مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
فعلن عنوان نداره خب!

بعد از مدتها سلام

اونقدر دیر به دیر شده آپ کردن.من که فکر کنم ننویسم سنگین ترم .

برا ی صرفه جویی در وقت و لب تاپ بابا و اینترنت اول گزیده ای از سخنان گهر بارم رو این زیر می ذارم:

 

1- مامان گل کندیدم (چیزی که عیان است چه حاجت به دوبله است)

2- (موقع پایین اومدن از پله های خونه مامانی )

من : خودت بیاد

مامان : خودم بیام

من: خودم بیام

مامان : آره پسرم خودت بیا

من : آیه خودت بیاد!!!

3- (دوباره موقع پایین اومدن از پله های خونه مامانی )

کار ندارم با من

ترجمه: کاری به کارم نداشته باش !!!!!

4- ریاضی رو حال کنین

 در حالی که دو تا انگشتم رو گرفتم بالا

 One girl , one girl

2 تا girl!

   5- بعد از 5 روز که از پارک رفتنم با شایا گذشته بود

 مامان: بریم پارک

 من : شایا پارک برم، نیکی بود ، سوفی بود،(دخترهای توی پارک که خیلی ازشون خوشم اومده بود)

  سینا پس کوش؟؟؟؟؟

5- مامان بشین اونجا که بابا شینده ( بشین اونجا که بابا می شینه!)

6- موقع شنیدن یه آهنگ رپ

  مامان این شبیه نیلوفره! (نیلوفر گروه فارز)

7- تبلد بابارک ، هوهو چیچی ، هاپو هاپ هاپ ، دونه دونه ، دوست دارم خیلی زیاد ، نیلوفر دوست دارم!!!

8-  

به جز اینا کلی حرف هم می زنم. همش پای تلفن حرف میزنم و می گو الو سلام توتوری خوبی؟ گوشی!!! توی نقاشی پیشرفت کردم و برای چشم چشم دوابروهای مامان گوش و مو و ... می ذارم. اشکال هندسی و رنگها رو به فارسی و انگلیسی می گم. البته به آقای سلطانی نگین مامانم واقعاً تقصیری نداره!!

هر روز به بابا زنگ می زنم که برام گل و آبجو و ..... بخره ، بعد که از راه می رسه می دوم دم در می گم کچل ( چون بابا موهاش رو از ته زده) بعد بابا رو بغل و بوس می کنم و سفارشاتم رو می گیرم!

 

توی این مدت یه سفر مشهد رفتم که عالی بود. کلی با پسر عمه ها بازی کردیم و کارهای شیطونی یاد گرفتم ازشون. این عکس من و سپهر و پارسا :

ولی مهمترین چیز این سفر این بود که برای من مثل یه گردش علمی بود! خونه خانم دایی که بودم صبح از مرغهای کنار حیاط تخم مرغ می گرفتم و می آوردم مامانم هم می پختشون که بخورم. بعد هم سیب و گلابی و به و سنجد از درخت می کندم و می شستم و می خوردم و به قول بابام با پروسه تولید تخم مرغ و میوه ها کلی آشنا شدم. :

در ضمن اولین باره که عکس من با این لباسا پابلیش می شه . اگر مامان ببینه!!!!

یه روز هم با افسانه جون رفتیم آرامگاه نادرشاه

این من و نادریم!

اینم منم کنار دیوار ساختمان مهندس سیحون

اینم منم در حال پایین اومدن از پله هایی که قطعاً مهندس سیحون طراحی نکرده!

 

بعد از اینکه از مشهد برگشتیم با خاله نگار و عمو مزدک رفتیم کیش. توی هتل ما پر از مجسمه های آقاها و اسبا و گاوهایی مخلوط بود که خیلی توجه من رو به خودشون جلب کرده بودن! با عمو مزدک و بابا دریا رفتم توی پاساژا چرخیدم. خوردم و خوابیدم! اینم شرح تصویری:

من در بالکن هتل

من در کنار حوض پر از ماهی هتل

من در حال آبیاری پله های هتل

من در وسط پاساژ پردیس 2

من در حال مطالعه دفتر یاد بود هتل

یه پارک هم که با شایا رفتیم که کلی بهمون خوش گذشت . من با دو تا دختر به اسمهای نیکی و سوفی دوست شده بودم . ولی این شایا اصلاٌ پایه دختر بازی نبود .

من و شایا

اینم منم با امیرکبیر (اینکه لباسم عوض شده مال آب بازی قبلشه)

 

تا بعد