مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker تولدم شد. - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
تولدم شد.

ديدين يه سالم شد؟

پنجشنبه يه ساله شدم. دوستام هم اومدن خونمون. فريا،‌ تارا، ۲ تا سينا (بزرگه و كوچيكه !)،‌شايا با يه عالمه خاله و عمو. من چون خيلي هيجان داشتم ظهر خوابم نبرد. آخه مي‌دونين خيلي يه سالگي هيجان انگيزه! ولي چون نخوابيده بودم مامان ترسيد كه بد اخلاق شم اومد قبل از اومدن مهمونا ازم با كيكم و شمع روشن عكس بگيره منم به نشانه اعتراض دستم رو كردم تو كيكم . چون كيكم روش عكس خودم بود يه تيكه از كلم كنده شد. خاله كيميا هم كه تنها كسي بود كه به حرف مامان گوش كرده بود و زود اومده بود گفت واي. منم به علت كسر خواب عصبي شدم و كلي گريه كردم و بابا من رو برد تو ماشين و خوابوند. خلاصه همه مهمونا اومدن و با اسباب بازياي من و استخر توپم كه پارسال سينا برام خريده بود بازي كردن . منم ساعت ۸:۳۰ پاشدم خلاصه يه كم حالم بهتر شده بود و رقصيديم و كيك خورديم و كلي كادويي كه گرفته بودم باز كرديم و .... خلاصه كه جاي همه خالي خوش گذشت. آخر شب هم عمو احسان كلي برامون پيانو زد . البته منم چند جا هنر نمايي كردم ولي براي اينكه عمو احسان ضايع نشه ديگه ادامه ندادم. كادوهام هم خيلي چيزا بود از جمله لباس و سه چرخه از طرف مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله آيدا. تاب و سرسره از طرف مامان و بابام يه ژاكت كه مامان‌بزرگ مشهدم خودش بافته با اسباب بازي و يه شلوار پيش سينه دار با پيرهن از طرف عمه سي سي و سپهر و پارساو يه چادر و يه صندلي بادي و چند تا اسباب بازي‌هاي مختلف TOLO و PLAY MOBILE و LEGO كفش و كتاب‌هاي مختلف و يه سينتي‌سايزر(ارگ)و يه سري سي‌دي.

راستي ديروز كه فرداي تولدم بود هم مامان‌بزرگ تو خونشون برام تولد گرفت و فاميلاش رو دعوت كرد اونجا هم كادو گرفتم . شب هم رفتم خونه عمو مزدك و خاله نگار و اونجا هم كادو گرفتم. خيلي اين دو روزه خوب بوده ها!

به مناسبت تولدم يه دندون جديد هم درآوردم. شيشميه. قرينه قبلي. بالا سمت چپ.

ديروز هم ياد گرفتم بگم بيا و BABY . يه كلمه جديدي كه از 22 آبان مي‌گم ولي يادم رفته بود جريانش رو تعريف كنم حمومه! يعني راستش نمي‌خواستم خنگي مامانم رو تعريف كنم. آخه من عصري كه با مامان اومدم خونه هي به مامان گفتم حموم . مامان گفت آره مامان عمو . من گفتم حموم . مامان گفت پسرم آخر هفته عموهات رو مي‌بيني. من هي گفتم  حموم حموم حموم . مامان هم منو بغل كرد و برد جلوي عكس عمو احسان و عمو حسام و گفت بيا مامان عموهات ايناهاشن. منم كه ديدم اين خنگ خدا انگار حاليش نيست ، خودم رو به زور از بغلش پرت كردم پايين و رفتم طرف حموم و توي حموم و هي زدم به وان خودم و گفتم حموم . آب . حموم!!!! كه بالاخره اين مامان IQي من فهميد كه من مي‌خوام برم حموم و منو برد حموم آب بازي. واقعاً من تعجب مي‌كنم اين با اين هوشش چه‌جوري كار مي‌كنه تو اين مملكت. همينه كه وضع مملكت اينه ديگه. 

عكساي تولدم رو عمو منوچهر زحمت كشيده و گرفته. وقتي ازش گرفتيم يه جايي مي‌ذارم كه همه ببينن.

مرسي هم از تبريكايي كه بهم گفتين و بوس به همه