مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker ديدين برگشتم! - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
ديدين برگشتم!

من از مسافرت برگشتم! جاي همه خالي خيلي خوش گذشت. دوبار رفتم استخر و كلي با توپم و تيوپم بازي كردم.

خيلي وقتا هم لباس خوشگلام رو مي‌پوشيدم و مي‌‌رفتم تو پاساژا!

البته نه كه فكر كنيد اجازه مي‌دادم مامانم خريدي كنه ها نه ! اصلاً ! فقط بايددنبالم راه مي‌اومد يا مي‌رفتيم تو قسمتهاي بازي بچه‌ها و بازي مي‌كردم.

بهترين روزش هم اون روزي بود كه با اوستا قرار داشتم . البته اولش باهم دوست نبوديم ولي بعد رفتيم سوار مري گو راند شديم كه به جاي اسب زنبور داشت. البته اوستا خيلي تو سواري مهارت داشت ولي من نه . من مجذوب زرق و برق رستورانهايي كه دور سرم مي‌چرخيدن شده بودم. البته اون روز مامانم يادش رفته بود دوربين بياره و باباي اوستا ازمون عكس و فيلم گرفت كه قراره بعداً برام بفرستن!‌ باباي اوستا كه خيلي مهربون بود براي من و اوستا يه اسباب بازي خوراكي خريد. اولش اوستا و باباش رفتن اسباب بازي بخرن من هي دنبال اوستا گشتم. بعد مامان اوستا كه خيلي مهربونه من رو بغل كرد و برد پيش اوستا و باباش . باباي اوستا هم ما دوتا رو باهم بغل كرد. بعد من و اوستا خيلي باهم دوست شديم و همديگه رو بغل كرديم. بعدم كه اسباب بازيامون رو گذاشتيم رو ميز و كلي باهاش بازي كرديم. اسباب بازيمون شامل چند تيكه ناگت مرغ و يه مقدار سيب زميني سرخ كرده بود و يه تيكه نون . بازيش هم اين‌جوري بود كه بايد نون ها رو خورد مي‌كرديم مي‌ريختيم دورمون. سيب‌زميني هارم مي‌ريختيم رو ميز و توي بشقاب و بعد گاهي مي‌كرديمش تو دهنمون . گاهي هم به هم تعارفشون مي‌كرديم يا از دست هم مي‌كشيديم. ناگت‌هارم يه كمشو مامان هامون مي‌كردن تو دهنمون و ما گاهي مي‌خورديم و گاهي تف مي‌كرديم بغل سيب‌زميني‌ها. خلاصه كه من تاحالا اسباب بازي به اين خوبي نداشتم تو زندگيم!!!  اون شب خيلي خوب بود و من و اوستا تو ماشين مامان اوستا با آهنگ لالايي چرا هردومون بي‌هوش شديم.

من كلي هم توي دبي پرچونه شده بودم . توي تاكسي ها همش با اين راننده تاكسي ها حرف مي‌زدم . توي مسير هاي نيم ساعته و سه ربعه سر راننده و مامان رو مي‌بردم . بيچاره راننده‌تاكسي‌ها هي از مامان مي‌پرسيدن كه من چي مي‌گم آخه فارسي بلد نبودن بفهمن كه ماما به‌به پيش گياه ددددددد ببببببووووو است هاپ يعني چي!

يه روز هم رفتيم يه جاي به اسم ايكيا. اونجا هم به من خيلي خوش گذشت . يه جايي پر توپ و سرسره داشت كه من كلي توش بازي كردم. بعدم رفتيم از توش دوتا اسباب بازي چوبي خريدم كه يكيشو كه باز كرديم خيلي دوست دارم . يه فانوس درياييه كه با حلقه هاي رنگي درست شده. البته مامان هي به من گير مي‌‌ده كه حلقه ‌ها رو به ترتيب بزرگبه كوچيك بچينم و نمي‌ذاره خلاقيت من شكوفا بشه ولي خب منم خيلي به حرفش گوش نمي‌كنم . ولي به هر حال ديروز ۴۰۰ بار هي حلقه ها رو خالي كردم و دوباره چيدم سر جاش!

روز آخر مسافرت رفتيم يه جايي كه اسمش صحرا بود. اولش خيلي به من بد گذشت و حسابي ترسيده بودم. آخه اونقدر ماشينه تكون مي‌خورد كه نگو. منم چشمام گرد شده بود و از ترس گريم هم در نمي‌اومد فقط ناله مي‌كردم. ولي بعد كه رسيديم خوب شد. كلي بازي كردم و كلي توي اون سني كه اونجا بود رقصيدم . آخه آهنگ هم برام گذاشته بودن. خيلي هم از رقص نورها خوشم اومد.

خيلي هم موقع راه رفتن تو شنها كيف مي‌كردم آخه پاي آدم يه جوري كج و موج مي‌شد

شما دوست عزيز بله با شما هستم . به دبي بريد . يك حالي مي‌ده!

خلاصه كه برگشتيم ايران و زندگي به روال قبل برگشت. روز اولي كه رسيديم براي اينكه دل مامان نگيره وقتي از خواب پا شدم چشمم رو باز نكردم فقط گفتم مامان . بعد كه مامان بغلم كرد همونطور با چشم بسته براش هي بوس فرستادم و كلي خودم رو براش لوس كردم. مامانم هم كيف كرد حسابي و هي من رو چلوند و قربون‌صدقم رفت. توي كاراي خونه هم كلي به مامان بزرگم كمك مي كنم . آخه كارگرش رفته شهرستان . منم هرزوط جارو مي‌كنم و با يه دستمال همه جا رو گرد گيري مي‌كنم.

خلاصه كه فعلاً همين تا بعد

پ.ن: توي دو پست قبل عكساي فشمم رو گذاشتم. مرسي خاله مرمر! 

پ.ن۲: يادم رفته بود بگم . تو دبي با همه دوست مي‌شدم . مخصوصاً با هركي خيلي محلم نمي‌ذاشت. دو نفرم بيشتر يكي آقاي كانتر هواپيمايي امارات كه سياه پوست بود و من كلي براش بوس فرستادم. يكي هم يه خانوم خيلي خوشگل روس كه محل من نذاشت من هي براش بوس فرستادم فقط يه لبخند محو بهم زد بعد زدم پشتش و گفتم عاشق! يعني عاشقتم. ولي خب زبون نفهم بود بعدشم باهاش باباي كردم و از هم جداشديم!!! آخه ياد گرفتم سرم رو تكون مي‌دم مثل سرسري و مي‌گم عاشق كه يعني خيلي‌ عاشقتم!