مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker يه عالمه خاطره‌جات از تعطيلات! - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
يه عالمه خاطره‌جات از تعطيلات!

من خيلی وقته از مشهد برگشتم‌ها!‌ ولی نه اينكه هر روز بايد برم سركار تو شركت مامان يا بابا اينه كه اصلاً نمی‌رسم وبلاگم رو بنويسم!  قضيه اينه كه من چون دوست ندارم خونه مامان‌بزرگم بمونم هر روز با مامانم ميام سر كار ( يه روزهم با بابام رفتم!) بعدش هم دوباره با مامانم می‌رم خونه مامان‌بزرگ تا عصر . فعلاً كه روال اين‌جوريه ولی‌ چون امروز آقای مديرعامل مامان از من بازديد به عمل آورد ممكنه كه روال از فردا تغيير كنه . مثلاً مامانم اخراج بشه!!!

روز ۹ فروردين ما رفتيم ديدن شايا . اونقدر ناز و گرد و قلنبه بود كه نگو... منم اونجا تمام سعی خودم رو كردم كه از وسايل عوض كردنش كه خيلی هم نو بودن استفاده كنم و تا حدودی هم موفق شدم!‌

روز ۱۰ فروردين ما سوار هواپيما شديم كه بريم مشهد. تو هواپيما به من جايزه دادن ولی اونقدر جايزش زشت و مزخرف بود كه مامان ورداشت گم و گورش كرد كه يه وقت من تو دهنم نكنمش. آخه من همه چی رو می‌كنم تو دهنم!!! وقتی رسيديم كلی تو فرودگاه معطل شديم چون چمدونامون غيب شده بود . منم كه ديدم هوا پسه گرفتم خوابيدم! وقتی بيدار شدم ديدم ای دل غافل ۵ نفر بالای كلٌم وايسادن و دارن قربون صدقم می‌رن . منم ديدم زشته گريه كنم برای همين يه لبخند كج و معوج تحويل دادم . بعد فهميدم كه اونا مامان‌بزرگ و بابا بزرگ و عموهام بودن. تازه بعدش هم عمه سی‌سی و پسر عمه‌هام و باباشون اومدن . از اونجا من رفتم خونه دايی بابا و اونجا هم يه عالمه آدم بودن كه همشون خيلی منو دوست داشتن. منم از اينكه همه منو دوست دارن خيلی خوشحال شدم و به همه خنديدم و خوش اخلاقی كردم. روز ۱۱ فروردين هم عمه سی سی برای سپهر و پارسا(‌پسر عمه‌هام) عقيقه كرده بود. اين بود كه ناهار رفتيم يه رستوران و همه فاميلای بابا اومدن منو ديدن. عصرش هم با دوستای بابا رفتيم كافی‌شاپ ولی من بيشترش رو خواب بودم.شام هم پيش مامان بزرگ و بابا بزرگ بوديم و با عمو حسام كلی بازی كردم .‌ ۱۲ فروردين صبح بابا بادوستای قديميش رفته‌بود مدرسشون منم با خاله ساراو خاله تكتم رفتيم پارك و بعدش هم رفتيم مركز خريد پروما و من كفش و پوشك خريدم. ظهرش هم با خاله سارا و عمو ارشاد رفتيم ناهار شانديز . اونجا خيلی درخت داشت و من كلی كيف كردم و هی واسه خودم حرف زدم! شب هم رفتيم خونه جلوه خانم كه من از همه بيشتر تو مشهد با اون دوست بودم! ۱۳ فروردين هم رفتيم سيزده بدر خونه حميده جون كه حياط داشتن و خيلی خوش گذشت من هم اولين گل زندگيم رو كندم . يه گل بنفشه زرد! از اونجا هم رفتيم خونه عمه سی‌سی و اونجا هم كلی با سپهر و پارسا بازی كردم. بعدم رفتيم هتل هما ولی من از بس از صبح فعاليت كرده بودم خوابم برد و نفهميدم چی شد... شب رو خونه خانم دايی بوديم و صبح با عمه سی سی و پارسا باز رفتيم مهمونی خونه خاله بابا. و ظهر بعد از ناهار دوباره سوار هواپيما شديم و برگشتيم تهران. اين بار كه همون كادو مزخرفارم ندادن.!!! ولی من تو مشهد خيلی كادو گرفتم . مامان‌بزرگ و بابابزرگ بهم يه اسباب بازی جوجه و مامانش دادن . عمو حسام يه دندون گير خوشگل كه يخ می‌كنه بهم داد. عمه سی‌سی هم يه بچه لاك‌پشت و مامانش برام خريده بود. خانم دايی بابا بهم يه سكه دادن كه طبق معمول مامانم  هپلی هپوش كرده! دوتا لباس هم از حميده جون گرفتم و يه لباس از از جلوه جون. خاله ثمانه و عمو نويد بهم يه لگو دادن . خاله سارا و عمو ارشاد يه گردن بند دانلد داك دادن . خاله‌بزرگه بابا بهم پول داد و خاله ديگه بابا بهم يه گردن بند گاد!!!‌داد. سپهر و پارسا هم از يزد برام يه بشقاب خيلی خوشگل آورده بودن. خلاصه كه يه چمدون كادو جمع كردم.

از وقتی برگشتيم هم كلی كادو گرفتم . عمو احسان بهم يه قاب عكس داده كه رنگ وسايل اتاقمه. خاله مرمر و عمو علی برام يه جوجه خوش بوی آب بازی و يه چرخ وفلك دلقك دار خريدن. خالاه سحر و عمو منصورهم برام يه شير خيلی خوشگل خريدن كه من از كيسه نايلونش هم خيلی خوشم اومد چه برسه به خودش!‌

ديگه خسته شدم از بس حرف زدم . فقط اينم بگم كه شروع كردم به حريره بادم خوردن . و اصولاً هم خوردن با قاشق و ليوان رو خيلی به شيشه شير ترجيح می‌دم! خب آخه من ديگه برای خودم مردی شدم و به قول خاله آزی كسی كه سر كار می‌ره كه نمی‌تونه با شيشه شير بخوره!‌ضايس!

همين خدافظ!