مازیار پر چونه...

باز من غیبت کبری شدم!

اول از همه از شمال رفتنم با تارا بگم که خیلی خوش گذشت.

من قبل از بیرون رفتن شبها!

6xj9t1d.jpg

 در ابتدای این مطلب مراتب سپاس و تشکر خودم رو از آقای سلطانی که باعث شد مامان من و تارا اجازه بدن ما دو تا هر کاری (غلطی!!!) خواستیم توی این سفر بکنیم!  ما هم که ته کلاس رو در آوردیم . اول که من سعی کردم اون جنگل به اون بزرگی رو تمیز کنم. تمام سنگها رو بر می‌داشتم و می‌نداختم کنار مسیر توی جنگل.بعدم همه چوبها رو جمع کردم. بعدم برگها رو شروع کردم ولی لامصبا اونقدر زیاد بودن که کم آوردم.

من در حال جمع آوری چوب

73ovw5h.jpg

من در حال جمع آوری سنگ و برگ

6jebgq1.jpg

کلی هم با تارا توپ بازی کردیم و هی افتادیم و توپ رو از هم گرفتیم و...

من و تارا در حال بازی

8aey4n7.jpg

یه روز ظهر هم با هم رفتیم دریا. کفش و جورابهامون رو در آوردیم و کلی آب بازی و شن بازی کردیم.

8fe1j4i.jpg

7x9dqgg.jpg

7xsip79.jpg

6yzfcpv.jpg

 عصرش هم تارا اومد تو کلبه ما و کلی باهم لگو بازی کردیم . بعدش هم باهم سیب خوردیم. باهم سیب خوری این جوری بود که تارا یه تیکه سیب داشت . همش رو کرد تو دهنش. یهو یادش افتاد که من که دوستش هستم سیب ندارم این بود که سیب رو از دهنش در آورد و فرو کرد تو دهن من. منم یه تیکش رو گاز زدم و بعد تارا یه تیکه گاز زد و تا مامان سر برسه و ما رو جمع و جور کنه ما یه نصف سیب رو به صورت مشارکتی خورده بودیم!!!

 در طول این سفر من و تارا یه اشتباه نسلی کرده بودیم که حالا بعداً جبران می‌کنیم اونم این که توی این نسلی که الان جوونن تعداد پسرا بیشتر از دخترهاس اینه که دخترها منت پسر ها رو می‌کشن و پسرها خودشون رو می‌گیرن. من و تارا هم همین کار رو کردیم . تارا هی من رو ناز می‌کرد و می‌گفت: مازی مازی! منم روم رو می‌کردم اونور و یه لبخند یواشکی می‌زدم!‌ البته وقتایی که نبود من رویه‌ام رو عوض می‌کردم مثلاً یه شب همونجابابا به من گفت تارا رو دوست داری؟ منم گفتمدوست دارم خیلی زیاد خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد!!!  بعد که برگشتیم تهران دیدم این نسل ما همه پسرن همش سینا و شایا و رادین و .... خلاصه که پشیمون شدم مثل دور از جون سگ و از اون روز همش اسم تارا ورد زبونمه. امروز صبح هم که دیدم برف اومده و خوشحال بودم به مامان گفتم برف بازی. مامان گفت می‌خوای با سینا و شایا بریم برف بازی گفتم نه، با تارا! امیدوارم تارا اینجا رو بخونه و منت کشی من رو بپذیره.

عکس اشتباهات ما!

7149j43.jpg

یه شب هم با تارا و شایا رفتیم سرزمین عجایب و کلی بازی کردیم و من حسابی خسته و داغون شدم. ولی قبل از سرزمین عجایب رفتیم دم خونه عمو احسان و عمو حسام و اون لحظه بهترین خاطره منه چون همه کسایی که من دوسشون دارم بودن!‌احسان و حسام و بصیر! کلی هم باهم شعر خوندیم و آواز خوندیم و عمو بصیر به من رهبری ارکستر یاد داد...

این بابایی یه من خیلی باحاله یکی از بهترین دوستای منه. اسم همه اسباب بازیهای من رو هم اون گذاشته . البته اسم عباس رو خودم گذاشتم ولی اسم یه عروسک دیگم رو گذاشته هوشنگ و یکی دیگه که دختره هم اسمش شده آتوسا اونم چون بابایی از من پرسید اسم این چیه منم گفتم عئوساک! بابایی هم شنید آتوسا!!! بابایی خیلی در راه پیشرفت علم و دانش من کوشاست . به من داره پرچم کشورهای مختلف رو از روی توپم یاد می‌ده. منم تا حالا ایتالیا اسپانیا انگلیس ژاپن و مراکش رو یاد گرفتم. با من حسابی تمرین فوتبال هم می‌کنه. وقتایی هم که خونشونم و فوتبال داره تمام بازی رو به زبان کودکانه برای من تعریف می‌کنه و اسم فوتبالیستهای مشهور رو بهم یاد می‌ده!

