و اين منم جوجويی تنها در آستانه نيم‌سالگي...

من از دوشتبه هفته پيش شروع كردم به پوره سيب‌زمينی خوردن . خيلی هم دوسش دارم. دفعه اول اونقدر پوره رو به همه جام ماليدم كه بعد از خوردنم قضيه با دست و رو شستن حل نشد و مامان مجبور شد حمومم كنه!!! تازه از حموم كه اومدم بيرون مامان ديد توی دماغم هم يه كم پوره جا مونده!

مامان و بابای من هميشه از آدمای كتاب خون تعريف می‌كنن و هروقت می‌خوان بگن يكی خيلی آدم روشن‌فكر و خوبيه می‌گن خوره كتاب داره. منم كه دوست دارم مورد علاقه مامان و بابام باشم چند روز پيش دوتا نصفه صفحه كتاب خوردم!!! 26.gif يه كتاب دارم كه بغلش يه سری دكمه داره كه وقتی فشارشون می‌دم صدا می‌دن و من كيف می‌كنم جلدش هم پلاستيكيه و خاله همی بهم عيدی داده. يه روز من موفق شدم جلدش رو باز كنم و ديدم به به بهترين فرصته برای خوره‌كتاب شدن. چون مامانم هم در اطراف نبود كه جيغ بزنه و كتاب رو از دهنم در بياره!‌ منم از پايين صفحه‌ها شروع كردم و حالانخور كی بخور! تو اين گيرو دار مامانم سر رسيد و من رو از تو جام بلند كردو نامرد انگشتش رو تا ته كرد تو حلق من بدبخت و هرچی مطالعاتم كه تو دهنم بود رو كشيد بيرون...  

تازه ديشب هم می‌خواستم كتاب سينا رو بخورم كه نشد چون جنسش غير قابل قورت دادن بود يه چيزی تو مايه كتابای دانيل استيل! حالا جريان اونم می‌گم...

ديشب من و مامان و بابا رفتيم خونه شايا اينا سينا و اهورا هم بودن .(عمو نادر و خاله شكيبا هم بودن كه به علت نداشتن بچه از ذكر نامشون خودداری می‌كنم!) اونجا من و سينا رو گذاشتن روبروی هم كه باهم دوست بشيم . البته بابا هی می‌خواست بين من و سينا رو دعوا بندازه ولی دوستی من و سينا قديمی‌تر از اين حرفاس! خلاصه سينا يه كتاب حموم داشت كه خيلی خوشمزه بود و گنده و من هرچی سعی كردم همشو مچاله كنم و بكنم تو دهنم موفق نشدم! حتی يه گازم نتونستم قورت بدم! تازه بعدشم من و سينا كلی با يه بطری آب معدنی بازی كرديم.به من كه خيلی خوش گذشت همه دوستام بودن.05.gif تازه شايا هم يه فوتو بلاگ درست كرده كه لينكشو می‌دم مامانم بذاره اين بغل!

امروز عصر متأسفانه بايد برم واكسن بزنم15.gif ولی بعدش ديگه تا يكسالگی تعطيل!

فعلاً خدافظ23.gif

پ.ن.: عمه مكين عزيزم لطف كنين به خاله سحر بگين اون س مخفف اسم مامانمه مثلاً 09.gif

/ 3 نظر / 7 بازدید
محمد

جو جو جان دلم برات خيلی خيلی تنگ شده . مامان بزرگ مشهدی اين هفته مياد تهرا ن تورو ميبينه اما من بعدا. يک کار نيم بند پيدا کردم که اگه مرخصی بگيرم يکی زود جای منو ميگيره . يک بوس کوچولو . آها متشکرم

سینا

داداش مازيار ! هيچ قابل شما رو نداره! بيا خونه مون يه چند تا کتاب ديگه هم دارم با هم بخوريمشون!!

عمه مکين

اوکی جوجو جون! مامانت هم مث خودت کارش درسته بابا! تازه شم همه بدونین که ما جوجوی فرهیخته‌ی خوره‌ي کتابٍ در آستانه‌ی نیم سالگی رو بعد از واکسن زدنش دیدیم. کلی هم خوش اخلاق و خوشرو و مهمون نواز بود.