مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker خاطرات تولد. - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
خاطرات تولد.

از تولدم یه هفته گذشته و من هنور ننوشتم. اونقدر ننوشتم که دیشب دوباره برام به نیم‌چه تولدی گرفته شد.

خلاصش اینکه فکر نکنین هفته پیش برای من یه تولد گنده ۴۰ نفره گرفتن‌ها. ما رو گذاشتن سر کار. هی گفتن مازیار تولدته مازیار کی‌رو دوست داری دعوت کنی و .... ما پنجشنبه‌ای دیدیم هرکی اومد دوست دانشگاه و دبیرستان بابامونه! همون خاله مهرک و عمو امیر هم اگر اومدن مال این‌بود که با بابام خیلی دوست شده بودن. حالا من شانس آوردم که مامان بابای چند تا از دوستام همکلاسی‌های بابام بودن و ما به داشتن حداقل دوستا در اطرافمون رسیدیم. مامان تارا مامان سینا و مامان و بابای سامیار و مامان و بابای شایا همگی همکلاسی‌های دانشگاه بابام بودن!!! به هر حال از من به شما جنین ها نصیحت اصلاً نزدیک تولد مامان یا باباتون بیرون نیاین که همیشه سر تولدتون کلاه سرتون میره!

اول از همه بگم کسایی که از تولد من قرار بود عکس بگیرن ، عمو مزدک و عمو منوچهر، هردو بختشون از عکاسی تولد ما گفت و رفتن خارج . اینه که ما فعلاً‌ عکسی نداریم!!! ( خاله مهرک شما عکس دارین برای ما بفرستین لطفاً؟)

به هر حال به ما که بدی نگذشت اصولاً من چون ذات بزرگ و روح بزرگی دارم با بزرگترها بیشتر دوستم!‌ منتها مشکل اصلی من طبق معمول اینه که ساعت خوابم با بقیه آدمایی که مهمونی میرن نمی‌خونه. اینه که اولش خیلی خوب بود و خوشحال بودم و بازی کردم و با عموها و خاله‌ها و دوستام کیف کردم ولی دیگه خسته شدم سر کیک هم کلی شمع فوت کردم و با فشفشه‌ها کیف کردم و بعد دیگه خسته شدم و خوابم گرفت و بعد از اینکه کادوهام رو باز کردم و از شدت زیادی و ذوقو هول شدن از اینکه نمی‌دونستم با کدومشون بازی کنم خستگیم دوچندان شد و اینجوری بود که بعد از کادوهام با مامانی و بابایی رفتم خونه اونا!!!! و جشن تولدم خودم رو ترک کردم ! در حالی که شنیدم بقیه خیلی بعد از من موندن و با هم بازی کردن و من کلی حسودیم شده!

اول از کیکم بگم که خیلی خوشگل بود. دوطبقه بود که طبقه کوچیکش مال من بود و طبقه بزرگش مال بابا( اینجا هم سرم کلاه رفت) و پر بود از ستاره و چیزای رنگی رنگی عکسش تو وبلاگ رادین هست صبر کنین بدزدم بیارم.....

توی این عکس البته سامیار و شایا نیستن!‌ وقتی عکسام رو از اقصی نقاط گیتی جمع کردم عکس اونا رو هم می‌ذارم. خلاصه این کیکم بود و من خیلی ازش خخوشم اومده بود و فردای تولدم هم کلی خوردمش. این که همه ما بچه‌ها فرداش قسمتهایی از لباسمون سبز و زرد بود هم دلیلش واضحه نه؟

