مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker هفت روز در دنيا! - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
هفت روز در دنيا!

چهارشنبه ۲ آذر  ۸۴

من دارم سعی می‌کنم که با کله بخورم زمين! نمی‌دونم چرا نمی‌شه! از ساعت ۸:۳۰ديشب تا حالا داره بهم فشار مياد . الان ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهره . دکتر می‌گه کلٌم گير کرده و بايد با مامان برم اتاق عمل .

ساعت ۶:۴۰ دقيقه من اومدم تو دنيا . مامان بيهوش بود و منو نديد ولی همه کسايی که بيرون منتظر من بودن منو ديدن! مامان بزرگام و بابابزرگم (بابای مامان) خاله آيدا عمو احسان و عمو حسام کتی جون و بهرنگ خاله همی خاله صدف و خاله سودابه و از همه مهمتر بابا جونم! همون موقع بابام اعلام کرد که اسم من مازياره . بابام به خاطر اين انتخابش از طرف مامانم ملقب به زن ذليل شده!

وزن من ۳کيلو و نيم و قدم ۴۹ سانته!

مامان که بهوش اومد بهش گفتن که چون کيسه آبش سوراخ شده بوده منو بهش نشون نمی‌دن تا دکتر فردا صبح بياد منو ببينه. ولی مامانم اونقدر التماس کرد تا اجازه دادن منو ببينه . طفلک مامان امروز همش داشته برای ديدن آدمايی که دوست داره التماس می‌کرده چون وقتی هم که تو اتاق درد بود خانم پرستار نمی‌ذاشت بابام يا مامان بزرگ برن يشش ولی مامان اونقدر التماس کرد که اجازه دادان!!!مامانم اين شکلی شده خلاصه وقتی منو آوردن يش مامان من که خيلی گشنم بود با جديت تمام شروع کردم به شير خوردن و انگار نه انگار که روز اوله که به دنيا اومدم با زور فراوان ميک زدم .

مامانم معتقده من زيباترين نوزادی هستم که تا حالا ديده . فکر کنم همه مامانا راجع به نی‌نی‌شون يه همچين فکری می‌کنن. ولی فکر کنم کلاً‌خوشگلم ! چون همه اينو می‌گن . بابام می‌گه وقتی می‌خوان بگن بچه خوشگل نيست می‌گن با نمکه . ولی هيچکس به من نگفته با نمک ! بهم می‌گن خوشگل!!

پنجشنبه ۳ آذر

امروز آقای دکتر منو ديد و گفت من عاليم! بعدم همش پيش مامان بودم تا ساعت ملاقات شد و برای اينکه همه منو نبينن که يه وقت چشم بخورم !!!! من وبردن تو اتق نوزادان . هرکی ميومد می‌تونست من رو از شت شيشه اونجا ببينه . ۴۰ يا ۵۰ نفر اومده بودن ديدن منو مامان يه عالمه هم همه گل و کادو آوردن . قراره فردا منو مامان مرخص شيم. که بريم خونه . ديشب و امشب مامان بزرگ (مامان مامان) يش مامان و من مونده که بهمون کمک کنه. مامانی دوست دارم امروز عمه سعيده هم از مشهد اومد . فردا هم بابا بزرگ می‌رسه ! همه برنامه‌هاشون برای ديدن من بهم خورده . من خيلی عزيزم .

يکشنبه ۶ آذر

امروز تولد بابا جون جونمه . من براش به کمک خاله سارا يه بلوز يقه اسکی خوشگل خريدم! چند شب گذشته من يه کم باعث ايجاد کم خوابی در کل خانواده‌های وابسته شدم . اينه که قيافه همه درب و داغون و خستس! فقط من خيلی خوشگل و سرحالم ...

چهارشنبه ۹ آذر

امروز من يک هفته‌ای می‌شم ديروز رفتم دکتر و آقای دکتر گفت بر خلاف اکثر بچه‌ها که در هفته اول وزن کم می‌کنن من وزن اضافه کردم! آخه من خيلی خوب شير مامانم رو می‌خورم. ديشب و امروز به مناسبت يک هفتگيم حسابی پسر خوبی بودم و گذاشتم همه بخوابن مخصوصاً مامان.

ديشب برام مهمونی شب پاسی گرفته بودن . تو خونه عمه جونهای مامان‌بزرگ تو گوشم اذان گفتن و اسم در گوشی برام گذاشتن که چون بابام خوشش نمی‌آد نمی‌گم چی بود! بعد هم همه فندق بازی کردن .

 تقريباً هرروز بعد از ظهر آدمای مختلفی برای ديدن من ميان خونمون. ديشب ما خونه مامان بزرگ خوابيديم ولی تا ديشب خونه خودمون بوديم و هر شب يکی دو نفر می‌موندن پيشمون. من باعث شدم که مامان بزرک و بابا بزرگ بعد از ۳۰ سال ٬ چند شب دور از هم بخوابن.

و اين بود خاطرات من از يک هفته زندگی در دنيا