مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجوي پرچونه - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
جوجوي پرچونه

صبح كه از خواب پا مي‌شم:

من:شير شير شير شير

مامان : خب الان (‌و بهم شير مي‌ده)

وقتي شيرم تموم شد:

من: پو شك پوشك پوشك پوشك

مامان:باشه پسرم الان پوشكت رو هم عوض مي‌كنم

موقعي كه مامان من رو دراز مي‌كنه كه پوشكم رو عوض كنه

من: ناناي ناناي ناناي ناناي

مامان:‌خب الان آهنگت رو مي‌ذارم

و آهنگ تولدت مبارك چرا يا كرنگ طلاي رنگين كمان رو مي‌ذاره

وقتي پوشكم عوض شد:

من : دَ‌دَ دَدَ دَدَ دَدَ دَدَ دَدَ  آيدا آيدا آيداآيدا

مامان : خيلي خب الان مي‌ريم بچه چقدر دستور مي‌دي

من :

روز چهارشنبه عمو احسان و عمو حسام و خاله سحر و عمو منصور خاله مرمر و عمو علي اومدن خونمون. خيلي به من خوش گذشت چون بهم اجازه دادن هر كثيف كاري كه دوست دارم بكنم. يه بستني اَفتر ايت خوردم و تمام شكلاتش رو به تمام لباسام و صورتم ماليدم. تازه با اينكه مامانم داشت حرص مي‌خورد ولي همه خيلي قربون صدقم رفتن و ازم عكس هم گرفتن!!! بعدشم اجازه دادن كه يه عالمه ژله بخورم و بمالم به ميز و پخش كنم همه جا. تا ساعت ۱۲ شب هم بيدار موندم . خب آخه داشت بهم خوش مي‌گذشت. تازه عمو احسان كلي برام پيانو زد و برام كتاب خوند كه بخوابم.ولي من نخوابيدم.عمو ها و خاله‌ها لطفاً زياد بياين خونمون وقتي شما هستين خيلي به من خوش مي‌گذره و من همه كار اجازه دارم بكنم.

روز پنجشنبه خونه مامان‌بزرگ مهموني بود . دوستم آرين هم اومده بود. منم هروقت مي‌ديدم كسي اون رو بغل كرده مي‌رفتم به زور تو بغل كسي كه آرين رو بغل كرده بود و خودم رو لوس مي‌كردم! مثلاً عمه بزرگه آرين و مامانش. بعداً هم مامان آرين بهم ياد داد با آرين ماشين بازي كنيم.آخه اون اين كار رو خوب بلده چون آرين به پسر خاله داره كه همسايشونه و همش باهم بازي مي‌كنن.

روز جمعه با مامان و مامان‌بزرگ و بابابزرگ رفتيم كلبه شادي و بازي و خنده و اينا! ولي من فقط يه اسب و يه مري گو راوند! سوار شدم. بقيه چيزاش مال بچه‌هاي بزرگتر بود. يه ماگ هم خريديم و عكس من رو روش چاپ كردن كه وقتي بابام اومد بهش كادو بدم.

يكشنبه هم كه روزي بود كه من يك سال و يك ماه و يك هفته و يك روزه مي‌شدم! به همين مناسبت من رو بردن موهامو رو كوتاه كردن اول واسه خودم نشستم و ژست هم گرفتم تا آقاي سلموني من رو حاضركرد

 

بعد آقاهه شروع كرد به كوتاه كردن موهام ولي من هنوز نفهميده بودم قضيه از چه قراره

ولي يهو اشكم در اومد و بابابزرگ مجبور شد بشينه و من رو بغل كنه تا كار آقاهه تموم شه. در اين ميان بايد از پيشي‌اي كه زحمت كشيد و اومد دم در سلموني و كلي حواس من رو پرت كرد هم تشكر كنم.

 

و بدين ترتيب بود كه عصر روز يكشنبه كه عيد قربان هم بود و تعطيل ما اين شكلي شديم!

 

من كماكان بهانه بابام رو مي‌گيرم. مثلاً هي تلفن رو مي‌دم به مامان و مي گم : بابا بابا ، يا نصفه شبا پا مي‌شم و بابا رو صدا مي‌كنم و خيره مي‌شم به در و وقتي نمياد گريه مي‌كنم . ولي كلاً سعي مي‌كنم پسر قوي باشم و همش سر خودم رو به بازي با مامان و مامان‌بزرگ و بابابزرگ و خاله آيدا گرم مي‌كنم. اونا هم همش سعي مي‌كنن سر من رو گرم كنن و باهام بازي كنن.

خيلي حرف زدم. ديگه فعلاً خدافظ