مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker بهاريه - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
بهاريه

عيد شما مبارك

تازه ۲۴ اسفند تولد وبلاگم هم بود . چرا تبريك نگفتين؟؟؟ حالا اشكال نداره . من به فسقلی خودم می‌بخشم

عيد به من تا حالاش كه خيلی خوش گذشته. كلی عيدی گرفتم يه عالمه اسباب بازی و پول و سكه و يه دستبند طلا!

سر سال تحويل لباسای خوشگل پوشيدم و بابا و مامان كلی ازم عكس وفيلم گرفتن. اونقدر شيك شده بودم كه نگو و نپرس! بعد مامان و بابا سهم يه عالمه اسباب بازی عيدی دادن. منم به مامانم يه كيف جين خوشگل و به بابام ۴ تا كتاب عيدی دادم. بعد دايی پيدی و خاله صدف تندی اومدن خونمون و بهم يه جعبه بلوك رنگی دادن . بعد ما تندی رفتيم خونه مامان‌بزرگ و بابابزرگ و خاله آيدا يه اسباب بازی يه تله تابيز بهم داد مامان فرح هم يه صندلی ناهار خوری و كلی اسباب بازی و پستونك بند و مسواك و قاشق چنگال و ... بابا سياوش هم ۲تا پول داد كه خيلی بود!!! من كه حاليم نشد چقدر فقط وقتی خواستم پول ها رو بخورم مامانم ازم گرفتشون از اونجا رفتيم خونه عمه جونهای مامان فرح و اونجا هم همه بهم عيدی دادن خاله همی يه كتاب داد كه خيلی دوسش دارم و صدا می‌ده. عمه جون بزرگه پول دادن و عمه جون كوچيكه سكه. يه عيدی ديگه هم دارم كه قراره خاله آزی بهم بده ولی يادش رفته بود بياره. از اونجا هم رفتيم خونه مامان بزرگ مامان كه بهم يه دستبند داد.قراره اسمم رو روی قسمت پلاكش بنويسم.دوتا عموی مامان هم از خارجا اومده بودن . عمو سعيد از ايتاليا برام چند تا پيشبند و يه لباس خواب آورده . عمو جواد از آمريكا هم برام هيچی نياورده چون يه ماه پيش تو دبی عيديم رو داده بود و فكر نمی‌كرد كه باز بياد ايران! آخه شب اولی كه ما دبی بوديم عمو جواد و زن‌عمو بتی هم بودن و برام يه چمدون لباس و كفش و آلبوم و قاب عكس و كلاه كپ و .... آورده بودن.

فردای عيد ما با عمو مزدك و نگار جون ( خودش می‌گه عمه نگار! من هنوز تصميم نگرفتم) رفتيم شمال اونا هم بهم يه استخر بادی و تيوپ و توپ بادی دادن و يك پازل گنده كه رو زمين پهن می‌شه و من روش ولو می‌شم و خيلی هم دوسش دارم. تو شمال مامان‌بزرگ بابابزرگ و خاله آيدا و نيكا جون و خاله همی و عمو فرهاد و دايی نويد ودايی‌ نيما هم بودن. خلاصه همه همش من و بغل و بوس می‌كردن و دوسم داشتن. منم همه رو دوست داشتم و بهشون می‌خنديدم و از هوای خوب لذت می‌بردم . تازه اشتهام هم تو شمال خيلی زياد شده بود!‌ و كلی تپل شدم! از همه مهمتر اينكه اولين غلت زندگيم رو هم روی همون پازل تو شمال زدم و همه به اين مناسبت جشن گرفتن .

قبل از عيد ۲۴ اسفند من رفتم دكتر و واكسن زدم ولی خيلی پسر خوبی بودم و فقط وقتی واكسن رو زد گريه كردم و بعدش دوباره به دكتر خنديدم! قدم ۶۵ سانت و وزنم هم ۶:۸۰۰ شده. البته قبل از شمال كه چاق شدم!

۲۶ اسفند هم سال پدر بزرگ مامان بود و همه فاميل منو ديدن! خيلی هم همه از من خوششون اومد

امروز هم صبح با مامان اومدم شركتشون بعد بابا اومد دنبالم و منو برد خونه مامان فرح حالا شايد دوباره ظهر كشوندمش خونه . تا ببينيم چی می‌شه!

پنجشنبه هم دارم می‌رم مشهد پيش خانواده بابام...

تا بعد خدافظ و سال خوب و تعطيلات خوبی داشته باشين!‌