مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker عصاي دست مادر - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
عصاي دست مادر

من حسابي دارم راه مي‌افتم . يعني راه افتادم. دستم رو از مامان و بابا ول مي‌كنم كه خودم برم . ولي هنوز از وسايل خونه دست بردار نيستم! وقتايي كه مامانم منو از خونه مامان بزرگ مياره خونه هم چون مامان دستش پره من خودم مي‌ام فقط انگشت مامان رو مي‌گيرم . تازه براي اينكه بارش سبك شه كليدش رو هم مي‌ارم. ولي خب اون وسطا هوس مي‌كنم برم پيشي توي حياط رو ببينم و برم پيش آقا صفا( سراي‌دارمون)‌و مامان هم مجبور مي‌شه بار و بنديلاشو بذاره و بياد دنبال من!

جديداً ديدم طول مي‌كشه تا بتونم خوب حرف بزنم و منظورم رو برسونم اينه كه تصميم گرفتم از زبان اشاره استفاده كنم. مثلاً وقتي خوابم مياد مي‌زنم به بابا و انگشتم رو مي‌مكم و گوشم رو مي‌گيرم يعني خوابم مياد يكي منو ببره بخوابونه. يا وقتي مي‌خوام به مامانم بگم كتاب بخونه از سر و كولش بالا مي‌رم و كتاب رو نشونش مي‌دم و لبخند بزرگ و مليح بهش مي‌زنم كه يعني مامان مي‌شه لطفاً برام كتاب بخوني؟ راستي سينا جون منم اولا همش مي‌خواستم كتاب رو بخورم ولي مامانم منو دراز كش مي‌كرد و كتاب رو بالاتر از دسترس من نگه مي‌داشت.منم عادت كردم كه فقط دورادور عكسا رو ببينم تا ياد گرفتم كه كتاب خوراكي نيست و كتابام رو فقط ورق مي‌زنم . فقط گاهي كه محكم ورق مي‌زنم كتابام پاره مي‌شه . اينه كه هر چند وقت يه‌بار مي‌ريم شهر كتاب و دوباره مي‌خريمشون!

اعضاي صورتم رو كامل ياد گرفتم.

من جديداً خيلي شيطون شدم همش همه كشوها و كمدها رو خالي‌ مي‌كنم و ديگه نمي‌ذارم سر جاشون. همش با سرعت از اينور به اونور مي‌رم و همه چي رو بهم مي‌ريزم. از همه كيف دار تر هم سي‌دي‌ هاي فرندز مامان و باباس كه خيلي هيجان انگيزن چون زيادن و وقتي پخششون مي‌كنم خيلي حال مي‌ده. عاشق اينم كه انگشتم رو بكنم توي سوراخ وسط سي‌دي!

آي عموها چرا نمي‌آين خونه ما ؟مردم از بس هي عكستون رو ديدم و گفتم عمو.(اين يعني من بلدم بگم عمو!)

چند روزيه كه حسابي سرما خوردم. ولي تب نكردم . عمو نادر اسپند يادت نره لطفاً. حالا تبم مي‌كنيم تو اين هيري ويري.

بابا خب مامان رو دعوا نكن ديگه . كار داره آخه. مي‌ترسيد اينا يادش بره. ببخشيدش! هل هلي شد.

باي باي