قسمت خیلی هیجان انگیز ماجرا کادوها بود که هنوزم که هنوزه هر از گاهی یه جعبه جدید نمایان می‌شه و من یادم می‌افته که اون شب دیده‌بودمش .یکی از بهتریناش یه لب تاپه که عمو احسان و عمو حسام برام خریدن . تنها عیبش اینه که عکسای من و فیلم تولد عمو احسان که تو لب اپ باباهست این تو نیست!!! انواع و اقسام لگو از همه باحال تر یه باغ وحش گنده که به همراه یه کتاب الکترونیک تقریباً تو مایه‌های اونی که عمو سانسور تو وبلاگش عکسش رو گذاشته ولی رنگی‌تر و هیجان انگیزترش که هدیه مامانی و بابایی بود. لگو عمو امیر( نه اونکه بابای رادینه‌ها!) که مال شهر سازیه و عمو علی که قطار داره هم عشقم رو برانگیختن حسابی. بعدش ماشینهای مسابقه کنترلی نوید و نیما و خاله همی و ماشین کنترلی که رادین برام آورد و تریلی ۱۸ چرخ آبی خوشگل که عمو سانسور و خاله سحر آوردن هم خیلی دوست دارم. یه چیز باحال که گرفتم هم یه میز تحریر و صندلی بود که شایا اورد و یه جامیز گنده داره که تمام وسایل نجاری که سینا آورد رو من می‌چپونم توش و دائم دریلش رو در می‌ارم و تمام دیوار هارو سعی می‌کنم که سوراخ کنم!!!! یه چیزی هم عمو نادر و خاله شکیبا برام آوردن که قبلاً اعلام کیفم رو تو تولد سینا کرده بودم و هر روز باهاش نقاشی می‌کشم. دیگه یه ه..اپیما با وسایلش بود که عمو پارسا آورد که هنوز از اون‌شب ناپدیده و کی پیدا شه باید از مامانم بپرسید. یه شلوار خوشگل که تارا برام آورد، ولی فعلآً برام بزرگه. تازه اون شلوار جینی که تارا از اینگلیس برام آورد داره اندازم می‌شه! دیگه یه دست کت و شلوار و پیراهن بود که عمه جون مامانی برام فرستاده بودن. یه کتاب که روش پیانویی داره که می‌زنه و با توجه به علاقه وافر من به موسیقی کتاب محبوبم شده. یه ادکلن که شبیه خرسه و یه عروسک شبیه خودشم کنارشه و من رو هر روز خوشبو می‌کنه و هر وقت لباس عوش می‌کنم می‌گم : حالا اکلن ، حالا اکلن، که عمو مزدک و خاله نگار برام خریدن. سامیار هم یه مگا بلاکس برام خریده که شبیه فرقون سووارش می‌شم و زیرش چرخ داره و هی می‌گم ماشین ماشین بیب بیب! یه آقای اسب سوار تولو که خاله مرمر و عمو علی خریدن و هی من باید بگم اسب اسب اسبو دنبالم بکشمش. خاله آیدا هم یه کادوی باحالی برام آورد . عکس خودم و همه کسایی که دوست داشتم رو برام روی فوم پرینت کرده و من می‌تونم هی نگاشون کنم. آخه من عکس دیدن رو خیلی دوست دارم. آخر همه هم کادوی مامان و بابا که یه موتور چارچرخس که گاز داره و پام رو رو گازش فشار می‌دم جلو یا عقب می‌ره! هنوز خیلی طاقت نمی‌آرم روش بشینم و کنترلش کنم . اگر خاله سحر و عمو منصور مارو ببرن پارک چیتگر که توی پیستش من موتور سواری کنم اوضاعم خیلی بهتر می‌شه.

فردای تولدم که از خواب پاشدم همش می‌گفتم همه اومدن تولد مازیار . همه بودن. بعدم یه عالمه برای خودم تولد مبارک خوندم چون تولد واقعیم جمعه بود.

اعداد رو یاد گرفتم تا بیست تقریباً بشمرم.فارسی و انگلیسی. فقط به فیفتین می‌گم فایوتین! واقعاً منطقی‌تر نیست؟؟؟  به هفده هم می‌گم هفت ده!

یه اتفاقی افتاد که مامانم خیلی خندید ولی من غمگین بودم حالا برای قضاوت تعریف می‌کنم. داشتیم می‌رفتیم خونه مامانی صبح ولی چون مسیر همیشگی شلوغ بود مامان از یه جای دیگه رفت. منم که مسیرها رو بلدم شروع کردم به بغض و گریه که بریم خونه مامانی بابایی و آیدا و کلی نق زدم مامانم هم گفت مازیار جون غصه نخور می‌ریم خونه مامانی ولی از یه مسیر دیگه بریم و خلاصه من باور نکردم تا رسیدیم توی مسیر همیشگی. فردای اون روز دوباره ترافیک بود و مامان از همون مسیر رفت . منم بغض کردم و با خودم گفتم: غوصه نخورم می‌ریم خونه مامانی غوصه نخورم!!!

چون خیلی طولانی شد حرفای بامزه جدیدم رو در پست بعدی می‌گم. خدافظ