مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker و بالاخره پس از مدتها اين شما و اين مازيار... - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
و بالاخره پس از مدتها اين شما و اين مازيار...

ببخشيد اينهمه مدت نبودم. اونقدر كه سرم شلوغه . همش بايد برم اينور و اونورو به همه چي دست بزنم ببينم چي مي‌شه و بخورم و بخوابم و بازي كنم و بشمرم و ....... خب ديگه به وبلاگ نويسي نمي‌رسم!‌

كلي توي شمردن پيشرفت كردم.

مامان : يك دو

من: سه

مامان : چاهار ، پنج

من : شي ، شفت! اَشت

مامان: نه

من : دََََه

يه مدل ديگه هم هست كه چشم مي‌ذارم و مي‌شمرم

من: سه چار پَچ اَشت اَشت ده

ديروز هم داشتم با مامان گل يا پوچ بازي مي‌كرديم . مامان به من گفت حالا تو گل رو قايم كن منم چشمام رو بستم و گل رو چسبوندم به چشمم و شروع كردم شمردن بعدم چشمم رو باز كردم و گل رو ديدم و خوشحال گفتم ايناااااش!

گفته بودم كه ايناهاش و اوناهاش ياد گرفتم؟

يه عالمه مدل هاي جديد رقص هم ياد گرفتم. وقتايي كه توي ماشين آهنگ باشه مي‌رقصم . اگر آهنگ نباشه مامانم رو مجبور مي‌كنم هي آهنگ بخونه مثلاً آهنگ baby chef از آهنگاي مورد علاقمه . وقتي هم كه مامان خسته مي‌شه خودم مي‌خونم : بيشه بيشه (همون بي بي شف!) و مي‌رقصم!

تولد شايا رفتيم پنجشنبه. اين دوستام همش تولدهاشون رو شب دير مي‌گيرن من هميشه خوابالوام! ولي خوش گذشت. كلي بادكنك بازي كردم و با اسباب بازي‌هاي شايا بازي كردم و با سينا بازي كردم و شمع تولد شايا رو فوت كردم و  خودم و بقيه با كادويي كه خودم خريده بودم كلي ذوق كرديم و بازي كرديم البته سينا هم ماشيني كه خودش آورده بود رو برداشت و رفت تنهايي يه جا نشست و براي خودش بازي كرد. من به مناسبت ميلاد باسعادت سومين اختر تابناك بچه‌هاي اكيپ (البته اگر كيان بيشتر به ما سر بزنه شايا چهارمين مي‌شه!) ياد گرفتم بگم شاشا (همون شاياي خودمون ديگه!)

كلاً تازگيها خيلي بيشتر حرف مي‌زنم و دارم مامانم رو از نگراني در ميارم لال بودگي در مي‌آرم!‌

يه فيلم گارفيلد 2 دارم كه توش پر حيوونه وقتي اونا رو مي‌بينم هول مي‌شم و مي خوام تند تند اسم همه حيوونا رو بگم يا صداشون رو در بيارم و حسابي قاط مي‌زنم!‌!!  

توي رنگها آبي و زرد و سبز رو ياد گرفتم ولي نمي‌دونم چرا همش قاطي مي‌كنمشون باهم.

من الان مدتهاست خونمون نرفتم . گويا داريم خونمون رو نقاشي و پاركت مي‌كنيم كه وقتي من مي‌خوام نقاشي كنم ديوارا ترتميز و مرتب باشن و جا براي نقاشي كردنم زياد باشه و وقتي هم مي‌خوام با سر بخورم زمين كمتر دردم بياد! فعلاً كه توي خونه مادر بزرگم دارم خوش مي‌گذرونم. رادين جون اينكه باهات قرار نمي‌ذارم هم دليلش همينه.

بابام هم كه اومد و من حسابي ذوق كردم و خوشحالم و همش باهم بازي مي‌كنيم.

ايندفعه عكس ندارم چون به قول مامانم فعلاً آلاخون والاخونيم.

تا بعد

پ.ن: بابا غر نزني كه هول هول همه كارامو نوشتم خب سرم شلوغه بعداً درست مي شه . يه يه هفته صبر كن.