو بازی. پسزم الان دارم آرایش می‌کنم بعداً میام. ای بابا اینم نگرفت باید یه کاری رو انتخاب کنم که جذاب تر از نقاشی روی صورت باشه. این بود که گفتم : مامان یه دگه بیا یه بوس بده!!! این یکی بد فرم جواب داد . مامان پرید و اومد طرفم و حالا بوس نکن کی بوس کن و بعدش هم کلی من رو چلوند و قلقلک داد و من هم موفق شدم از این کار ناپسند حواسش رو پرت کنم . ولی این عادتش گویا از رفتارهای زشت تکرار شونده شده. دیشب دوباره کارش رو تکرار کرد. برای اینکه زیاد نه نشونوه که عقده‌ای بشه باید به بابام بگم یه سری مداد رنگی و وسایل نقاشی مرغوب مثل ایو سن لورن و استیل اودر و شانل براش بخره که پوستش خراب نشه لااقل!!!

شعرهای جدیدم یکی توپ سفیدمه. یکی هم ای عرش کبریایی که تازگیها کامل می‌خونمش، فقط گاهی وقتها وقتی می‌رسم به جشن تولد تو باز مجلس عزاس بعد از گفتن جسن تولد یهو یادم می‌ره چی داشتم می‌خوندم و می‌گم جشن تولدت مبارک ! ای دوست تولدت مبارک جانا تولدت مبارک.

در آخر خلاصه‌ای از اهم اخبار: من دارم دوست جدید دار می‌شم !!! اگر گفتین کیه؟؟؟؟؟ در این مورد به مکالمه من و مامان توجه کنید:

مامان : مازیار خاله ... داره نی‌نی میاره ها!

من : نیاره!

مامان: چرا پسرم؟ نی‌نی‌شون خیلی خوبه یه عالمه با تو بازی می‌کنه.

من: خب ! اسمش چیه؟؟؟؟؟؟

مامان: بی‌خیال، ۸ ماه دیگه باهم حرف می‌زنیم!

دیگه باید برم . تا بعد