مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
سخنان گهر بار من!

 چی برام بهتره؟

مامان: مازیار بیا بریم

من: فکرکنم بهتره فعلاً نیام . بمونم لگو بازی کنم!!!!!!!

سر بر آوردم!

من(در حالی که از پشت مبل کلم رو دادم بیرون): مامان ببین من از کجا سر در آوردم!

مامان بازی

من (در حال بازی با مکعب های اعداد): two جون،عسل شیرت رو بخور، از مامان تشکر کن، مسفاک بزن، برو بخواب. آفرین!!!

 محسن نامجو مبتذل می شود!

من: مامان عش کیبیایی رو محسن نامجو می خونه؟

مامان : آره مامان

من : شیرین شیرین هم محسن نامجو می خونه.

مامان : آره عزیزم

من: ای سالمان هم محسن نامجو می خونه، تولدت مبارک هم محسن نامجو می خونه، من برات بیس می زنم هم محسن نامجو می خونه!!!!

گروه کودکان خواننده زیر 3 سال

من: اسم من مازیاره، اسم دوستم سامیاره ، تارا، سینا و شایا و رادین . آهنگ من برات بیس می زنم رو می خونیم!!!!! ( اول آهنگ بیس رو شنیدین؟؟؟)

من برات بیس می زنم تا تورو برقصونم تو برات ناز می کنم منم برات بیس می زنم!!!!!

من لو می دهم

من (در خانه مامانی اینا هستم. بابایی از در وارد می شود): بابایی برو جیش کن بیا بازی!

بابایی: باشه!

من (بعد از چند دقیقه): رفتی دسشویی جیش کردی؟ حالا بیا اتاق مازیار بازی کن!!!

بابایی:

خرده فرمایشات نیمه شبانه

من(در خواب): مامان عسل شیر، آب با نی، بابا جویاب پام کن، من رو ببر سالن! (و ادامه خواب.......)

اینم من خوب مودب دست به سینه!٬


بهترین عموهای دنیا

من بهترین عمومنصور دنیا رو دارم. می‌گین نه آرشیو ببینین که درست شده.

من بهترین عمو احسان دنیا رو دارم. می‌گین نه این آهنگ رو دانلود کنین.


مازیار بیمار

اندر مکالمات آبریزش‌بینیانه:

     ۱- من: ماماااااااان دماغ دارم خیلی زیاد خیلی زیاد دفتر شعر من کجاس؟؟؟؟؟!!!!(‌آهنگ کامران و هومن رو که شنیدین؟)

     ۲- من و مامان در اتاق مشغول لگو بازی!

      من: مامان دماغ دارم.

      مامان:‌برو از تو سالن دستمال بردار دماغت رو بگیر.

     من(‌چند لحظه بعد و مشغول بازی): مامان دماغمبگیر رو تو بیار!

باشدها و نباشدها

     من : شاید بابایی خونه نباشه.

     مامان : آره مامان شاید نباشه شاید رفته باشه شرکت.

     من: شایدم بابایی به‌باشه!!!

اصولاً خیلی منتظر کلمات قصار من نباشید که مثل مامانم ضایع می‌شید. مامان همیشه خیلی خوشش می‌اومد که بچه‌ها اشتباه حرف می‌زنن و جمله‌های اشتباهی یه جالب می‌گن. ولی من از لجش همه‌چی رو سعی می‌کنم کاملاً درست بگم! حتی تمام قیود و ضمایر و شناسه افعال رو!!! خب هرچی باشه من از بدو تولید نویسندگی می‌کردم. بایدم اینجوری باشه دیگه!

یه روز عصر من و مامان رفتیم خونه رادین اینا. خونه رادین اینا خیلی به خونه ما نزدیکه . ولی من اولش روم نمی‌شد برم خونشون و نگران بودم این بود که بامبول در می‌آوردم!

مامان : مازیار بیا پیاده بریم

من : نه پیاده نریم آخه من خسته می شم!

مامان : خب با ماشین بریم .

من : نه آخه ماشین سرده من سرما می‌خورم!

