مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
 

می‌دونین؟ چند روزی خیلی مامانم استرس داشت و اصلاً برای من وقت نمی‌ذاشت که وبلاگم رو آپ کنم. آخه یهویی به بابام گفتن برای سربازیش باید بره تبریز!!!!! خلاصه که کلی سیستم زندگیمون داشت کن فیکون می‌شد که فعلاً به خیر گذشته!

من عاشق تولد گرفتن شمع فوت کردن و آهنگ تولد خوندن هستم . این علاقه در من از تولد عمو احسان بوجود اومد و روز به روز بیشتر می‌شه. توی خوندن آهنگ تولد حسابی پیشرفت کردم و هر روز برای همه عموها خاله‌ها عمه و پسر عمه‌ها دوستام و دوستای عمو احسان و مامانی و بابایی و مامان و بابا و وسایل خونه و شخصیتهای کارتونی بی بی تی وی و .... آهنگ تولد می‌خونم! نمونه آهنگ تولدی که می‌خونم اینجوریه:

تولش تولش تولشت بابایک احسان دون بابایک تولشش بابایک

بعدش هم به مامانم می‌گم کیک کیک. یعنی که آهنگ کیک رو ببر تیکه تیکه رو هم مامانم بخونه . هرجا که چاقو ببینم می‌گیرم دستم و می‌گم علی نانای منصور نانای بصیر نانای موشین نانای.( اینا کسایین که توی تولد عمو احسان رقص چاقو کرده بودن) ریتم آهنگ تولد رو با هر ساز و غیر سازی که دستم بیاد می‌زنم از پیانو و بلز بگیر تا میز و قابلمه.

خاله شین توی کلاس رفتار با کودک که به مامانامون گفتن استعدادهای ما رو شناسایی کنن به مامانم گفته من ودینگ ارگنایزر می‌شم!!! یه چیزی تو مایه‌های آقای قریشی و بهزاد خلج و بهنامان و اینا!

آی جملات طولانی می‌گم حال کنین. بابایی کی میاد؟ بابایی پاشو بیا توپ بازی کن!!!!! سر این یکی کل خانواده یه شاخ اساسی روی کله‌هاشون سبز شد. لابد فکر می‌کردن من قراره تا آخر عمر هی بگم :بابایی بازی توپ

دائم دوست دارم به کسایی که می‌شناسم تلفن کنم. هی تلفن رو بر می‌دارم و می‌گم الو الو منصور  مرمر مستک( همون عمو مزدک) گیگار(‌همون خاله نگار) سحر ایی(‌عمو علی)‌ سیافش(‌بابا سیاوش)‌و..... گاهی مامانم شماره کسی که می‌خوام باهاش حرف بزنم رو می‌گیره و من یه کمی حرف می‌زنم.  

یه روز با مامان رفتیم خونه سینا شایا هم با مامانش اونجا بود. البته من با مامان شایا خیلی صمیمیم و هر وقت بهم می‌گن اسم دوستات چیه می‌گم سینا شایا مانا تارا.شایا و سینا سر ماشین کلی جر و بحث کردن بعدم من و سینا سر بلز یه کم باهم سر و کله زدیم ولی کلاً خوش گذشت . من که گیر داده بودم خونه سینا بمونم و تو تخت خاله شیدا لالا کنم. راستی گفتم تارا ، تولد تارا بود ۲ مرداد ولی رفته انگلیس بر هم نمی‌گرده ما یه تولد حسابی بریم. یه روز هم با اوستا رفتیم گردش توی کاخ نیاوران و جای همه خالی هر دو تا رفتیم توی چاله های بزرگ آب و تمام کفش و لباسمون رو حسابی خیس کردیم البته مامان من به مامان اوستا هشدار داده بود که لباس اضافه باره برای اوستا ولی باباها و بابابزرگ‌ها و مامان‌ها و مامان بزرگها هم حسابی پاهاشون خیس شد ولی کفش و جوراب اضافه نداشتن!!!!

راستی برنامه مشهد رفتنمون کنسل شد و من هرچی برنامه گذاشته بودم که با سپهر پارسا بازی کنم نقش برآب شد.

یه خاله فرناز هم دارم که اتریش بود و برام اون اسباب بازی رو که صدای حیوون آلمانی می‌داد آورده بود، رو توی گالری نیاوران دیدم و خلاصه دوباره یاد اسباب بازیه کردم و چند روزه همش دارم باهاش بازی می‌کنم. خاله کاملیا هم از اتریش اومده و خونه اونا هم یه ظرفای شیشه‌ایه بزرگی هست که توش پر از ماهیه و من توی خونشون خیلی بهم خوش گذشت و با ماهیا بازی کردم و باهاشون حرف زدم.

دیگه همین عکس هم چون بابام نیست نداریم فقط یه عکس که مامان آرتا جونم تو قرار وبلاگی ازم گرفته بود رو می‌ذارم:

من در حال تلاش برای کندن یه زنبور اسباب بازی از سقف

اینم به خاطر تولد تارا

فعلاً خدافظ

پ.ن: دوتا چیز دیگه:

۱- یادم رفت بگم یه شب سینا و شایا و سامیار با مامان باباهاشون اومدن خونه ما و کلی باهم بازی کردیم و بی بی تی وی دیدیم . البته من یه کم به سامیار حسودیم شد چون مامان و بابا هی بغلش می‌کردن.

۲- دیروز رفتم جام جم بازی کنم خاله فرناز اتریشی هم اومد و برام یه بلوز شلواز خیلی خوشگل و ماه با دو تا بسته گنده پاستیل آورد . به جعبه شکلات هم به چشمم خورد که نمی‌دونم چرا یهو گم و گور شد!!!!!