مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker از روزگار رفته حكايت - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
از روزگار رفته حكايت

سلام

متأسفانه شركت مامانم اينا اسباب كشي كرده به يه جاي جديد و اين جاي جديد هنوز اينترنت نداره و مامانم و من نمي‌تونيم وبلاگ بنويسيم!!! گيري كرديما! اون موقع كه كامپيوتر بابام رو از اتاقم( اتاقش؟؟؟) بيرون كردم فكر نمي‌كردم اينهمه به بيچارگي بيافتم!

من ۹ ماهه شدم. هنوز دكتر نرفتم كه قد و وزن جديدم رو بنويسم. ولي يك عالمه كاراي جديد و باحال مي‌كنم . اتل متل توتوله ياد گرفتم ولي چند تا روي يه پام مي‌زنم بعد چند تا روي اونيكي پام. لي‌لي حوضك بلدم ولي يهو همه انگشتاي كسي رو كه دارم براش بازي مي‌كنم مي‌بندم كه بيچاره خيلي وقتش تلف نشه!

ماما- بابا- ددر- آبه- آيدا- به‌به-عمه ( خاله سارا اين كامپيوترتون ويرگول نداره؟) رو مي‌گم به علاوه يه عالمه حرف رمز كه هنوز جان مش وقت نكرده دي‌كدش كنه كه بقيه بفهمن مثل ديش (البته نه منظورم بشقاب اينگيليسيه نه بشقاب ماهواره) ديزززززز و خيلي چيزاي ديگه.

 يه مدت روزه شير گرفته بودم چون مي‌گن تو ماه رجب صواب داره ولي ديگه گذاشتمش كنار و حالا دارم شير مي‌خورم البته مارك شيرم تو اين مدت عوض شد چون مامان اصلاً‌ اين مسائل اسلام رو نمي‌دونه و بيچاره فكر كرد من از مزه شيرم خوشم نمي‌آد كه نمي‌خورمش.

دندونام ۴ تا شدن ولي در آوردن چهارميش خيلي سخت بود و من خيلي درد كشيدم.

جديداً‌ بازي مورد علاقم اينه كه يه چيزايي رو بندازم توي جعبه يا قوطي بعد دوباره درشو ن بيارم بعد دوباره بندازمشون توش بعد دوباره......

عاشق رانندگي و نشستن پشت فرمونم . جاي سوئيچ رو خوب بلدم . بابا برام يه قانون گذاشته كه هروقت ماشين ايستاده بود و ترمز دستي كشيده بود من اجازه دارم بشينم پشت فرمون. منم اين قانون رو خوب ياد گرفتم و به محض شنيدن صداي ترمز دستي خودم رو پرت مي‌كنم تو بغل بابا!٬ (اإإإ اين ويرگوله پيداشد!)

رابطم با بابام و بابابزرگم از همه بهتره و اين دوتا رو از همه بيشتر دوست دارم.تازگيا خجالتي شدم و وقتي آدم غريبه مي‌بينم كلم رو برمي‌گردونم و لبخند مليح مي‌زنم ولي وقتي خوابم مياد و آدم جديد ببينم بد اخلاقي و بغض و گريه مي‌كنم.

تو اين مدت يه سفر رفتيم مشهد و خيلي به من خوش گذشت . چون پيش عمه سي‌سي و مامان عصي و بابايي و خانم دايي و دختر داييها و پسر دايي هاي بابا بوديم و همه خيلي من رو دوست داشتن و باهام بازي مي‌كردن . از همه مهمتر سپهر و پارسا بودن كه من خيلي دوسشون داشتم ولي چون تا حالا آدماي اين سايزي نديده بودم بلد نبودم چه‌جوري باهاشون بازي كنم و مي خواستم به زور برم بغلشون يا لباسشون رو بكشم و وقتي اين اجازه رو پيدا نمي‌كردم عصبي مي‌شدم و جيغ مي‌زدم و موهاشون رو مي‌كشيدم!!!چه احساسات متضادي در درون من موج مي‌زنه به خدا. ولي هي هم مي‌گفتم عمه كه دل بري كنم از مامانشون كه اونم تلافي نكنه موهاي منو بكشه!

ديگه برم و اين كامپيوتر خاله سارا رو بهش پس بدم . مرسي خاله سارا

خدافظ