مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
مهندس بیرقدار

نمی دونم چرا از وقتی بیشتر حرف می زنم آدما بیشتر مسخرم می کنن . نامردا بهم می گن یه چیزی بگو بعد که می گم بهم می خندن. هرچی هم من می گم بابا خودتون گفتین چرا می خندین؟ کسی جوابی به من نمی ده!

 

اسم اکثر میوه ها رو بلدم ولی بعضی هارو فقط اولش رو می گم . مثل زرد آلو که بهش می گم زرد و انگور که نمی تونم بگم بهش چی می گم !!!!

 

چند روز پیش با مامان توی ماشین نشسته بودیم . یه آقایی با لباس پاره و کثیف اومد دم ماشین و یه چیزایی به مامان گفت . مامان هم بهش گفت ببخشید. منم گفتم ببهشید! مامان هم کلی قربونم رفت . منم فکر کردم حرف جالبی زدم . از اون موقع هرکس اومد دم ماشین یا هرماشینی که بغل ماشین ما وایساد که من آدمش رو می دیدم بهش می گفتم ببهشید!!!!!

 

یاد گرفتم بگم بیرق دار!

 

از اون روز که دیدم رادین کار می کنه منم تصمیم گرفتم برم سرکار. به هر حال خرج داریم وپسرم هستیم و نمی شه دستمون تو جیب بابامون باشه! خلاصه که رفتیم تو کار ساخت و ساز

 

 

بابا مهندس این آکس ستونها رو که غلط در آوردی

 

 

اّه حالا باید کلی دوباره نقشه ستونها رو در بیارم

 

 

این عکس زیر توی بالکن خونه خاله مرمره البته مامان اینو ندیده بود وگرنه از همون بالکن بابا رو انداخته بود پایین!!!!

 

 

یه قرار وبلاگی خیلی شلوغ هم داشتیم . ولی من مریض بودم و طبق معمول بداخلاق. اصولاً هروقت مامان به من اطلاع بده که قرار وبلاگی داریم یا قراره مهمونی بریم من سعی می کنم برنامه خوابم رو توی بریزم که خوابالوترین و بداخلاق ترین حال زندگیم باشم…

یه مهمونی گنده هم مامان فوفو گرفته بود که یه دختر خوشگل هم دعوت بود و ما کلی باهم رقصیدیم. عکسش رو آیدا داره ازش می‌گیرم می‌ذارم.البته اون روز به من نگفتن مهمونیه و من خوش‌اخلاق بودم!

فعلاً همین تا بعد


شیطنتهای مازیار آغاز می‌شود!

هی گفتن مازیار بچه آرومیه . هی این خاله مهرک گفت شناگر خوبیه آب ندیده. منم برای اینکه خیلی خاله مهرک رو دوست دارم سعی کردم از این به بعد شروع به شیطنت کنم. قضیه پیانو رو که یادتونه؟ این دفعه نوبت پل زدن شده بود تازگی‌ها بین مبل و میز یا صندلی و میز پل می‌زنم. دستام رو می‌ذارم روی مبل یا صندلی ، بعد پاهام رو یکی یکی بلند می‌کنم می‌ذارم روی میز ولی همش دارم از وسط نصف می‌شم و بهم فشار می‌یاد. عقب رفتن رو هم همش تمرین می‌کنم و احساس می‌کنم خیلی کار باحالیه که عقب عقب راه برم! کلی از کار خودم خندم می‌گیره.

این مامان من هنوز باورش نمی‌شه که من به زبان انگلیسی مسلط شدم. چند روز پیش رفتم بهش  گفتم :  Hammer مامان فکر کرد من می‌گم همه گفت: همه چی پسرم؟ من گفتم : مامان Hammer باز مامانم نفهمید گفت : آره مامان برو با همه اسباب بازیهات بازیس کن. منم بی‌خیال شدم و راه افتادم مامانم هم بعد از چند لحظه دنبالم راه افتاد که ببینه من چی‌کار می‌کنم که یهو دید من چکٌش رو گرفتم دستم و بردم بالا و می‌خوام محکم بکوبمش روی میز دوطبقه شیشه‌ای خونمون که مثل لویی توی بی‌بی‌تی‌وی میز رو تعمیر کنم. ولی نمی‌دونم چرا مامان به جای اینکه تشکر کنه یا بیاد کمک کنه خودش رو پرت کرد زیر چکش من و به زور از من گرفتش! البته می‌دونم که چکٌش مال بابا بود ولی وقتی نیست که من ازش اجازه بگیرم مجبورم ، میفهمید مجبورم بی‌اجازه ور دارم و میز رو تعمیر کنم!

