مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker بازم بعد از مدتها! - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
بازم بعد از مدتها!

مامان همش چند دقیقه بهم وقت داده. از پشت میز مدیر عامل محترم (بابابزرگم!) با اینترنت هندلی دزدی تند تند بنویسم. بی‌خیال سفر شمال عید که دیگه داره تابستون می‌شه. عکس هم اینجا نداریم....بنابراین:

کلی حرف زدنم راه افتاده اونقدر مامانم به این سینا و آرش حسودی کرد که مجبور شدم روزه سکوت رو بشکنم و یه چیزایی بگم! کلیش اینگلیسی کلیش هم فارسی. اسمای دوستای مامان و بابا رو کلی یاد گرفتم(‌از بس با من بازی می‌کنن و دوستم دارن تو رودر وایستی اول اسم اینا رو یاد گرفتم...) مرمر علی سحر منصور و عموهام احسان و حسام . سی سی شه و فوفو و آیدا و عمه و باباجون و عصی و سپهر و پارسا(‌ با فامیلامون رودر وایسی نداریم خب!)و نیکا( دوست آیدا که نی نی (عروسک مورد علاقم) رو برام خریده!)سینا و شایا و رادین و آرش . دیگه : صندلی و صابون و آسانسور و سیب و خرس و کلی میوه و حیوون دیگه. اینگلیسی ها هم تی شرت و تراوزرز و سی ساو و ( خب مادر من یه شیفت و آلت بزن قال قضیه رو بکن دیگه... شور تنبلی رو درآورده‌ها!) برد و داگ و پیگ و .... کلی حیوون و میوه انگلیسی دیگه(‌با تشکر از لویی هاپوی آموزش زبان انگلیسی در بی بی تی وی . ( گیر داده انگلیسیش نکنه حالا) .

 کماکان با بزرگترها زود رفیق می‌شم و خیلی با بچه‌ها جور نیستم . آخه همه بچه‌ها ساعت خواب و بیداریشون با من فرق می‌کنه . صبح که من پا می‌شم و سرحالم بقیه همه خوابن وقتی من خوابم می‌گیره همه دوستام تازه بیدار شدن. دوباره من می‌خوابم و پا می‌شم می‌بینم همه تازه خوابیدن. همش تقصیر مامانمه که به‌خاطر سر کار رفتن من رو ۶ صبح بیدار می‌کنه. تو این مدت چند بار دوستام رو دیدم مثلاً تو جام جم که عکساش تو وبلاگ آرش جون هست و راستی مرسی آرتا من عاشق می‌می‌نی‌هستم! یا جمعه که با رادین و سینا و شایا و تارا و یه رادین خیلی کوچولو رفتیم پارک قیطریه. توی پارک خیلی بهم خوش گذشت . کلی توپ بازی کردیم و گل بو کردیم و گل تو دماغ تارا کردم !!! یه روز هم که اوستا اومده بود ایران با رادین و اوستا رفتیم جام جم بازم. خلاصه که کلی تفریحات کردیم این مدت.

 تولد عمو احسان هم بود و کلی مهمون اومدن خونه ما . توی این مهمونا یه دختر کوچولو بود که ۳ سالش بود و یه لباس دکلته خوشگل پوشیده بود و من که عاشقش شده بودم . همش دنبالش راه می‌افتادم و نازش می‌کردم! یه روز هم تولد خاله مریم مامان تارا بود . اونجا هم خوش گذشت و با اینکه تولد خاله مریم بود من و تارا به‌هم کادو دادیم بعد تارا یه مقداری کادوی من رو خورد!!!! من که نمی‌دونم چه‌جوری می‌شه پازل چوبی رو خورد ولی تارا تونست! من تارا رو خیلی دوست دارم آخه از من کوچولو تره و توپ رو ازم نمی‌گیره!!!! می‌تونم گل رو بکنم تو حلق و دماغش و لپش رو بکشم! مامانش هم خیلی مهربونه و به من اجازه می‌ده این کارا رو بکنم! خلاصه کلی هم تو تولد رقصیدم و با خاله آزاده دوست شدم. تازه از همه مهمتر تولد مامان هم بود. منم براش یه نقاشی کشیدم و یه سشوار خریدم( از پول بابام!)

دیگه ... اونقدر باید تند تند بگم همه کارام یادم رفته ! آهان یاد گرفتم محبت می‌کنم. بوس حسابی می‌کنم . توی پارک بلوار شهرزاد دختری با کفشهای کتانی می‌شم.( یعنی تمام دور زمین بازی رو روی جدول راه می‌رم!) کلی نقاشی می‌کشم و سازهای مختلف می‌زنم !!!! شعر هم یاد گرفتم که ته قافیه هاشون رو بخونم! اینجوریه:

مامان: پیشی پیشی ملو

من: سم

مامان: می‌خوام تورو ببو

من: سم

مامان: مامانم نمی‌

من: ذاره

مامان: خدایا این چه

من: کاره

دوتا شعر دیگه هم بلدم که به علت ذیق وقت بعدن می‌گم.

دیگه فعلاً همین تا بعد بیام.