مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker مازیار خوش گذرون! - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
مازیار خوش گذرون!

سلاااااام.

این ای دی اس ال شرکت وصل شده. الان مشکل سرعت نداریم ولی مشکل کامپیوتر کماکان پابرجاست.

من خیلی بزرگ‌تر شدم. ۱۵ تا دندون دارم . هر روز هم کلی حرف جدید می‌زنم. از دای ساسا (همون دایناسور)‌بگیر تا کیف و سایا(شایا) سینا و تایا (تارا) که دوستام باشن.  شعر جدیدم یاد گرفتم که نازه و درازه و کاهو و آهوش رو من می‌گم . می‌تونین حدس بزنین چه شعریه نه؟

دیروز و پریروز خیلی بهم خوش گذشت. پنجشنبه با شایا رفتیم سرزمین عجایب . اولش که من خواب بودم بعدم که بابام به زور من رو بیدار کرد یه کم اعصابم خورد بود و نمی‌تونستم لذت ببرم ولی بعد رفتیم یه جا نشستیم هله هوله خوردیم و من حالم خوب شد و خلاصه با شایا رفتیم شوار یه ماشین خیلی خوشگل شدیم و خیلی بهمون خوش  گذشت و باهم بازی کردیم. بعدش که شایا رفته بود من اصلاً حاضر نبودم بدون اون توی ماشینه بشینم و همش صداش می‌کردم ولی مثکه شایا خوابش گرفته بود و رفته بود. عمو مزدک و خاله نگار هم اومدن اونجا و بعدش با اونا و خاله مرمر و عم علی رفتیم نادر. اونجا هم خیلی خوش گذشت . کلی خاله مرمر و عمو علی با من بازی کردن و خاله مرمر ده بار اسباب بازی‌های بادی من رو عوش کرد و هی به آقا گفت حالا دایناسور حالا قورباغه حالا.... منم که کلی کیف کردم.  آخر سر هم یه دایساسا خریدم و رفتیم خونه.

جمعه هم که عالی بود. اول صبح با تارا و مامان و باباش رفتیم دار آباد که خیلی خوب بود. کلی حیوون دیدیم و کلی تو چمن‌ها بازی کردیم و بابا مامانامون ازمون عکس گرفتن. من به تارا یه گل دادم که روزمون یه کم رمانتیک شه ولی تارا گل رو خورد!!!! تازه توپ من رو هم می‌خواست بخوره ولی نتونست! منم خیلی سعی کردم سرش کلاه بذارم (‌نه که گولش بزنم. کلاهه خودم رو بذارم سر تارا!) ولی موفق نشدم همش چپه می‌شد یا می‌افتاد.

عصرش با مامان رفتیم جشن بزرگ لگو که من کراندو ببرم ولی نبردم! اونجا هم اولش خیلی شلوغ بود و کلافه شدم ولی بعدش شروع شد به خوش گذشتن. آبمیوه خوردم و نقاشی کشیدم و با بچه ها نانای کردیم و دست دسی کردیم و تازه دوتا دوست مامان رو دیدیم که یکیشون یه پسر داشت که اسمش سامیار بود. اون من رو یادش بود ولی من هرچی فکر کردم یادم نیومد. لابد تو خونشون خواب بودم! بعدنش هم بابا هم اومد و با اون هم کلی بازی کردیم.

منم فکر کردم که دیگه جمعه شبه و برنامه‌ها تموم شده که یهو دیدم بدو بدو رفتیم خونه و دوباره لباس  پوشیدیم و داریم می‌ریم بیرون. حالا بگین کجا خونه دوستم شایا. تازه سینا هم بود. خلاصه که در کمال تعجب بزرگترها ما سه تا نشستیم مثل بچه‌های آدم باهم بازی کردیم و کلی خوش گذروندیم و عمو نادر با ما بازی کرد و کلی هم ازمون تعریف کرد که ما بچه‌های خوب و مودبی هستیم!  

خلاصه که خیلی خوش گذشت.

یه دکتر جدید هم رفتم که دکتر رادینه. بهم گفت که وزنم کمه و باید همش سیب‌زمینی سرخ کرده بخورم و همه غذاهام رو توی کره تفت بدن!!!! مامان که از اون روز داره از حسودی به من می‌ترکه! ولی کلاً قدم ۸۴ سانت و وزنم ۱۱:۴۰۰ بود.

اینجا عکس ندارم. این عکس رو از وبلاگ بابام می‌ذارم تا مامان یه فکری به حال این مسئله هم بکنه .

 

 فعلاً بای بای