مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
 

مازیار می نی مال

توی حمام با رنگ زرد و قرمز یه خط پهت کشیدم با سه تا دایره بالاش و سه تا دایره پایینش. کاملاً قرینه!

مامان: مازیار این چیه کشیدی؟

من: شکافه!

مامان(با خنده): هه هه ، شکافه دیگه چیه؟

من(با نگاه عاقل اندر ...): دوست زرافه!!!

دوست داشتنیها

من: بابا، مامان دوست داشتنی یه. بابا هم دوست داشتنی یه. من هم دوست داشتنی ام!

افعال متواتر

صدای زنگ در: دینگ دینگ

مامان به سمت آیفون می رود صحبت می کند و برمی گرد.

من: مامان کی بوده بود؟؟؟

تهییج جوجه ها!

من:جوجه جون، ببین چقدر بزرگ شدی قوی شدی حالا دیگه باید بپری!

مادر ، بازی ، خانواده

مامان (در حال نگاه کردن به خانم هیلاری کلینتون): مازیار بدوبرو یه کم بازی کن.

من: تو برو یه کم بازی کن من می خوام تلززیون ببینم!!!

چی چی تراش؟

من (در حال نقاشی کشیدن در خانه مامانی): مامانی یه ریش تراش بده.

مامانی با تعجب: باشه

مامانی مدتها در وسایل بابایی به دنبال یک ریش تراش کند شده و غیر خطرناک و در عین حال غیر قابل استفاده می گردد. بالاخره جوینده یابنده است.

مامانی: بیا مازیار جون اینم ریش تراش

من: اینو نمی خوام!!! (مدادم را بهش نشون می دم) اینم نوک نداره ریش تراشش کن.

تا ما رو نکشین ول نمی کنین ها

هفته گذشته جمعه با دوستام : شایا ، رایان ، رادین و سامیار رفتیم باغ وحش پارک ارم. خیلی خوش گذشت جای همگی خالی. کلی حیون دیدیم و سوار کاری کردیم(عکس در فتوبلاگم هست) و خاک بازی کردیم. البته بعدش چون باباو مامانامون حوصلشون سر رفته بود بردیمشون قسمت بازی و اونا کلی تاب سواری کردن. خلاصه که کلی خوش گذشت.

از اونجا رفتیم باغ عمو نادر اینا. سینا و شایا هم بودن. یه خاله آیدا هم بود که خاله آیدای من نبود ولی خیلی خاله آیدای خوبی بود چون برای ما سه تا اسپایدر من آورد! ما هم سه تایی با اسپایدر من هامون توی استخر با عمق آب چهار سانت و قطر یک ونیم متر کلی شنا کردیم! بعد هم رفتیم لب رودخونه خاک بازی مفصل کردیم. بعدم سنگ بازی و بعدم همگی ولو شدیم و بابا برامون قصه پلنگ صورتی گفت و ... خلاصه که خیلی خوش گذشت.

روز شنبه به مناسبت ایران اومدن اوستا ، من و رادین و اوستا و تارا و البرز(البته البرز دیر اومد اصلاً هم پایه بازی نبود!) رفتیم خانه هنرمندان و اونجا بستنی خوردیم و خاک بازی کردیم و فوتبال و از درخت بالاروی و ضربه وبه آثار هنری و .... بعدم اوستا رفت خونشون و بقیه ما رفتیم پیتزا پنتری و شام خوردیم. اونجا یه فضای قطار مانند هم داشت که باهم سوار شدیم. شنبه هم خیلی خوش گذشت!

روز یکشنبه توی پارک شریعتی یه قرار وبلاگی بود و کلی بچه هیا وبلاگی اومده بودن و بازهم درخت و خاک و ...... ولی من و مامان زود مجبور شدیم بریم.

خلاصه که چشمتون روز بد نبینه من روز دوشنبه دچار تنگیه نفس بسیار شدید شدم. دکتر گفت که من آلرژی دارم و نباید توی خاک و جای پر درخت برم!!! وگرنه تبدیل به آسم می شه! خلاصه که مامان قول داده من رو یه کم کمتر ببره ددر!

فعلاً که عکس ندارم اینجا اضافه کنم. فردا هم می رم شمال. پس تا بعد!بای بای