پست پر عکس جبرانی

نه که خیلی وقته هیچی ننوشتم دیگه کم کم داراه فراموشی بهم عارض می شه.

از اخبار کلی اینکه کلی حرف می زنم و شعر می خونم. اکثر شعرهای baby tv رو هم کمابیش حفظ شدم و باهاشون می خونم .از old mac donald و miss merry mac mac mac و brother john بیشتر از بقیه خوشم میاد و بلدمشون.در مورد منصور هم باید بگم که (البته نه از نوع عمو. از نوع خواننده) عاشق آهنگ دونه دونه شدم و همش یا باید گوش بدم یا اگر خدای نکرده تولد نخونم که بسیار بعیده خودم می خونمش! دارم 2 تا دندون آسیای دیگه در می آرم که ببخشید ولی دهنم رو سرویس کردن!!! برخلاف اینکه می گن باید توی این سن کم کم شیطون شم من اصلاً اینجوری نیستم ولی وسایل توی خونه چرا! یه کم شیطونی می کنن . مثلاً این نردبون خونه مامانی و خونه خاله مرمر نمی دونم چرا دوست دارن هی بیافتن رو کله من! ولی من از نردبون خونه مامانی بالا می رم و از دسته بالاش آویزون می شم و تا 20 می شمرم . البته تا 10 خوب می شمرم بعد بقیشم یه چیزایی می گم و وقتی خسته شدم می گم بیسسسسست ودستم رو ول می کنم. حالا اون پایین اگر کسی بود که خب حله اگر نه ش رو هم خودتون حدس بزنید!

چند روز پیش بابام رفته بود اردبیل که: سر بابا جون درد بابا بوس (ترجمه: سر باباجون درد گرفته بابا رفته بوس کنه که خوب شه) (این توضیح من در جواب کسانی بود که می گفتن بابات کجاس!) منم داشتم دلتنگی می کردم وقتی مامان بهم یاد آوری کرد که بابا نیست گیر دادم به بابایی (بابای مامان) در حال گریه بودم که مامان به بابایی زنگ زد که من باهاش حرف بزنم. ولی بابایی کار داشت و گفت که بعداً زنگ می زنه. بعدش من آروم شدم و بابایی که زنگ زد مامان بهش گفت حل شد . ولی همون موقع تلفن قطع شد و وقتی بابایی دوباره زنگ زد من گوشی رو برداشتم و گفتم: بابایی حل سد! بعدم گوشی رو قطع کردم!!!

توی این مدت اتفاقات مختلفی افتاد که در ذیل به روایت تصویر بازگو خواهد شد:

 

اول اینکه با خاله مرمر و عمو علی رفتیم رستوران قلمستان و اونجا به دستور آقای سلطانی من به هرچیزی که وجود داشت دست زدم همونطور که می بینید:

 

6guhpft.jpg

 

خیلی هم بهم خوش گذشت.

دوم اینکه یه روز مامانم رفت نقل بندون نهال جون که یه برنامه زنونه بود و من رو نبرد . البته من به هر حال تخصصم تو نقل بازکنون بیشتر بود . خلاصه منم با بابام و باباییم رفتیم سر ساختمون و به کارامون می رسیدیم که مامان زنگ زد و گفت که ما هم برای شام بهشون ملحق بشیم. خونه خاله پری هم که پر از وسایل جذابه. یکیش یه مرکز قایم موشکه که بی نظیره و من یه نیم ساعتی مشغولش بودم.:

4m1wj2e.jpg

 و اینیکی

4l4pll2.jpg

هفته بعدم که عروسی نهال جون و آرش جون و کلی کیف وصفا:

643kg01.jpg

دلبرکانی هم بودند که من میون دوتا دلبر:

4knq8pj.jpg

نظر شما چیه؟

4p18v81.jpg

این بهتره نه؟یعنی سنمون بیشتر می‌خوره. زدم تو کارش:

29ux9qh.jpg

خلاصه که خیلی خوش گذشت از اون روز هم هروقت بهم می گن عروس کیه می گم نهال. مثلاً چند روز پیش دایی عمو مزدک که تازه عروسی کرده از آلمان اومده بود عمو مزدک اومد دنبال من که بریم عروس رو ببینیم. من یه کم تو خونه گشتم بعدم به مامانم گفتم عروس نیست!!! بعدم رفتم دنبال کارم!!!!

