مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو و پيشرفتهاي گفتاري و الكترونيكي - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
جوجو و پيشرفتهاي گفتاري و الكترونيكي

يادتونه كه من عاشق آبجو بودم. حالا ياد گرفتم بگم آبجو! ( البته اين بخاطر وسواس بابام براي عدم استفاده از كلمه مإالشعيره ها!) خونه خاله همي كه بوديم دوتا استكان(‌چتول؟!) آبجو خوردم! بعدشم ياد گرفتم بگم: هما خاله همي هم خيلي خوشحال شد كه من اسمش رو گفتم.

توي ماشين كه مي‌شينم جايي كه بايد پخش ماشين باشه نشون مي‌دم و همش مي‌گم ناناي. برام هم مهم نيست كه پخش ماشين رو دزديدن و چيزي اونجا نيست كه آهنگ پخش كنه.

بلدم به گياه بگم گياه! آخه مگه من بچه كوچولوام كه به گياه بگم گل يا درخت؟ گياه گياهه ديگه.

به شيشه شيرم هم مي‌گم شيشه. آينه رو هم بلدم بگم.

اين مامان من نمي‌فهمه كه بايد جورابام رو بو كنه و بخاطر اينكه بوي بدي نمي‌ده ازم تشكر كنه اينه كه من هر چند وقت جورابم رو در مي‌آرم و مي‌چسبونم به دماغ مامانم و مي‌گم:به به به!!!

به توپ مي‌گم : كِه!!!! اينو از كجام درآوردم ديگه خدا مي‌دونه!!!

چهارشنبه خاله مرمر و خاله سحر و عمو علي و عمو منصور و عمو احسان اومدن خونمون. اونقدر دستجمعي رقصيديم كه من بيهوش شدم از خستگي. به من با اين خاله عموها خيلي خوش مي‌گذره. به خوشون هم به نظر مياد كه خوش مي‌گذره!!!

مامان داره سعي مي‌كنه كه رنگها رو به من ياد بده. منم كه خيلي حال و حوصله ندارم . همونطور كه حيوانات رو به پيشي و هاپو خلاصه كرده‌بودم رنگها رو هم به آبي خلاصه كردم. مثلاً مامانم لگو هام رو روي هم مي‌چيد و مي‌گفت : زرد آبي قرمز سبز.... منم وقتي اومدم برج رو خراب كنم گفتم: آبي آبي آبي آبي...

جاي سيبيل رو هم در صورت ياد گرفتم . ولي معتقدم همه سيبيل دارن . حالا بعضيا(‌مامان‌بزرگ و مامان و خاله آيدا) مي‌رن سيبيلاشون رو رويا جون مي‌كنه دليل نشد كه من نشون ندم كه قبلاً اونجا سيبيل بوده!!!!

يه چيز ديگه هم يه جاي ديگه از بدنم ياد گرفتم كه نمي‌تونم بگم!!!

عاشق تلفن شدم و از موبايل مامان شماره‌ها رو در ميارم و ...

 با تلفن ثابت زنگ مي‌زنم به ....

پنجشنبه‌اي بابام اومده بود . اونقدر خوشحال شدم از ديدنش كه نگو و نپرس! اولش البته نشناختمش. يه چند دقيقه‌اي نگاهش كردم . اونم از نوع مشكوك !‌ بعد يهو يادم افتاد كه اي دل غافل اين كه بابامه و خلاصه كلي بهش خنديدم و رفتم بغلش و باهم رفتيم بازي كرديم! ولي جمعه كه بابام رفت من كلي دوباره گريه كردم بعدشم كه رفتيم خونه‌مامان بزرگ اول با شهريار و عمو بابك و عمو فرهاد و بابابزرگ كلي فوتبال بازي كردم و حالم بهتر شد! ولي بعدش دوباره يادم افتاد بد اخلاق شدم :

ولي آخر اين‌هفته باباجونم مياد و كلي مي‌مونه يعني يه هفته...

با رادين مي‌خوام يه قراري داشته باشم ولي هنوز جور نشده. دلم مي‌خواد دبي هم برم كه اوستا رو ببينم. خاله فرانكلين فكر كردي فقط خودت با دوستاي وبلاگيت قرار مي‌ذاري؟ هه هه هه... تازه ما كلي دوره وبلاگي با سينا و شايا و تارا هم داريم.

اوه اوه چقدر زياد شد. من ديگه برم الان برنامه هاي مهم baby tv رو از دست مي‌دم!!!