مازیار بیرقدار

Lilypie 3rd Birthday Ticker جوجو مجدداً دلتنگ شده. - جوجو بيرقدار

جوجو بيرقدار
جوجو مجدداً دلتنگ شده.

من خيلي از رفتن بابام غصه خوردم ايندفه! اصلاً حال و حوصله ندارم.

توي هفته قبل كه بابام بود،ولي خيلي خوش گذشت. همش رفتيم گردش و مهموني يا مهمون داشتيم . چيز خاص جديدي ياد نگرفتم البته. ولي خوب بود.

يه روز با خاله مرمر و عمو علي و عمو احسان و خاله مرجان و عمو سعيد رفتيم فشم كه خيلي كيف داشت و هوا خوب بود و هاپو داشت و عمو احسان خيلي با من بازي كرد. منم دل همه رو بردوندم و خوش اخلاقي كردم و خيلي هم راه رفتم كه حداقل يكي دونفري در هر مقطع زماني از غذاخوردن بيافتن! عكس هم گرفتم ولي اين خاله مرمر عكسام رو نمي‌فرسته كه من بذارم اينجا. خسيس. البته مي‌دونم سرش شلوغه چون يه خونه خريدن كه دارن خوشگلش مي‌كنن كه من برم اون بوفه مثلثه رو كه توش پر كريستاله بندازم زمين!!! اين به اون در!

خاله مرمر عكسام رو فرستاد ايناش!:

يه روز هم دوستاي مامان و بابا اومدن كه خودش يه جور قرار وبلاگي بود باز تارا و سينا بودن و ماماناشون و باباهاشون با عمومنصور و خاله سحرو عمو نادر و خاله شكيبا. دقت كردين اين تارا روز به روز خوشگل تر مي‌شه؟ من كه عاشقش شده بودم . هي مي‌رفتم كريرش رو تكون ميدادم كه تاب بخوره و سرش گرم شه همش هم به مامانم لبخند مي‌زدم و مي‌گفتم ني‌ني كه مامانم حواسش باشه كه اين ني‌نيه دوست منه و مواظبش باشه. با سينا هم كه حسابي دوست شديم ديگه. كلي به هم توپ داديم و باهم بازي كرديم. عكس هم يه چندتايي گرفتيم كه اون هم هنوز قابل گذاشتن اينجا نيست . بايد درست بشه. ايشالا پست بعدي.

يه روز هم مامانم رفته بود ختم . بابا هم منو برداشت و باهم رفتيم كافه گالري. پاتوق روشنفكري جديده و ما جوونا زياد اونجا جمع مي‌شيم! همون جايي كه يه بار با خاله فرنايس رفته بودم. اونجا هم با يه خانوم آقايي دوست شدم و بستني خوردم.تازه بعدشم كه اومدم خونه ديدم عمو احسان اومده. تازه ! ياد گرفتم بگم احسان. هروقت هم كه پشت پيانومون مي‌شينم هي عكس احسان رو نشون مي‌دم و مي‌گم احسان اوناش! آخه عمو احسان خيلي خوب پيانو مي‌زنه و هر وقت مياد منو مي‌شونه پشت پيانو و باهم مي‌زنيم.

ديروز صبح وسط مامان و بابا دراز كشيده بودم مامان بهم گفت دماغ بابا كو؟ منم نشون دادم و خلاصه همه چي رو پرسيد الٌا مو. و داشت ول مي‌كرد مي‌رفت كه من يهو گفتم موووو و موي بابا رو نشون دادم. خب بايد مي‌پرسيد ديگه. يادش رفته بود منم خواستم يادآوري كنم. بابام هم كلي با اين كارم حال كرد.

اين عكسارم بابام ازم گرفته با كلاهي كه خاله كامليا از اتريش برام فرستاده.

يه چيزي رو توجه كردم كه از وقتي كه توي وبلاگم عكسام رو مي‌ذارم ويزيتورهام خيلي زياد شدن. به مامانم هم پيشنهاد مي‌كنم كه عكساش رو بذاره كه خواننده‌هاش زياد شن!

فعلاً مي‌رم غصه بخورم.