یه خاطره هم از عمو حسام بگم. من معمولاً وقتی می‌شمرم از انگشت کوچیکه می‌شمرم بنابراین عدد ۴ به انگشت اشاره می‌رسه. یه روز داشتم با عمو حسام بازی می‌کردم که انگشت اشارم بین دوتا مهره اسباب بازیم گیر کرد. منم به عمو احسان گفتم : four درد!

تازگی هروقت در خونمون رو می‌زنن من باید بفهمم کیه فوری از مامانم می‌پرسم: در کی؟ حتی اگر مشغول شیر خوردن باشم شیشه رو از دهنم در میارم که بپرسم کی بود!

کلی هم توی فوتبال قوی شدم. دیروز مامان داشت بازی چین و مالزی رو از توی رادیوی ماشیش گوش می‌کرد.( همه مامان دارن ما هم مامان داریم تو رو خدا!) توی بازی گوینده‌خیلی با آرامش گفت : و تیم چین اولین توپ رو توی دروازه مالزی جا می‌ده. منم بلند و با ذوق دست زدم و گفتم‌: گل گل! البته فکر نکنیم من طرفدار تیم چین بودم ها! نه ! همین جوری!!!

تو این مدت یه روز اوستا اومد خونه ما و کلی باهم دوست شدیم و بازی کردیم. یه روز هم با کلی از دوستام و مامان باباهاشون رفتیم پارک قیطریه آب بازی. یه قرار وبلاگی هم ۲۴ تیر داریم که توی جام جم قراراه باشه . توضیحات رو توی وبلاگ رادین یا آرش بخونین.

من روی پشت یک شیر. هی به این عمو احسان گفتم شیره هم تو عکس بیافته ها!

من در حال تلویزیون دیدن صبح قبل از خونه مامانی و بابایی و آیدا:

من توی پارک قیطریه:

دیگه باید بریم به کارامون برسیم. فعلاً خدافظ


 

من تو حرف زدن هی پیشرفت می‌کنم . جملات ۲ و ۳ کلمه‌ایم کلی پیشرفت کرده. البته گاهی مخفف می‌کنم که خیلی هم خسته نشم. مثلاً تازگیها به جای پاشو بیا می‌گم باسابی! یه کلمه جدیدی که یاد گرفتم خانومه! ولی بهش می‌گم آنون. هروقت هم که کسی بخواد سر چارراه چیزی به ما بفروشه مامانم عزا می‌گیره چون من از اونجا به بعد همش می‌گم که کی می‌خواست چی بفروشه. مثلاً آنون تتاب (‌یعنی خانوم می‌خواست کتاب بفروشه. منظورم از کتاب هم برگه‌های دستمال آشپزخونست که به هم وصلن!!!!) آگا گل . نی‌نی آداس(‌یعنی یه آدم که قدش از ۱و ۵۰ کمتر بود می‌خواد آدامس بفروشه. کلاً آدمها به سه دسته آنون آگا و نی‌نی که شامل ۰ تا ۱۵ سال می‌شه تقسیم می‌شن. چند روز پیش با مامانم توی حیاط بودیم و من رفته بودم توی حوض. یه پسر راهنمایی هم داشت دوچرخه سواری می‌کرد . هر وقت از جلوی من رد می‌شد من می‌گفتم نی نی اومد نی نی رفت! تقریباً ۴۰ بار این حرف رو تکرار کردم تا بالاخره رفتیم خونمون و دیگه من ندیدم که نی نی اومد یا نی‌نی رفت! صبحها که از خونه میایم بیرون هم هی می‌گم آسانسور اومد بعد که رفتیم پایین دم ماشین می‌گم آژانس اومد . هرچی هم مامانم می‌گه این ماشین خودمونه من بازم می‌گم آژانس ! البته اگر ازم بپرسن ماشینمون چیه می‌گم پیشا( همون پرشیا!)