بعد از اونم رفتیم شمال که اونم عالی بود.

عمو ها و خاله های مورد علاقم (به جز احسان ) همه بودن.

6bw557d.jpg

به نظرتون من یه کم اضافه وزن ندارم؟برای همین شکمم رو دادم تو دیگه.

اینم بعد از آب تنی با کت حوله ایم:

4knrxg2.jpg

چند روز پیش هم با تارا رفتیم پارک شفق. که دوربین نداشتیم که عکسی بگیریم. البته من اونجا دچار دیپرشن حاد شدم. چون از بس این تارا خوشگل شده همه دورش جمع می شدن و قربون صدقش می رفتن و بوسش می کردن!!! هرچی هم من گفتم این خانوم دوست منه و از قبلا دوست من بوده و بوسش نکنین مگه من غیرتم رو از پشت کوه آوردم . هیچکس توجه نکرد.

دو شب پیش هم باز با خاله عموها بجز عمو مزدک و خاله نگار و عمو حسام و به علاوه عمو ارشاد که به افتخار ریاست دانشکده دندانپزشکی یه نمی گم کجا که ضایع نشه نایل شده رفتیم رستوران یاس. اونجا هم من یه عالمه توی حوض آب بازی کردم و خودم رو حسابی خیس کردم. یه خانومی هم که یه دختر 3 ساله داشت حسابی از دست مامان که اجازه داده بود من این کارارو بکنم حرص خورد . چون اون دختر کوچولو هم می خواست این کارارو بکنه ولی خانومه که کلاس بازی و اندیشه نرفته بود که اجازه بده! بعدشم من با دختر میز بغلی که اسمش باران بود یه صنمی ریختم و کلی باهم دوست شدیم و بپربپر کردیم.

دیروز شنیدم که عمو پیکوفسکی مامان و بابا رو دعوت کرده اردک آبی. منم فکر کردم که قضیه هزارتوه. این بود که مامان رو مجبور کردم من رو ببره پارک زمرد و توی هزارتوی اونجا کلی چرخیدم ولی دعوت نشدم! عمو پیکوفسکی چیکار کنم که من رو دعوت کنین آخه؟

دیگر دست کوچکم یارای تایپ ندارد ! خب خسته شدم دیگه ! تا بعد.

/ 21 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرين

من هم فاميل ام بيرقداره آيا ما با هم نسبت خانوادگی داريم ؟

مازیار

نمی‌دونم والا نسرین خانوم... ما البته پیشوند هم داریم.

مامان هليا

سلام ماشالله پسر گلتون حسابی بزرگ شده . من خیلی وقته وبلاگش رو می خونم با اجازتون توی وبلاگ هلیا لینکش کردم

مامان آرتا

بازم غيبت کبری داری خانميا خوب و خوشيد انشالله؟

خاله نقطه

چطوری مازیارخاله ؟کم کم کم کم یه بوهای کیک و شمع میادهاخیلی دوست دارم.

شهين مامان شيطون بلا

سلام به ما هم سر بزنی خوشحال می شيم من و شيطون بلا اگه با تبادل لينک موافق بودی خبرم کن مرسی بای

مامان نازنين

از ديدن كوتاه مدت شما بسي خشنود شديم . حيف كم بود. با اين عكس دخترها كه شما رو اسكورت كردند طفلكي تارا ديگه از دست رفتي پسرجان . تو اين وانفساي كمبود پسر حق هم داري سه تا سه تا زير سر بذاري