مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو و اطلاعات دبليو سی - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
جوجو و اطلاعات دبليو سی

اَه اَه و جيش ياد گرفتم كه بگم. البته نه به موقع! مثلاً وقتي بابابزرگم از سركار مياد و ميره كه دست و روش رو بشوره من بي‌ابرويي مي‌كنم و ميگم بابا ديش باباديش!!! و خودم وقتي اَه اَه مي‌كنم بعد كه تموم شد مي‌گم :اَه اَه . پوشك!

پريشب نصفه شب از خواب بيدار شدم ديدم مامانم داره گريه مي‌كنه منم چاردست و پا رفتم سرم رو گذاشتم روي قلبش و دراز كشيدم بعدم دستش رو گذاشتم روي سرم كه نازم كنه . بعدم خوابم برد. نفهميدم بالاخره گريش از اين كار من بند اومد يا نه ولي مي‌دونم خوشحال شد چون هي صبحش داشت براي همه كار من رو تعريف مي‌كرد.

عصرا با پدر بزرگم تمرين دروازه‌باني مي كنيم. اون به من مي‌گه عقاب آسيا و توپ رو مي‌كوبونه به ديوار بعد من رو بلند مي‌كنه كه توپي رو كه بر مي‌گرده بگيرم!!

اصولاً توي خونه مامان بزرگ و بابابزرگ خيلي به من خوش مي‌گذره. مثلاً اجازه دارم همه چي بخورم چند روز پيش بابا بزرگ بهم قهوه داد كه البته بعدش كلي كهير زدم خاله آيدا هم بهم  گوش كوب مي‌ده كه بخورم:

و مامان بزرگ هم اجازه مي‌ده كه توي جنگلهاي دور سالنشون قدم بزنم و برگ درختا رو بكنم!:

فعلاً همين

پ.ن: دوست كوچولوي قشنگم آرين، هميشه يادت توي دل ما مي‌مونه.