توی این مدت ۲ تا قرار وبلاگی داشتیم اولی که بازم توی جام جم بود . کلی هم شلوغ بود. رادین و شایا و آرتا و آرش و دوتا پسرخالش و پرنیان کپلی و باران کوچولو و می‌گل و گلچه و دیبا و .... اگر کسی رو جا انداختم شرمنده خودش بگه. هنوزم وقت نکردم لینک دوستای جدیدم رو به این بغل اضافه کنم. ولی قرار دومی که توی مکس برگر بود خلوت بود. ولی بر خلاف همیشه من خوابم نمی‌اومد و خوش اخلاق بودم اوٌلاش!  رادین و آرتا بودن و شایا و سینا هم آخرش اومد.

یه روز عصر هم با سینا و مامانامون رفتیم پارک مپنیاوران البته اسب‌هامون مریض بودن و روی زمین خوابیده بودن که من و سینا از این منظره دلخراش خیلی ناراحت شدیم و برای اینکه روحیه‌هامون خراب نشه مامانامون وزدی ما رو بردن توی چمنها و خلاصه اونجا کلی باهم و بی‌هم ! بازی کردیم. بعدم رفتیم لب حوض . من خیلی تلاش کردم که بیافتم اون تو ولی مامانم همش من رو می‌گرفت و نمی‌ذاشت. اگر به آقای سلطانی (‌همون محمود خودمون آخه گفته باهاش صمیمی شیم! ) نگفتم که جلوی خلاقیتهای من رو می‌گیرن!

اون روزی هم که زلزله شده بود با شایا توی سرزمین عجایب بودیم . باران هم اومد البته نه اون باران جام جم ، اون بارانی که تولد عمو احسان باهاش دوست شده بودم.مامان بابای شایا و عمو نادر و خاله شکیبا و عمو احسان و مامان و بابای باران هم بودن.باران برام یه ماشین خرید! کلی هم بازی کردیم. من و شایا اصولاً بچه‌های کم خرجی هستشم و ترجیح می‌دیم بدون اینکه شارژ کارتامون مصرف شه بشینیم توی اسباب بازیها! ولی این مامان و باباهامون همش ولخرجی می‌کنن! اوندفه که مامان من و مامان شایا و بقیه‌ها رفتن ماشین کوبنده! کلی هم له شدن مامان من که یه هفته همه پای راستش کبود بود.

یه شمال هم با عموهام رفتیم. احسان و حسام. من از صبح توی استخر بادیم بودم و عصر هم با بابا و عموهام رفتیم دریا و کلی حال کردیم. بعد که برگشته بودم تهران هی برای مامان فوفو تعریف می‌کردم که:‌احسان اسام بابا موج دریا! اینم جمله ۵۵ کلمه‌ای حالا بازم کسی هست بگه من حرف نمی‌زنم؟

پنجشنبه با مامان و بابا رفتیم خونه رادین اینا. مامان بزرگ رادین و مامان و باباش هم بودن. کلی بازی کردیم و من طبل زدم و آخرش هم کلی من و رادین همدیگه‌رو بوس و بغل کردیم! البته رادین بوس می‌ده ،بوس نمی‌کنه! حالا قرار شده با رادین بریم استخر. البته من یه‌کم الان سرما خورده‌ام خوب بشم بعد! رادین خیلی هم شیطون بود و منم از اون روز ازش یاد گرفتم که از صندلی پیانو برم بالای پیانو و از بالای پیانو شمع و عکس عموهام رو بردارم بیارم پایین. رادین جون دستت درد نکنه!

 آخر سر هم اینکه من همش در حال کمک کردن به مامان و مامان فوفو توی کارای خونه هستم. همش جارو و گردگیری! خسته شدم به خدا!

این عکس مال دماونده. نگفته بودم رفتیم دماوند؟ خب! رفتیم دماوند

اینم عکسای شمال:

اگر این مامان گذاشت من یه کم برنزه شم!

میگن شماله و جوجه و ...

این جوجش

اینم سه نقطش

بعد از آب تنی هم چی می‌چسبه؟

اینم بعد از خواب در حال لذت بردن از آغوش عمو حسام

فعلاً خدافظ

پ.ن.: خاله سحر؛آپ نکردم چون می‌خواستم عکس بذارم بعد!