آره پيروز شدم!

بالاخره بابام رو بيرون كردم. البته واضح و مبرهنه كه اصلاً از اين موضوع خوشش نيومده و دائم به جون مامانم غر می‌زنه كه ديگه جايی برای خودش نداره . لباساش تو اتاق خواب ولو شده و كتاباش تو كتابخونه جديدی كه برای سالن گرفتن ، ميزتحريرش رو هم عمو احسان برده خونشون و بابا جايی نداره كه بشينه و سيگاری يا پيپی دود كنه و پازلی درست كنه و خطی بكشه و ....

به هر حال اتاق خالی شد و كاغذ ديواری سبز شد و وسايلم رو هم روز سه شنبه برام می‌فرستن! ديگه كم كم فضا داره برای ظهور من آماده می‌شه.03.gif 

من همچنان به تحركات شديد خودم ادامه می‌دم. مثلاً جمعه كه خاله آيدا به مناسبت اولين حقوقش خانواده رو دعوت كرده بود رستوران من اونقدر تو دل مامانم كوبوندم كه بيچاره نفهميد چی خورد!!16.gif جديداً يه وقتايی حوصلم سر می‌ره و تصميم می‌گيرم بيام بيرون . تا جايی كه می‌تونم خودم رو به شكم مامان فشار می‌دم ولی راهم باز نمی‌شه. مجبور می‌شم دوباره آروم بشينم سر جام و خلاصه كلی ضايع می‌شم ولی من آدمی نيستم كه به اين راحتيها دست از تلاش بر دارم. و هر روز روزی چند بار تلاشم رو می‌كنم.

به اميد ديدار!23.gif

/ 4 نظر / 12 بازدید
سپهر

تو از کجا فهمیدی مامان من کندر می خورده؟! نگران نباش. وقتی بیای نه تنها اتاق خودت بلکه کل خونه رو اشغال می کنی.بابات هم باید کل وسایلش را از تو خونه جمع کنه ببره.

سميه

سلام دوست من! تو دقيقا ۳ ماه از من بزرگتری. بخاطر اينکه من قراره که ۲۹ بهمن به دنيا بيام. ولی وقتی وبلاگت رو خوندم خاطراتت خيلی شبيه خاطرات منه. مامانت هم کاراش عين مامان منه! راستی اين مامانيت خيلی تو نوشتن استاده ها. خيلی قشنگ بلده از طرف تو بنويسه ها. من که خوندم کيف کردم. مامان منم ای بد نمی نويسه. به مامانت بگو حتما بهش سر بزنه و دو تايی با هم خاطرات من رو هم بخونين. راستی منم پسرما..... از اين لحظه ديگه منتظرتونم تابيايد...

فخری

جات خيلی نرم و گرم و امن سعی نکن به اين راحتی از دستش بدی، مواظب باش بابا بعداً تلافی اين اشغالگری تو نکنه؛)

سميه

سلام جوجو خان. تو خيلی تنبلی . چرا اينقدر ديربه دير می نويسی. اااااااااااا. حيف نيست که خاطرات اين روزای آخر و ننويسی. تند تند بيا باشه