مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو بی‌حال - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
جوجو بی‌حال

زندگيم يكنواخت و روزمره شده . بهم مجال نمی‌دن كارهای جديد و جالب كنم . جام كوچيكه. فقط طبق يه برنامه منظم روزی چند بار دست و پا می‌زنم و تكون می‌خورم ، مامانم هم قربون صدقه دست و پا و كلٌم می‌ره. بابام هم كه هر از گاهی يه دستی به سر و گوشم می‌كشه و يه شازده پسری جوجويی چيزی بهم می‌گه. گاهی هم دوستای مامانم و دوستای مامامن‌بزرگم يه كم به لقدام ابراز احساسات می‌كنن. يه تئاتر طولانی هم با مامان و بابا رفتيم هرچی من لقد زدم كه بابا خسته شدم منو ببرين بيرون هيچكس توجهی نكرد. تازگيها مامانم كنتر می‌خوابه و بيشتر كتاب می‌خونه يا فيلم می‌بينه و چون آرومه من راحتتر تكون می‌خورم . يه كتاب می‌خوند كه اسمش راز داوينچی بود بعد هی هيجان زده می‌شد و نمی‌دونم چرا منم هيجانی می‌شدم و بيشتر تكون می‌خوردم يا گولٌه می‌شدم. يه فيلم وودی آلن هم مامان و بابام ديدن كه اونقدر خنديدن من كنجكاو شدم ببينم چی نشون می‌ده ولی هرچی اومدم نزديك شيكم مامان چيزی دستگيرم نشد!

كاغذ ديواريهای اتاقم آماده شده ولی اين بابای غاصبم خيال نداره نوارغزه رو تخليه كنه. هی می‌گه صبر كن كتابخونه حاضر شه . صبر كن ميز تحرير بخرم . صبر كن ....خلاصه همش دبه در می‌اره . تازه داره با جعبه‌های وسايلش شهرك سازی هم می‌كنه . اينهمه جعبه داره تازه ديروز به مامانم می‌گه بازم از اين جعبه‌ها بيار!!!

مامان‌بزرگ برام يه پتوی سرمه‌ای و سه تا پيش‌بند خريده. تازه داره می‌ره خارج كه از اونجا برام لباس مهمونی شيك بياره.

خلاصه كه چيزی برای نوشتن ندارم!!!

خدافظ