مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker مازیار بیمار - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
مازیار بیمار

اندر مکالمات آبریزش‌بینیانه:

     ۱- من: ماماااااااان دماغ دارم خیلی زیاد خیلی زیاد دفتر شعر من کجاس؟؟؟؟؟!!!!(‌آهنگ کامران و هومن رو که شنیدین؟)

     ۲- من و مامان در اتاق مشغول لگو بازی!

      من: مامان دماغ دارم.

      مامان:‌برو از تو سالن دستمال بردار دماغت رو بگیر.

     من(‌چند لحظه بعد و مشغول بازی): مامان دماغمبگیر رو تو بیار!

باشدها و نباشدها

     من : شاید بابایی خونه نباشه.

     مامان : آره مامان شاید نباشه شاید رفته باشه شرکت.

     من: شایدم بابایی به‌باشه!!!

اصولاً خیلی منتظر کلمات قصار من نباشید که مثل مامانم ضایع می‌شید. مامان همیشه خیلی خوشش می‌اومد که بچه‌ها اشتباه حرف می‌زنن و جمله‌های اشتباهی یه جالب می‌گن. ولی من از لجش همه‌چی رو سعی می‌کنم کاملاً درست بگم! حتی تمام قیود و ضمایر و شناسه افعال رو!!! خب هرچی باشه من از بدو تولید نویسندگی می‌کردم. بایدم اینجوری باشه دیگه!

یه روز عصر من و مامان رفتیم خونه رادین اینا. خونه رادین اینا خیلی به خونه ما نزدیکه . ولی من اولش روم نمی‌شد برم خونشون و نگران بودم این بود که بامبول در می‌آوردم!

مامان : مازیار بیا پیاده بریم

من : نه پیاده نریم آخه من خسته می شم!

مامان : خب با ماشین بریم .

من : نه آخه ماشین سرده من سرما می‌خورم!

خلاصه با وعده برف بازی توی راه ما راه افتادیم به سمت خونه رادین اینا و اونجا نازنین فاطمه هم بود و خلاصه کلی با هم کش مکش و بازی کردیم . البته در یک مرحله اون دوتا بادکنک ها رو می‌ترکوندن و من خیلی غصه می‌خوردم ولی بقیش روی هم رفته خوب بود. 

بعد که نازنین فاطمه رفت و باباها مون اومدن هم ما یه کم همه باهم بازی کردیم و کلی حال کردیم . ولی مجبور بودیم زود بریم خونه. چون عمو حسام می‌اومد. البته بعد از اونشب سه‌تامون سرما خوردیم. البته سه جور سرما خوردگی یه مختلف!!!

بعدش هم رفتیم مشهد. سه روز اول که من خیلی حالم بد بود و همش بد اخلاقی کردم. هرکس هم می‌خواست ببینه حال من  چطوره داد می‌زدم که من رو نبین ، من رو نبین!!! یه شب هم با آیدا کوچولو رفتیم شام بیرون که من همش اشک ریختم و ناله کردم چون حالم خیلی بد بود ولی یه عکس از دفعه پیش که آیدا کوچولو اومده بود تهران می‌ذارم:

اما روز جمعه که می خواستیم برگردیم تهران هوا برفی شد و پروازمون کنسل شد و تولد سامیار جون رو از دست دادیم! ولی وفتی برگشتیم خونه مامان عصی و باباجون من خیلی بهتر شده بودم و اخلاقم هم خیلی بهتر شده بود! خدا رحم کرد که ما یک ونیم روز بیشتر موندیم وگرنه همه کسایی که تو مشهد دارم فکر می‌کردن که من خیلی بد اخلاقم و بجز جیغ و غر هیچ کاری بلد نیستم! خلاصه یه کمی با پسر عمه‌ها و عمه و مامان عصی و باباجون بازی کردیم. بالاخره قرار شد که شنبه شب برگردیم . مامان گفت که می‌خوایم بریم تهران خونه خودمون. ولی من که دلم برای مامانی و بابایی و آیدا تنگ شده بود ، دنبال راهی برای رفتن به خونه اونا بودم!

من: بریم خونه مامانی.خونه خودمون خیلی سرده.

مامان : نه پسرم گرمه . می‌خوابیم بعد صبح می‌ریم خونه مامانی اینا.

من : خونمون خطرناکه. نریم خونه. بریم خونه مامانی اینا و بابایی اینا و آیدا اینا!

خلاصه اونقدر پروازمون تأخیر داشت که من بالاخره نفهمیدم خونه کی رفتیم!!!

اینم عکساش:

من روزهای اول یا این شکلی بودم

یا این شکلی

من همراه علت کنسلی

اینم روز آخر با پسر عمه ها!

اصلاً توجه کردین من موهام رو کوتاه کردم؟؟؟؟

فعلاً اینا رو داشته باشین تا بعد