مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker رقيب مامان! - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
رقيب مامان!

پنجشنبه روز بزرگی در زندگی من بود . چرا؟ خب من برای اولین بار با شیشه شیر خوردم !!! البته توش همون شیر همیشگی بود... دلیلش هم این بود که مامان و بابا می خواستن برن مهمونی بدون من. ولی مامانم اونقدر به این شیشه شیر من حسودی کرد که مهمونی به بابام زهر شد!!!

 

من کلی بزرگ شدم و خوب نگاه می کنم . موقع شیر خوردن باید به مامانم وصل بشم ،برای همین یا دست مامان  رو می گیرم یا یقشو!!! ولی وقتی هیچکدوم به چنگم نیفتن چونه مامان رو می چسبم! آهنگایی که مرتب شنیدم رو می شناسم و بهشون لبخند می زنم ولی اونا به من لبخند نمی زنن!!! عاشق آینه و حمومم، باور نمی کنین از خاله سحر و عمو منصور بپرسین... آخه اونا اومده بودن خونه ما و خاله سحر منو حموم کرد . عمو منصور هم کلی منو ساکت کرد!!! جمعه هم رفتیم خونه خاله مرمر و عمو علی و من هی بهشون لبخند زدم که گول بخورن و نی نی بیارن . آخه می گن به بعضیا که بالا اسمشون رو گفتم امیدی نیست . منم که بیخودی به کسی نمی خندم...

 

یه خبر خوب اینکه امروز معلوم شد نی نی یه خاله ثمانه و عمو نوید دختره. دیگه مامانم خیالش راحت شد که من مجبور به گی شدن  و اگر شدم خواست قلبی خودم بوده!!!!!!

الان چون دارم جیغ می زنم دیگه نمی تونم بنویسم...

خدافظ