مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker شیطنتهای مازیار آغاز می‌شود! - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
شیطنتهای مازیار آغاز می‌شود!

هی گفتن مازیار بچه آرومیه . هی این خاله مهرک گفت شناگر خوبیه آب ندیده. منم برای اینکه خیلی خاله مهرک رو دوست دارم سعی کردم از این به بعد شروع به شیطنت کنم. قضیه پیانو رو که یادتونه؟ این دفعه نوبت پل زدن شده بود تازگی‌ها بین مبل و میز یا صندلی و میز پل می‌زنم. دستام رو می‌ذارم روی مبل یا صندلی ، بعد پاهام رو یکی یکی بلند می‌کنم می‌ذارم روی میز ولی همش دارم از وسط نصف می‌شم و بهم فشار می‌یاد. عقب رفتن رو هم همش تمرین می‌کنم و احساس می‌کنم خیلی کار باحالیه که عقب عقب راه برم! کلی از کار خودم خندم می‌گیره.

این مامان من هنوز باورش نمی‌شه که من به زبان انگلیسی مسلط شدم. چند روز پیش رفتم بهش  گفتم :  Hammer مامان فکر کرد من می‌گم همه گفت: همه چی پسرم؟ من گفتم : مامان Hammer باز مامانم نفهمید گفت : آره مامان برو با همه اسباب بازیهات بازیس کن. منم بی‌خیال شدم و راه افتادم مامانم هم بعد از چند لحظه دنبالم راه افتاد که ببینه من چی‌کار می‌کنم که یهو دید من چکٌش رو گرفتم دستم و بردم بالا و می‌خوام محکم بکوبمش روی میز دوطبقه شیشه‌ای خونمون که مثل لویی توی بی‌بی‌تی‌وی میز رو تعمیر کنم. ولی نمی‌دونم چرا مامان به جای اینکه تشکر کنه یا بیاد کمک کنه خودش رو پرت کرد زیر چکش من و به زور از من گرفتش! البته می‌دونم که چکٌش مال بابا بود ولی وقتی نیست که من ازش اجازه بگیرم مجبورم ، میفهمید مجبورم بی‌اجازه ور دارم و میز رو تعمیر کنم!

یه خاطره هم از عمو حسام بگم. من معمولاً وقتی می‌شمرم از انگشت کوچیکه می‌شمرم بنابراین عدد ۴ به انگشت اشاره می‌رسه. یه روز داشتم با عمو حسام بازی می‌کردم که انگشت اشارم بین دوتا مهره اسباب بازیم گیر کرد. منم به عمو احسان گفتم : four درد!

تازگی هروقت در خونمون رو می‌زنن من باید بفهمم کیه فوری از مامانم می‌پرسم: در کی؟ حتی اگر مشغول شیر خوردن باشم شیشه رو از دهنم در میارم که بپرسم کی بود!

کلی هم توی فوتبال قوی شدم. دیروز مامان داشت بازی چین و مالزی رو از توی رادیوی ماشیش گوش می‌کرد.( همه مامان دارن ما هم مامان داریم تو رو خدا!) توی بازی گوینده‌خیلی با آرامش گفت : و تیم چین اولین توپ رو توی دروازه مالزی جا می‌ده. منم بلند و با ذوق دست زدم و گفتم‌: گل گل! البته فکر نکنیم من طرفدار تیم چین بودم ها! نه ! همین جوری!!!

تو این مدت یه روز اوستا اومد خونه ما و کلی باهم دوست شدیم و بازی کردیم. یه روز هم با کلی از دوستام و مامان باباهاشون رفتیم پارک قیطریه آب بازی. یه قرار وبلاگی هم ۲۴ تیر داریم که توی جام جم قراراه باشه . توضیحات رو توی وبلاگ رادین یا آرش بخونین.

من روی پشت یک شیر. هی به این عمو احسان گفتم شیره هم تو عکس بیافته ها!

من در حال تلویزیون دیدن صبح قبل از خونه مامانی و بابایی و آیدا:

من توی پارک قیطریه:

دیگه باید بریم به کارامون برسیم. فعلاً خدافظ