مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker نمی نویسیم ، وقتی می نویسیم آی می نویسیم! - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
نمی نویسیم ، وقتی می نویسیم آی می نویسیم!

ای بابا 1000 ساله هیچی ننوشتم که !

از قبل از عید بگم که یه روز که هوا خیلی خوب بود ما رفتیم پارک قیطریه . جای شما خالی . اونجا یه آقای مجری توی تلویزیون هست که سیبیلو هستش و توی عیدا برنامه داره ِ با یه فیلم بردار بودن که کلی از من فیلم گرفتن! تازه با بابام هم مصاحبه کردن...

توی همین پارک بود که خوشحالی کردن رو یاد گرفتم. اینجوریه که باید آدم دوتا دستاش رو با هیجان بالا و پایین کنه و بگه هی هی هی!!!

یه شب هم رفتیم مهمونی . دو تا! اول رفتیم خونه خاله پری اینا که درسا و پرنیا که دوستامن هم بودن. بعدش هم رفتیم خونه یه دوست سربازی بابا. یه عالمه دیگه از دوستاش هم بودن و من رو خیلی تحویل گرفتن و بهم می گفتن بچه ارشد!!!

یه روز خیلی بهم خوش گذشت . اول شب قبلش خاله مرمراینا و خاله سحر اینا و عمو احسان اومدن خونمون باحالش این بود که وقتی صبح از خواب بیدار شدم دیدم عمو احسان هنوز هست. ازاون باحالتر اینکه مامان رفت بیرون و ما دوتا مجردی موندیم خونه! خیلی خوب بود. تازه عمو احسان خیلی خوب بود و سوتی های من رو لو نداد و به مامانم گفت که من خیلی بچه خوبی بودم!

یه روز رفتم جشن آخر سال شرکت عمو مزدک و خاله نگار . اون روز هم با مهری جون مامان عمو مزدک و خواهرش کلی بازی کردم و کلی هم چلو کباب خوردم.

 


بعدشم که عید . روزی که قرار بود شبش عید باشه مامانم از صبح سحر خونه زندگی رو ول کرد رفت دنبال خوشگذرونی تجریش و آرایشگاه و ...... منم با بابا موندیم خونه و کلی بازی کردیم. همین جا بود که یاد گرفتم وقتی بهم می گن دستت اوف شده با شیطنت دستم رو نشون می دم و بعد بابام می گه اوف نشده کلک و من کلی ذوق می کنم! وقتی من خواب عصرم رو کردم و پاشدم دیدم مامان روی میز یه عالمه چیزای هیجان انگیز چیده و کلی کادوی خوشگل دورشه! یه عالمه گل هم بود. منم هی می رفتم می چسبیدم به گلا.


شب که شد مامان بزرگ (که جدیداً بهش می گم فوفو!!!) بابا بزرگ( اینم شده بابا سی سی سش!) آیدا و خاله سحر و عمو منصورو عمو فرهاد و خاله همی و نویدو نیماو خاله مرمر و عمو علی اومدن خونه ما و خاله مرمر پیشاپیش عیدی من رو دادکه یه خانوم و یه سگ بودکه من خیلی دوسشون دارم . بعدم من خوابیدم . ولی گویا من که خواب بودم عید شده بود و مامان نصفه شب اومد و من و بابا رو کلی بوس کرد. صبحم که پاشدم کادو گرفتم و کلی با اون سفره هه عکس گرفتم.


 

بعدم رفتیم خونه مامان بزرگ اینا و اونجا هم از همه کادو گرفتم. بعدم خونه عمه جون مامان رفتیم و بازم کلی کادو گرفتم. خلاصه که روز پر کادویی بود. عصرش هم رفتیم خونه عموی بابا. بعدم که رفتیم خونه و مامان ورداشت همه لباسای من رو گذاشت توی یه چمدون . بعدم خوابیدیم .

 

صبح که پا شدم رفتیم فرودگاه. خاله آیدا قبلش رفته بود ایتالیا. بعدم ما رسیدیم و دیدیم مامان بزرگ و بابابزرگ اونجان. اونا خیلی شدید از من خدافظی کردن چون قرار بود عصرش اونا هم برن آمریکا و 3 هفته هم رو نبینیم. بعدم که ما سوار هواپیما شدیم و رفتیم سمت مشهد . تو راه من کلی بازی کردم و چون مثل بچه جلویی همش گریه نکردم بهم یه هواپیما جایزه دادن.

 

خلاصه ما رسیدیم مشهد و من یهو دیدم ای دل غافل ،عمو حسامی که من اینهمه دنبالش گشته بودم اونجا تو فرودگاه مشهده!!! از اونجا هم رفتیم خونه دایی بابام ولی من تو راه خوابم بردم و ....

 

وقتی پاشدم توی یه تخت گل گلی خوشگل بودم.دیگه از اون روز بود که خوشی های من پایان ناپذیر شدن!! تصور کنین یه حیاط با یه عالم گل و مرغ و خروس و توپ و .....

 با یه عالم بچه ها !دیگه از خوشی نمی دونستم چیکار کنم.

گاهی هم جای دایی جان بابا می شستم و مطالعه می کردم


تازه این فقط اینجابود. اونطرف خونه مامان عصی و بابا جون هم عالی بود . دوتا عموهای عزیزم که بودن هیچ ، عمه سی سی و پسرعمه هام هم بودن و ما کلی باهم بازی کردیم و کیف کردیم. تازه هرجا می رفتم هم بهم جایزه می دادن . جایزه های کاغذی که از لای قرآن بهم می دادن رو مامان و بابا سریع کش می رفتن ولی خوشبختانه موفق نشدن بقیه رو بپیچونن!

 

یه روز هم با دوستای بابام رفتیم کافی شاپ و یه آیدا هم اومده بود که کوچولو بود و خوسگل و من خیلی ازش خجالت کشیدم!

هتل هما هم رفتم و یه کم بازی کردم

تنها بدیش این بود که همش دلم برای فوفو و آیدا و سی سی سش خیلی تنگ می شد و هروقت کسی باهام بازی نمی کرد بهانه اونا رو می گرفتم.

خلاصه بعد از سه روز خوشی و بازی برگشتیم تهران و دیدیم ای بابا ، مامان فوفو و باباسی سی سش که نرفتن !!! اومدن فرودگاه دنبال من. البته مامان و بابا می دونستن ولی به من نگفته بودن که سورپریز شم!

تا اینجا رو داشته باشین تا پست بعد هفته دوم تعطیلات رو تعریف کنم.....