تازگیها من دچار یک مشکلی شدم که فکر کنم باید به یه کلاس رفتار با مادر برم. مامانم الان دوشبه که دم رفتن بیرون می‌شینه روی صورتش نقاشی می‌کنه. اصلاً فکر نمی‌کنه که کی باید صورتش رو بشوره و دیر می‌شه و اصلاً براش مضره که روی صورتش نقاشی کنه. شب اول من از روشهای تربیتی خانوم ساسان نژاد استفاده کردم و سعی کردم حواسش رو به چیزهای دیگه پرت کنم. در حالی که مامان خیلی توی نقاشی بود گفتم : مامان کتاب بوخون. مامان گفت خودت بخون پسرم . این یکی نگرفت! مامان بیا لگو بازی. پسزم الان دارم آرایش می‌کنم بعداً میام. ای بابا اینم نگرفت باید یه کاری رو انتخاب کنم که جذاب تر از نقاشی روی صورت باشه. این بود که گفتم : مامان یه دگه بیا یه بوس بده!!! این یکی بد فرم جواب داد . مامان پرید و اومد طرفم و حالا بوس نکن کی بوس کن و بعدش هم کلی من رو چلوند و قلقلک داد و من هم موفق شدم از این کار ناپسند حواسش رو پرت کنم . ولی این عادتش گویا از رفتارهای زشت تکرار شونده شده. دیشب دوباره کارش رو تکرار کرد. برای اینکه زیاد نه نشونوه که عقده‌ای بشه باید به بابام بگم یه سری مداد رنگی و وسایل نقاشی مرغوب مثل ایو سن لورن و استیل اودر و شانل براش بخره که پوستش خراب نشه لااقل!!!

شعرهای جدیدم یکی توپ سفیدمه. یکی هم ای عرش کبریایی که تازگیها کامل می‌خونمش، فقط گاهی وقتها وقتی می‌رسم به جشن تولد تو باز مجلس عزاس بعد از گفتن جسن تولد یهو یادم می‌ره چی داشتم می‌خوندم و می‌گم جشن تولدت مبارک ! ای دوست تولدت مبارک جانا تولدت مبارک.

در آخر خلاصه‌ای از اهم اخبار: من دارم دوست جدید دار می‌شم !!! اگر گفتین کیه؟؟؟؟؟ در این مورد به مکالمه من و مامان توجه کنید:

مامان : مازیار خاله ... داره نی‌نی میاره ها!

من : نیاره! 23.gif

مامان: چرا پسرم؟ نی‌نی‌شون خیلی خوبه یه عالمه با تو بازی می‌کنه.

من: خب ! اسمش چیه؟؟؟؟؟؟

مامان: بی‌خیال، ۸ ماه دیگه باهم حرف می‌زنیم!

دیگه باید برم . تا بعد27.gif

/ 12 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان بانو

مازيار جون ما هم دلمون حسابی برات تنگيده. پاشين بياين پيش ما يک کم بازی و شنا و ... راستی٬ تو کی بلبل شدی وروجک؟

تارا

من اينحا رو خوندم. اگه قول بدی زود زود با هم بازی کنيم و دفعه ی بعد زود بوسمو تحویل بگیری (کیان از این نظر خیلییی رقیبته ها!) منت کشیت قبوله!

خاله شين

حتما خاله مرمرت داره مامان ميشه نه؟ ديگه فقط اون مونده آخه!‌اگه مکين رو حساب نکنيم که اجاقش کوره... بگذريم. اين دفعه خواستين برين سرزمين عجايب به ما درست و حسابی خبر بدين!! اس.ام.اس کذايی که اصلا نرسيده بود و راستش من اصلا شک دارم که از ناحيه مستر مارانا صادر شده باشه!! بهر حال با اين روشهای انحصار طلبانه نمی تونی دختر مردم رو قاپ بزنی من گفته باشما!!

مکين

جوجو جون! به خاله شين بگو عمه‌مکين/دایی سانی شايد اجاق‌شون کور باشه ولی خاله‌سحر/دايی منصور نهَ اصن اين همه شر به‌پا می‌کنن که کسی به‌شون گير نده تا ۸ ماه ديگه خودشون ببينن. تو که می‌شناسی منو که پسر گل!

خاله سحر

هی پسر! خاله سحرت قاطی کرده ها! خب حق داره ديگه البته. منظورش خاله سحر/عمومنصور بود!

نسيمه

ايول شمال تو اين فصل به به چه عکسهايی

مزدا

جوجو خان گرامی با سلام ضمن عرض خیر مقدم به مناسبت بازگشت حضرتعالی از سفر، خواستم بگبم اگه شما هم به خاطر استفاده گاه و بیگاه از حرفایی که به نظر مامان و باباها بده، باهشون مشکل دارین، حتماً تجربه منو در این مورد تو وبلاگم بخونین. منتظر نظرتون هستم. در ضمنُ، عذرخواهی حضرتعالی از تارا خانوم مربوطه هم چندان به مذاقمان خوش نیامد، منت کشیدن از این دخترا عواقب سویی داره ها. از ما گفتن.

مامان نازنين

ببين من تازه يكي دوتا خواستگار پروپاقرص تارا رو پروندم و بهشون گفتم مال توئه راست ميگم . از مامان آرش بپرس كه چقدر بهش تذكر دادم و فايل عكسهاي تو و تارا رو نشونش دادمحواست هم باشه از اين به بعد نازشو بكش و تازه وبلاگي نه . حضوري . عكساش هم بذار ما هم ببنيم خوب .

خاله مرمر

خاله جونم قربون خودت با دوست خوشگلت برم(منظورم تارا خوشگله است فكرنكنيد عجب مامانيه داره قربون هسته سيب ميره ) درضمن مرسي از كادوي خوشگلت كه براي دوست آينده ات آوردي ،اولين هديه زندگيشو از تو گرفت

مامان نيروانا

چه پسر خوردنيه خوشگل باهوشي به نظر من همينجوري براي دخترا كلاس بذار چون بزرگ بشي از اون جيگرا ميشي كه دخترا برات هلاكن