مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
 

سال کهنه مبارک! خوب اونقدر ازش گذشته که دیگه نمی‌شه بهش گفت سال نو! اینم از تنبلی مامان ما...

جوانی کجایی که یادت بخیر

۱-بابا: مازیار اینجار و ببین. این دانشگاه منه. مامان هم ایننجا قبلاً دانشگاه می‌رفته.

من: منم بودم!!!

۲-بابا در درکه: مازیار جون این خونه رو ببین من وقتی جوون بودم با مامان عروسی نکرده بودم اینجا زندگی می‌کردم.

من: منم وقتی کوچولو بودم خونه مامانی زندگی می‌کردم!

۳- من نشسته و سه اسباب بازی جقجغه ، حلقه هوش و متاب کیتی رو جلوم چیدم: من وقتی نی‌نی بودم با این بازی می‌کردم(اشاره به جقجغه) وقتی کوچولو بودم با این بازی می‌کردم(اشاره به حلقه هوش) وقتی جوون بودم این رو می‌خوندم(‌اشاره به کتاب)!!!!!

مامان بی‌ادب

خونه خاله همی مامان برام کیوی و سیب خورد کرده و جلوم گذاشته و من بهشون دست هم نزدم.

مامان: مازیار جون میوه‌هات رو بخور دیگه...

من: آخه با دست مامان؟؟؟؟؟؟

چرا کسی حرف من رو باور نمی‌کنه؟

من: مامانی طالبی بده.

مامانی: آخه الان می‌خوری؟

من: جیددی می‌گم!!!

من رو ببرین دریا

من (رو به بابا): تو و مامان که خواب بودین من سطل وبیل ورداشتم رفتم شن بازی کنار دریا که کیف کنم!

شبه خاطرات

مامانی اینا تمام عید و دو هفته بعدش رو نبودن.این بود که ما یه مراسم سفره هفت سین رو شب قبل از عید برگزار کردیم.

ما عید یه دو هفته‌ای کلاً کیف کردیم. اول که ۴ روز مشهد با پسر عمه‌ها و عمه و عموها و پدربزرگ و مادر بزرگ و پسر داییها و دختردائیهای بابا و بچه‌هاشون و دوستای بابا و .... خلاصه که کیف کامل بود.

بعدم رفتیم شمال و تا آخر تعطیلات اونجا بودیم و من تا تونستم شن بازی و کایت پرانی و ... کردم. البته دو سه روز اول خیلی سرحال نبودم ولی بعدش حسابی حالم خوب شد.

من و آیدا کوچولو

تازگیا دخترا خیلی به پسرا رو می‌دن ها!

من در ویلای عمو ادریس یحیا

من در ویلای مردم!

و مهمترین برنامه سال ۸۷ تولد عمو احسان مثل پارسال توی خونه ما برگزار شد و من باز فیلمهای جدیدی دارم که یک سال تمام نگاهشون کنم!

من شب تولد

دیگه خیلی شد بعداً بازم میام. خدافظ