مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker نه نه نه! - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
نه نه نه!

نه! نع!!

اينو تازه ياد گرفتم . نه!

بلدم از پله بالا برم. آخه مامانم يه كتاب داره كه توش نوشته توي ۱۲ ماه اول زندگي بچه چه كارايي بايد بلد بشه. مامانم هم هركاري من ياد مي‌گيرم توش تيك مي‌زنه. ولي يه مدت بود كه توي كتبه خونده بود كه من بايد از پله بالا برم . ولي هيچ جا پله نبود كه مامانم ببينه من بلدم ازش برم بالا يا نه. يا حداقل پله تميز نبود! خلاصه توي تعطيلي رفتيم شمال مامان تا چشم به هم زد ديد من دارم از پله‌ها مي‌رم بالا! دستام رو مي‌ذارم دوتا پله بالاتر بعد پاهامو صاف صاف مي‌ذارم روي يه پله بالاتر! اين يكي هم تيك خورد. آخه يادم رفت بگم ما رفته بوديم شمال منم خيلي خوشحال بودم و داشت بهم خوش مي‌گذشت ولي چون عمه جون مامان‌بزرگم فوت كرد برگشتيم تهران. من شمال رو كاملاً‌ يادم بود( آخه حافظم يه كم ضعيفه . در حد دو هفته يا ۳ هفته ماكزيمم!) . وقتي رسيديم كلي ابراز ذوق كردم. بعدم رفتم دم پنجره حياط و كلي پيشي رو صدا كردم . اونجا كه بوديم وقتي مامان و بابا مي خواستن پيشي رو صدا كنن مي‌گفتن پيش پيش. من بيچاره هم فكر كردم پيش پيش يه چيزي تو مايه هاي آهايه! ديروز توي مراسم ختم مي‌خواستم بابابزرگم رو صدا كنم هي گفتم پيش پيش كه ديدم مامان از خنده روده بر شد! خب آخه توضيح نمي‌دن چي به چيه! بعدم آدم رو مسخره مي‌كنن . نامردا!

ولي مي‌دونين من نه كه خيلي مهربونم ، اين چند روز براي اينكه مامان و بابام غصه نخورن كه مي‌رن عزاداري هي شيرين كاري كردم. مثلاً‌ اون روز شتر اسباب بازيم كه خاله نگار و عمو مزدك برام خريدن دستم بود و داشتم باهاش بازي مي‌كردم مامانم گفت دسدسي كن منم دستاي شتررو زدم به هم! يه كار ديگه هم مي‌كنم . يه سري كتاب دارم كه خاله مرمر برام خريده( اين خاله مرمر خيلي باحاله هر وقت مي‌رم خونشون برام يه چيزي داره مثلاً اين دفعه يه پازل ابري بهم داد كه من همش مي جومش!) اين كتابا توشون شعره با عكس ني‌ني‌هاي خوشگل و من خيلي دوسشون دارم. هروقت مامان داره شعرا رو برام مي‌خونه و به بيتي مي‌رسه كه تو ش اسمي از دهن دندون يا زبون اومده باشه من دهنم رو باز مي‌كنم ! قضيه اسب آبي كه يادتونه؟ با بابام يه بازي مي‌كرديم كه مي‌‌شستيم روي تخت و بابام مي‌گفت حاضري؟ و من رو هل مي‌داد و من ولو مي‌شدم و ريسه مي‌رفتم . حالا وقتي بهم مي‌گن حاضري ، قبل از هل من خودم خودمو ولو مي‌كنم روي تخت!شيرين كاری ديگه اينه كه دستمو زير بالش قايم می‌كنم و وقتی در ميارم می‌گم هي!‌ با خودم هم گل يا پوچ بازی می كنم توی يه دستم يه چيز كوچولو قايم می‌كنم بعد با اونيكی دستم يكی يكی انگشتام رو باز می‌كنم و وقتی اون چيزی رو كه قايم كردم ديدم خوشحال می شم و می‌گم هوووو .

واي يه آبروريزي كردم كه نگين! دفعه پيش كه شمال بوديم يكي از دوستاي مامان‌بزرگ اونجا بود. خيلي هم من رو دوست داشت . يه بار داشت قربون صدقه من مي‌رفت ولي من حواسم نبود و داشتم اونوررو نگاه مي‌كردم. مامان بزرگ گفت : مازيار ببين خاله نازي چي‌مي‌گه. من بيچاره فكر كردم مامان بزرگ گفته ماهي چي مي‌گه. منم شروع كردم اداي ماهي درآوردن!!!! ولي خب همه گذاشتن به حساب بچگيم و خنديدن و شانس آوردم به اين نازيه بر نخورد!

   ديگه براي امروز بسه! باي باي