خلاصه با وعده برف بازی توی راه ما راه افتادیم به سمت خونه رادین اینا و اونجا نازنین فاطمه هم بود و خلاصه کلی با هم کش مکش و بازی کردیم . البته در یک مرحله اون دوتا بادکنک ها رو می‌ترکوندن و من خیلی غصه می‌خوردم ولی بقیش روی هم رفته خوب بود. 

بعد که نازنین فاطمه رفت و باباها مون اومدن هم ما یه کم همه باهم بازی کردیم و کلی حال کردیم . ولی مجبور بودیم زود بریم خونه. چون عمو حسام می‌اومد. البته بعد از اونشب سه‌تامون سرما خوردیم. البته سه جور سرما خوردگی یه مختلف!!!

بعدش هم رفتیم مشهد. سه روز اول که من خیلی حالم بد بود و همش بد اخلاقی کردم. هرکس هم می‌خواست ببینه حال من  چطوره داد می‌زدم که من رو نبین ، من رو نبین!!! یه شب هم با آیدا کوچولو رفتیم شام بیرون که من همش اشک ریختم و ناله کردم چون حالم خیلی بد بود ولی یه عکس از دفعه پیش که آیدا کوچولو اومده بود تهران می‌ذارم:

اما روز جمعه که می خواستیم برگردیم تهران هوا برفی شد و پروازمون کنسل شد و تولد سامیار جون رو از دست دادیم! ولی وفتی برگشتیم خونه مامان عصی و باباجون من خیلی بهتر شده بودم و اخلاقم هم خیلی بهتر شده بود! خدا رحم کرد که ما یک ونیم روز بیشتر موندیم وگرنه همه کسایی که تو مشهد دارم فکر می‌کردن که من خیلی بد اخلاقم و بجز جیغ و غر هیچ کاری بلد نیستم! خلاصه یه کمی با پسر عمه‌ها و عمه و مامان عصی و باباجون بازی کردیم. بالاخره قرار شد که شنبه شب برگردیم . مامان گفت که می‌خوایم بریم تهران خونه خودمون. ولی من که دلم برای مامانی و بابایی و آیدا تنگ شده بود ، دنبال راهی برای رفتن به خونه اونا بودم!

من: بریم خونه مامانی.خونه خودمون خیلی سرده.

مامان : نه پسرم گرمه . می‌خوابیم بعد صبح می‌ریم خونه مامانی اینا.

من : خونمون خطرناکه. نریم خونه. بریم خونه مامانی اینا و بابایی اینا و آیدا اینا!

خلاصه اونقدر پروازمون تأخیر داشت که من بالاخره نفهمیدم خونه کی رفتیم!!!

اینم عکساش:

من روزهای اول یا این شکلی بودم

یا این شکلی

من همراه علت کنسلی

اینم روز آخر با پسر عمه ها!

اصلاً توجه کردین من موهام رو کوتاه کردم؟؟؟؟

فعلاً اینا رو داشته باشین تا بعد


 

من: مامان متأسفانه...

مامان: چی؟

من: متأسفانه، متأسفانه

مامان: متأسفانه چی پسرم؟

من:‌جمرز تموم شد!!!!

*******

من: آقاها girl هستن!!!

مامان: نه پسرم آقاهاboy هستن. بعد که بزرگ بشن آقا می‌شن.

من: مرمر گفت  آقاها girl هستن!!!

( خاله مرمر حواستون باشه مامانم قصد کرده به آلبالو لهجه غلیظ زاهدانی تدریس کنه و کلی اطلاعات بی‌ادبی بهش بده تا شما باشین این بلاها رو سر من نیارین!!!)

*******

من صبح با دیدن پادری جدید خونه مامانی‌اینا: این جدیده مبااااارکه!

*******

من در حال زدن فریاد، گیتار و درام به‌طور همزمان:

ای کالمان

ای سالمان

سالمان منُ کجا می‌بری؟ 

لیلا رو کجا می‌بری؟

(فکر نکنینا من عرش کبریایی رو کامل بلدم بخونم)

******

من درحال انجام فرامین حضرت آیت‌ا...سلطانی

 

ما یه خونه شایا هم رفتیم یه شایا اومد خونه ما هم داشتیم چرا پس هیچکس از ما عکس نگرفت؟؟؟؟؟

تا بعد