سال کهنه مبارک! خوب اونقدر ازش گذشته که دیگه نمی‌شه بهش گفت سال نو! اینم از تنبلی مامان ما...

جوانی کجایی که یادت بخیر

۱-بابا: مازیار اینجار و ببین. این دانشگاه منه. مامان هم ایننجا قبلاً دانشگاه می‌رفته.

من: منم بودم!!!

۲-بابا در درکه: مازیار جون این خونه رو ببین من وقتی جوون بودم با مامان عروسی نکرده بودم اینجا زندگی می‌کردم.

من: منم وقتی کوچولو بودم خونه مامانی زندگی می‌کردم!

۳- من نشسته و سه اسباب بازی جقجغه ، حلقه هوش و متاب کیتی رو جلوم چیدم: من وقتی نی‌نی بودم با این بازی می‌کردم(اشاره به جقجغه) وقتی کوچولو بودم با این بازی می‌کردم(اشاره به حلقه هوش) وقتی جوون بودم این رو می‌خوندم(‌اشاره به کتاب)!!!!!

مامان بی‌ادب

خونه خاله همی مامان برام کیوی و سیب خورد کرده و جلوم گذاشته و من بهشون دست هم نزدم.

مامان: مازیار جون میوه‌هات رو بخور دیگه...

من: آخه با دست مامان؟؟؟؟؟؟14.gif

چرا کسی حرف من رو باور نمی‌کنه؟

من: مامانی طالبی بده.

مامانی: آخه الان می‌خوری؟

من: جیددی می‌گم!!!

من رو ببرین دریا

من (رو به بابا): تو و مامان که خواب بودین من سطل وبیل ورداشتم رفتم شن بازی کنار دریا که کیف کنم!

شبه خاطرات

مامانی اینا تمام عید و دو هفته بعدش رو نبودن.این بود که ما یه مراسم سفره هفت سین رو شب قبل از عید برگزار کردیم.

atpzpt.jpg

ما عید یه دو هفته‌ای کلاً کیف کردیم. اول که ۴ روز مشهد با پسر عمه‌ها و عمه و عموها و پدربزرگ و مادر بزرگ و پسر داییها و دختردائیهای بابا و بچه‌هاشون و دوستای بابا و .... خلاصه که کیف کامل بود.

xp4mj6.jpg

بعدم رفتیم شمال و تا آخر تعطیلات اونجا بودیم و من تا تونستم شن بازی و کایت پرانی و ... کردم. البته دو سه روز اول خیلی سرحال نبودم ولی بعدش حسابی حالم خوب شد.

من و آیدا کوچولو

14xp4xs.jpg

تازگیا دخترا خیلی به پسرا رو می‌دن ها!

zley4x.jpg

من در ویلای عمو ادریس یحیا

33c4zgo.jpg

من در ویلای مردم!

2e5l3yo.jpg

و مهمترین برنامه سال ۸۷ تولد عمو احسان مثل پارسال توی خونه ما برگزار شد و من باز فیلمهای جدیدی دارم که یک سال تمام نگاهشون کنم!

من شب تولد

2d6usuf.jpg

دیگه خیلی شد بعداً بازم میام. خدافظ

/ 13 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]مثل ماه شدی

سولماز

خاله سحر؟ خاله مرمر؟ پس چرا قربون صدقم نمی رین؟؟؟؟؟[ناراحت][گریه]

مازیار

اون پایینی مازیاره ، نه سولماز!!!

خاله سحر

وای الاااااهی خاله سحر قربونت بره هوار هوار جیگر من! می‌گم پسره حالا تو خودت بودی واقعن اون پایین‌تر یا مامانت این وسط خودشو لوس کرده؟ قربون‌صدقه‌هامو پس نگیرم؟ [نیشخند]

ادریس یحیی

سلام به آقا مازیار شیک پوش خوشتیپ و مامان بابای گلش. مرسی از اینکه به منم لینک دادی[لبخند] امیدوارم زود ِ زود دوباره ببینمتون.

زهرا

سلام.مامانم بالاخره تو وبلاگم مطلب گذاشت. بخونید و نظر بدید تا دلگرم بشه.

مامان نازنین

چه عجب دوباره شما رو دیدیم . کلی دلمون براتون تنگ شده بود . عکسات خیلی خوشگله . چه خوبه که تو جوونیهات یادت میاد [بغل][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][دست][قلب]

مامی بولک ولولک

چه کار کردی که این دختره حاضر شده اینطوری بهت سواری بده ؟ بهتره بگم تو سواری دادن بهت کمک کرده! می شه به پسر منم یاد بدی . دلم نمی خواد در اینده زن ذلیل بشه .

ياسمن(مامان هيراد)

بابا اين پسر تو دست همه رو تو خوش تيپي از پشت بسته!!! راستي سولماز جون تو از مامان آرين خبر داري.من وبلاگش رو نميتونم باز كنم ميخواستم بدونم بچه دومش به دنيا اومد؟شرايط روحيش خوبه؟؟

ياسمن(مامان هيراد)

سولماز جون من اولش نزدیک محل کار که شهرک غرب هست دنبال مهد گشتم و به این نتیجه رسیدم که هرچی معروفتره بدرد نخورتره!مثل مهدکودک رشد که قبل از اینکه برم اونجا اینقدر ازش تعریف شنیدم که شک نداشتم هیراد رو اونجا بگذارم.اما بعد که اونجا رفتم کاملا پشیمون شدم.به این نتیجه رسیدم که نزدیک خونمون رو هم بگردم و اونجا مهد گلشن رو به نسبت بهتر از بقیه دیدم.خلاصه الان چند روزه اونجا میره و خدا رو شکر فعلا بهش خوش میگذره.مهد گلشن سمت خیابون شاهین هستش.